پنجشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۵

احساس تازه

امروز آوین کوچولوی من یه بار دیگه واکسن رو تجربه کرد. هر چند که دوست ندارم هیچ وقت درد و رنجی داشته باشه اما بالاخره باید با دنیای واقعی آشنا بشه و بدونه بعضی وقتها چیزهایی که به ظاهر خوب نیستند و شاید دردناک یا تلخ باشن هم برای زندگی لازمند. ه
دکتر آوین خانم بسیار مهربونیه و از رفتارش معلومه که شغلش رو خیلی دوست داره. معمولاً بچه هایی رو که میان پیشش به اسم می شناسه و همیشه چند دقیقه اول رو به حرف زدن با بچه می گذرونه. حرف زدنش هم خیلی جالبه، ما وقتی می خوایم با بچه ها حرف بزنیم صدامون رو عوض می کنیم، سعی می کنیم کلمات رو اشتباه بگیم تا مثلاً با بچه ارتباط برقرار کنیم، اما اون نه صداش رو عوض می کنه و نه کلمات رو. خیلی جدی و با صدایی آروم همونطوری که با بزرگترها حرف میزنه دستهای آوین رو می گیره و براش توضیح می ده که امروز می خواد چه کار کنه و هر جا رو که معاینه می کنه کلی تشویقش می کنه.ه
امروز فهمیدم که این دکتر مهربون بارداره. احساس خیلی خوبی پیدا کردم، اومدن یه بچه، مثل اومدن بهاره، یه بار دیگه زندگی نو می شه، احساسها تازه می شه، یه بار دیگه خیال ها و رویاها جون می گیرن و این یعنی زندگی همچنان ادامه داره، یعنی امید و عشق همچنان زنده است .ه

0 نظر:

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی