پاییز ما
پانزده شهریور دختر کوچکتر شش ساله شد و حالا یک کلاس اولی تمام و عیار است. میخواهد وقتی بزرگ شد ژیمناست و دندانپزشک شود. البته از دندانپزشک شدن فقط عاشق پلاک متحرک فک بالاست، همان که خواهرش دارد و خودش آرزو دارد وقتی دندانپزشک شد برای خودش بسازد! این روزها تنها یک دغدغه دارد اینکه موهای فرفریش را صاف کند. دائما به موهایش آب میزند و عقیده دارد آدمهایی که موهایشان صاف است خیلی خوش شانس هستند. و من مادری هستم که بین یک دختر مو لخت و یک دختر مو فرفری گیر افتادهام. چند بار به سرم زده برای دلداری دادنش موهای بی حالتم را فر کنم.
من و خواهر بزرگتر که آوین باشد، حداقل روزی شصت بار بحث میکنیم، سر اینکه چرا نمیشه مسابقه بفرمایید شام راه بندازیم، چرا نمیشه یهویی ساعت هشت شب بریم سینما، چرا نمیشه بچه مهمان را که کتابهایش را خط خطی کرده دیگه دعوت نکنیم، چرا چرا چرا! چراهایی که جواب لازم ندارد بلکه آخرش این است که من به حرفهایش گوش نمیکنم. وقتی داشتم گلدانهایم را آب میدادم ازم پرسید: دوستشون داری ؟ گفتم بله. گفت چرا؟ گفتم چون خیلی مودب و ساکت برای خودشان توی گلدان نشستهاند. گفت ای مامان ناقلا منظورت منم؟!! دیروز هم گفت فردا که بیدار شدم اصلا حرف نمیزنم. میخوام ببینم چی میشه. باخنده گفتم فکر خیلی خوبیه. گفت معلومه خیلی خوشحالی ها!!! دخترک نمیدونه به حرف زدنهای یک ریزش چه دلبستهام و چه آرزو داشتم هشت تا بچه دیگه هم مثل خودش داشتم فقط حیف که مامان کم جراتیم!

1 نظر:
مبارک باشه کلاس اولی خوشگلت.آخ چه مزه ای بهت میده حالا.دو تا بچه مدرسه ای.چه فراقت خوبی برا خودت داری صبح ها.
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی