سه‌شنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۵

!یعنی تا این حد

!!شنیده بودم بچه ها خیلی حساسن اما فکر نمی کردم تا این حد
دیشب وقتی علی آوین رو گذاشت زمین، آوین شروع کرد به دست و پا زدن، بهش گفتم فکر کنم هنوز دوست داره که تو بغلت باشه، گفت نمی شه من خیلی کار دارم در ضمن ممکنه بغلی بشه. اینو گفت و رفت که به کاراش برسه. چشمتون روز بد نبینه چند ثانیه بعدش آوین شروع کرد به گریه کردن، جوری که تا به حال سابقه نداشت. هر کاری می کردیم ساکت نمی شد. گفتیم شاید گرسنه باشه براش شیر درست کردم، اما همونطور که مشغول خوردن بود اشک می ریخت و گریه می کرد. چند دقیقه ساکت بود دوباره شروع می کرد تا اینکه خوابش برد. توی خواب هم همش اخم می کرد وبا صدای آروم گریه می کرد
هیچ وقت فکر نمی کردیم یه بچه سه ماه ونیمه اینهمه حساس باشه و به خاطر یه رفتاری که به نظر ما خیلی هم مهم نبوده اینهمه برنجه! خلاصه برای اینکه از دلش دربیاد، دیشب کنار خودم خوابوندمش و همش نوازشش می کردم وقتی هم که وسطای شب بیدار شد شیر بخوره علی کلی باهاش بازی کرد.
!صبح که از خواب پا شدم آوین هنوز خواب بود ،دیدم داره تو خواب می خنده

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی