یکشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۵

آغاز راه

8 نظر:

در ۳۰ بهمن, ۱۳۸۵ ۰۸:۱۴, Blogger آرمان گفت...

اولین قدم ها مبارک باشه
خیلی هیجان انگیزه هم برا مامان بابا و هم خود عسلش... من هیچ وقت اون روز رو که آرمانم اولین قدم هاش رو برداشت فراموش نکمی کنم
شما هم به قشنگترین شکل ممکن ثبتش کردین ببوسین این خانم گل رو

 
در ۳۰ بهمن, ۱۳۸۵ ۱۷:۰۹, Anonymous ناشناس گفت...

آوين جان سلام
از چين پرسيده بودي و اينكه اين همه تضادي كه شما توي فيلمها و شايد توي جامعه مي‌بينيد واقعيت داره يا نه؟ بايد براتون بگم كه متاسفانه آره! اينجا به خاطر سياست هاي خاص اقتصادي كه از حدود 20 سال پيش از سر گرفته شده همچي بفهمي نفهمي روي همه جامعه اثر گذاشته و نتيجه‌اش اين شده كه اين روزا شما در يك شهري مثل پكن كه اتفاقا پايتخت هست شاهد تفاوتهاي بسيار زيادي بين طبقات مختلف مردم هستيد كه بعضي‌هاش رو شايد نتونيد باور كنيد. البته وقتي كه جمعيت يك كشور از حد يك ميليارد نفر بگذره و خوب اون كشور هم مثل همه كشور‌هاي ديگه بخواد پيشرفت كنه اين پديده‌ها تا حدودي قابل پيش‌بيني هست. ولي وقتي از ديد انساني بخواهيم به قضيه نگاه كنيم اونوقته كه واقعا قلبتون از ديدن بعضي صحنه‌ها به درد مياد و مختون با ديدن بعضي آدماي پولداري كه اينجا مي‌بينيد سوت ميكشه! اينجا بعضي وقتا آدمايي رو مي‌بينيد كه از توي سطل زباله باقيمونده غذاي بقيه رو جمع ميكنن و كساني رو مي‌بينيد كه فقط ماشين زير پاشون براي سر و سامون دادن به شايد هزار عروس داماد كافي باشه، ولي خوب نميشه همه چيز رو از ديد عاطفي نگاه كرد. اين مردم الان در يه دوران گذر دارن به سر ميبرن و به خاطر جمعيت وحشتناك بالا و عقب‌موندگي‌هايي كه از قبل دارن حالا حالا‌ها بايد راه خيلي درازي رو برن تا به يه سطح مناسب زندگي براي همه برسن. اگه روزگار يه كم با اين مردم باشه مطمئنا توي چند سال ديگه يه قدرت بلا منازع ميشن؛
مگه بزرگ شدن چه چيزايي ميخواد؟ اينا همه چيزي براي بزرگ شدن دارن، فقط وقت ميخوان تا فرهنگش هم كم كم بهشون تزريق بشه و اون‌وقته كه ديگه قطب‌نماها بجاي قطب به طرف پكن نشونه ميرن. ولي تا اون روز به قول مسئولاشون بايد يه خورده پشه و مگس رو كه از همون پنجره‌اي مياد كه براي وزيدن باد بهاري باز شده تحمل كرد...
خيلي شد نه؟ شايد بهتر بود توي وبلاگم مينوشتم و همينجوري يه صفحه‌اي راجع بهش مي‌گفتم. ولي خوب اميدوارم كه جوابم قانع كننده باشه و به چيزي كه ميخواستي رسيده باشي. اگر نه بازم برام پيغام بذار، خوشحال ميشم با هم تبادل نظر كنيم. شاد زي...

 
در ۰۱ اسفند, ۱۳۸۵ ۰۹:۲۶, Anonymous ناشناس گفت...

تبریک میگم.دختری رو یه ماچ گنده بکن خانمی خیلی جیگر شده.کی بیائیم خواستگاری ءدیگه راه هم افتاد دیگه...دیر نشه

 
در ۰۱ اسفند, ۱۳۸۵ ۲۳:۳۸, Blogger Minou گفت...

چه دختر نازی!راه رفتنش مبارک باشه چقدر شیرینه و چقدر چشمهای زیبایی داره.امیدوارم همیشه سلامت و سربلند باشه.

 
در ۰۲ اسفند, ۱۳۸۵ ۱۳:۴۰, Anonymous ناشناس گفت...

آوين قشنگم راه رفتنت مبارك قدمهاتو هميشه به شادي برداري دختر زيبا...چه متن زيبايي بود...
يلدا هم راه افتاد حالا من دلتنگ قبلم اون موقع كه بيشتر ني ني بود!
مامان مهربون آوين از تبريك بي نهايت
دلنشين تولدم يك دنيا ممنون.

 
در ۰۳ اسفند, ۱۳۸۵ ۱۳:۲۹, Anonymous ناشناس گفت...

سلام مامان آوین، تبریک می گم ، امیدوارم که در کنار شما و پدرش، گامهاش رو محکم و استوار برداره!!

می بوسمتون

 
در ۰۳ اسفند, ۱۳۸۵ ۱۸:۰۰, Anonymous ناشناس گفت...

Avine golam ghadamhat ro shoroo kardi tabrik migam.azizam arezoo mikonam hamisheh mohkam beri jolo va khosh beh hale oon zamini keh ghadamhaye shoma koochoolooha ro dareh.

 
در ۰۴ اسفند, ۱۳۸۵ ۱۹:۴۴, Anonymous ناشناس گفت...

یه احساس خاصی پیدا کردم وقتی این شعر زیبا رو دیدم، آوین عزیزم امیدوارم همیشه خدا همراهت باشه ، در تمام کارهااااااااااا....
مامان آوین عزیز، شعر واقعا زیبا بوددددد....
امیدوارم خدا همیشه براتون حافظش باشهههه...

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی