دوشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۸۵

پنج ماهگی

آوینم، دخترم، عزیز دلم امروز تو وارد پنجمین ماه زندگیت شدی زمان چقدر زود می گذره انگار همین دیروز بود که فهمیدم دارم مادر میشم، انگار همین دیروز بود که از دیدن شکمم تو آینه جا خوردم، انگار همین دیروز بود که فهمیدم دارم مادر یه دختر کوچولو میشم، انگار همین دیروز بود که خدا تو رو به من داد
از وقتی مادر شدم یه بار دیگه برگشتم به دنیای بچگیم همون دنیای شیرینی که توش با عروسکم بازی می کردم براش شعر میخوندم می بوسیدمش می خوابوندمش اما این بار شیرین تره وقتی که می رم به طرف عروسکم دست و پا میزنه که بغلش کنم وقتی براش شعر می خونم یهو می زنه زیر آواز وقتی می بوسمش لپ منو می خوره وقتی می خوابونمش انگشتمو محکم توی دستش میگیره وقتی عطسه می کنم می ترسه ومیزنه زیر گریه وقتی براش شکلک در میارم از ته دل می خنده!ه

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی