دوشنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۵

مامان شکلات، مامان وانیل

یه روزی یه مامان و بابای مهربون که دوتا پسر کوچولوی دوست داشتنی داشتن، تصمیم گرفتن دنبال یه دختر کوچولو بگردن، تا هم خودشون یه دختر داشته باشن و هم پسرهای دوست داشتنی شون یه خواهر کوچولو.
مامان و بابای مهربون گشتن و گشتن تا یه روز یه دختر کوچولو دیدن. اونها عاشق برق چشمای دختر کوچولو شدن و از اون خواستن که دختر کوچولوی اونها بشه. از اون خواستن که خواهر کوچولوی پسرهاشون بشه. اینطوری بود که دختر کوچولو اومد به خونه اونها. دختر کوچولو از یه جای خیلی دور اومده بود، از یه جایی که آفتابش همیشه وسط آسمونه، از یه جایی که الماسهای گرون قیمت داره. همه چیز به خوبی و خوشی پیش می رفت و دختر کوچولو بزرگ و بزرگ تر می شد تا اینکه یه روز دختر کوچولو به مدرسه رفت و همه داستان از همونجا شروع شد..........
توی مدرسه همه از دختر کوچولو می پرسیدن چرا رنگ پوستش با بقیه فرق می کنه و دختر کوچولو هیچ جوابی نداشت. با خودش گفت نکنه وقتی کوچولو بوده هر روز تمیزش نمی کردن و برای همینه که رنگ پوستش تیره شده، تا اینو گفت برادرها دست به کار شدن یکی کف درست کرد و اون یکی آب آورد. اما هر کاری کردن دختر کوچولو عوض نشد که نشد. یهو برادر کوچیکه گفت من یه فکری دارم، می تونی روی صورت و دستهات آرد بمالی اونوقت همه چی عوض میشه. دختر کوچولو خوشحال شد. یکی از برادر ها آرد آورد و اون یکی خمیر درست کرد و خمیر رو مالیدن روی صورت دختر کوچولو. اما همین که دختر کوچولو صورت خودش رو توی آینه دید، اخمهاش رو تو هم کشید و دستهاش رو به کمرش زد و با عصبانیت به برادر ها گفت می خواین من با این قیافه مسخره فردا برم مدرسه نه شما واقعاً اینو می خواین؟؟؟ این رو گفت و قهر کرد و رفت .
فردا صبح وقتی مامان مهربون بیدارش کرد که بره مدرسه دختر کوچولو گفت دیگه نمی خواد بره مدرسه چون توی مدرسه همه ازش می پرسن چرا رنگ پوستش با بقیه فرق می کنه و اون هیچ جوابی نداره که بده.
مامان مهربون خندید و گفت این که اصلاً سخت نیست، پوست تو با بقیه فرق می کنه چون تو از دل مامان شکلات به دنیا اومدی و بقیه از دل مامان وانیل و برای همینه که پوست تو شکلاتی شده و پوست بقیه وانیلی!!
دختر کوچولو از اینکه می دید مامان مهربونش به این سادگی به سخت ترین سوالش جواب داده خیلی خوشحال شد و اینطوری خواهر شکلاتی دست برادرهای وانیلیش رو گرفت و همه با هم رفتن مدرسه!!!م

1 نظر:

در ۲۵ اردیبهشت, ۱۳۸۵ ۱۶:۱۴, Anonymous ناشناس گفت...

سلام عزیزم ، بسیار قشنگ بود، این مظلب هم شاید برات جالب باشه


This poem was nominated poem of 2005. Written by an African kid, amazing thought: "When I born, I Black, When I grow up, I Black, When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black, When I sick, I Black, And when I die, I still black... And you White fellow,; When you born, you pink, When you grow up, you White, When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue, When you scared, you yellow, When you sick, you Green, And when you die, you Gray... And you call me colored???......... "

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی