جمعه، فروردین ۰۱، ۱۳۹۳

بهار نود و سه

بهار آمده. بچه‌ها بزرگ شده‌اند. آوین هشت ساله، بی‌اعتنا به توضیحاتم، جای خالی سایه فیروزه‌ای چند قطره آب ریخته برای بچه گربه‌های به دنیا آمده در دوردستها. دختر پنج سال ونیمه با چشمهایی که موقع اعتراض سیاه‎تر می‌شوند تکرار می‌کند: چرا باید مسواک بزنیم؟ چرا نباید جلوی تلویزیون بشینیم؟ چرا شبا باید زود بخوابیم؟ من دوست ندارم!  
بهار آمده و من احساس خوشبختی می‌کنم از شنیدن صدای بچه‌ها وقتی مامان خانوم خطابم می‌کنند. احساس خوشبختی می‌کنم که با جسارت همه قانونهایم را نقد می‌کنند. غرق بوسه‌هایشان که می‌شوم، وقتی بهترین مامان دنیا خطابم می‌کنند، وقتی یواشکی از من می‌خواهند بیشتر از دیگری دوستشان داشته باشم، انگار هزار تا جوانه روی درخت وجودم سبز می‌شود.

دانه‌های عدس امسال سبزتر از هر سالند. یک بار دیگر ایمان می‌آورم و آرزو می‌کنم دستی که آنها را سبز کرده دلها و جانهایمان را زنده و بهاری کند و دانه‌های کوچک زندگیم را سبز سبز سبز.
 

4 نظر:

در ۰۱ فروردین, ۱۳۹۳ ۲۰:۱۲, Anonymous ساعتها گفت...

سال نو مبارک دوستم.جوانه های درخت وجودت مانا و دانه های زندگیت سبزتر از همیشه.:)

 
در ۰۳ فروردین, ۱۳۹۳ ۱۹:۵۸, Anonymous ساعتها گفت...

الان دیدم کلیپ رو.زیبا بود.مثل تبلیغ شامپو:) خخخخخخ

 
در ۱۴ فروردین, ۱۳۹۳ ۱۳:۲۹, Blogger DONC گفت...

:)

 
در ۱۶ فروردین, ۱۳۹۳ ۰۴:۳۲, Anonymous اردیبهشت گفت...

این پست رو خیلی دوس داشتم.خیلی وقته می خوام بیام بگم و نمی شه.همیشه و همیشه توی فیدلی می خونمت.

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی