بازی
چند وقت پیش داشتم آوین رو توی بغلم تکون می دادم تا بخوابه، یهو دیدم به یه چیزی نگاه می کنه و می خنده ، برگشتم دیدم به سایه پرده که روی دیوار افتاده و با تکونهای من جابجا می شه می خنده!!! نمی دونم آوین کوچولوی من چی فکر کرده. شاید فکر می کرده این هم یه جور بازیه و از همین خندش می گرفته. این نگاه قشنگ بچه ها به زندگی خیلی دوست داشتنیه همه چیز براشون بازیه هیچ چیز رو خیلی جدی نمی گیرند و برای همینه که زندگیشون شیرینتره!م

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی