چهارشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۵

داستان دودو


ماه های اولی که اومده بودم فرانسه یه چیزایی خیلی توجه من رو جلب می کرد مثلاً خیلی برام جالب بود که به پستونک بعضی بچه ها یه پارچه بلند و گاهی هم کثیف آویزون بود یا اینکه می دیدم خیلی از بچه ها عروسک های پشمالویی دارند که هیچ وقت اون رو از خودشون جدا نمی کنند و اغلب هم به شدت کثیف و گرد و خاک گرفته بودند همش با خودم می گفتم اینها که قابل شستشو چرا یه کم تمیزش نمی کنن خلاصه هی این سوال رو از خودم می پرسیدم و جوابی پیدا نمی کردم و بعضی وقتها هم توجیه می کردم مثلاً می گفتم این پارچه بلنده که به پستونکا آویزونه برای اینه که پستونک گم نشه و از این قبیل جوابهای بیربط تا اینکه یه روز یه دوستی از من پرسید آیا برای آوین دودو انتخاب کردم یا نه و تازه من به داستان دودو پی بردم
دودو می تونه هر چیزی باشه از یه خرس پشمالوی کوچولو گرفته تا یه تیکه پارچه معمولاً مادر چند وقتی این خرس یا پارچه رو با خودش و حتی توی لباسش نگه میداره تا بوی بدنش رو بگیره و بعد اون رو میدن به بچه و این میشه دودوی بچه ! دودو کاربردهای خیلی زیادی داره علاوه براینکه یه جور عروسک یا اسباب بازی برای بچه به حساب میاد از طرفی هم خیلی وقتها در غیاب پدر و مادر برای بچه ها نقش یک سنگ صبور رو بازی میکنه خیلی از بچه ها اینجا با دودو هاشون می خوابن و بدون اون خوابشون نمی بره و وقتی از چیزی می ترسن یا چیزی رو دوست دارن به دودوشون می گن گاهی اوقات اونقدر دودو مونس و همدم بچه ها می شه که نمی شه اونها رو حتی برای چند دقیقه هم از هم جدا کرد و برای همینه که خیلی از این دودوها کثیف و چرک هستند چون بچه ها اجازه نمیدن که دودوشون شسته بشه
البته باید این رو هم بگم که دودو هیچ وقت جای پدر و مادر رو نمیگیره و فقط یک نقش کمکی رو بازی می کنه بچه های اینجا حتی همونهایی که به شدت به دودوشون وابسته هستند نه کمبود محبت می گیرن و نه دودو رو بر پدر و مادرشون ترجیح میدن
یه جایی هم خوندم که دودو نقش رابط بین محیط خونه و اجتماع رو برای بچه بازی میکنه و برای همین هست که روانشناس ها اسمش رو شی انتقالی گذاشتند وقتی که قراره بچه به مهدکودک بره دودو یه آشنای قدیمیه که می تونه اون رو تا توی مهد کودک یعنی جایی که پدر و مادر نمی تونن بیان همراهی کنه و همه اوقاتی رو که دور از خونه هست باهاش باشه وجود دودو میتونه براش آرامش و اطمینان رو به همراه بیاره
دودو معمولاً از هشت ماهگی وارد زندگی بچه ها میشه وقبل از شش سالگی هم به دست فراموشی سپرده می شه

1 نظر:

در ۱۷ فروردین, ۱۳۸۵ ۱۱:۳۵, Anonymous ناشناس گفت...

مامان آوین عزیز سلام
میخواستم بگم همیشه هم قبل از 6 سالگی به دست فراموشی سپرده نمیشه من 36 سالمه
ولی هنوز به قول شما دودو را دارم و
به هیچ قیمتی هم حاظر به جدایی نیستم.پسر گلت را ببوس.

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی