!ترس
اولین باری بود که آوین اینطوری می ترسید. شکمش رو منقبض کرده بود، پاهاش روکشیده بود، بلوزش رو تا نزدیک دهنش بالا زده بود و لثه هاش رو هم فشار می داد!هدیدن این صحنه به جای اینکه ترحم انگیز باشه خنده دار بود چون آوین ازبادکنک این همه می ترسید! البته نه از خود بادکنک، از اینکه ما توش فوت می کردیم و قیافمون عجیب غریب میشد و از صدای خالی شدن هوای توی بادکنک. خلاصه تمام روز یکشنبه بابایی به این گذشت که به آوین بفهمونه بادکنک ترس نداره. فکر کنم یه چند صد بارجلوی چشمای حیرت زده آوین بادکنک باد کرد و خالی کرد تا بلاخره قضیه حل شد، حالا دیگه آوین ول کن نبود با دیدن بادکنک که داشت بزرگ و بزرگ تر می شد دست و پا می زد و خوشحالی می کرد و همین که بابایی می خواست بازی رو تموم کنه و بره دنبال کاراش شروع می کرد به گریه کردن .....
ولی خوب خیال ما راحت شد دوست داریم دخترمون شجاع و نترس بار بیاد. البته هنوز دقیقاً نمی دونیم چه کار باید بکنیم و چطوری با بچه رفتار کنیم که قوی و نترس باشه...
باید بیشتر مطالعه کنم اگه چیز جالبی پیدا کردم توی پست های بعدی می نویسم.ه
ولی خوب خیال ما راحت شد دوست داریم دخترمون شجاع و نترس بار بیاد. البته هنوز دقیقاً نمی دونیم چه کار باید بکنیم و چطوری با بچه رفتار کنیم که قوی و نترس باشه...
باید بیشتر مطالعه کنم اگه چیز جالبی پیدا کردم توی پست های بعدی می نویسم.ه

0 نظر:
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی