درخواست کودک دیروز و امروز از خدا
من متنفر بودم
و از خدا بارها می خواستم
که او را تنبیه کند، بکشد یا بمیراند!
همچنان که او کشت ومی میراند همسایه کوچک ما را
همکلاسیم در میز اول کلاس،
یا بغل دستیم، در میز سوم!
یا او که از اول سال غایب بود برای همیشه!
باغچه ای را که گلهایش زیر آوار مانده بود، هنوز فراموش نکرده ام،
یا آن گنجشک کوچک که از ترس قلبش هزاربار می تپید،
آسمان آبی که برای مدتی جهنمی می شد، پر از دود سیاه،
پرنده های بی نظم و پرسر و صدا،
و من کوچک بودم با کلی سئوال از خدا،بارها از ته دل با خدا می گفتم
در کتاب تعلیمات دینی خدا گفته که ما را دوست داردماها که مسلمانیم،
اما یک سئوال ساده ...
پس چرا گاهی وقت ها، وقت ما اینچنین ناخوش می شود؟
یا به قول دوست کوچکم در یک لحظه چنین بدبخت می شویم؟
و یکی که فکر می کردم مسلمان نیست
بر ما خشم فرو می ریزد؟
بعد از خدا، مادرم بود که ممکن است
جواب را بداند
روزی به او گفتم
نمیدانم چرا هروقت من در دستهایم تکه چوبی است
و در پشت تل خاکی با آن به سمت دوستم نشانه می روم، جنگ می شود!
و آن روز سهم ما از جنگ با یک موشک، بمب یا هواپیما ارسال می شود !
لبخند نازک مادر باعث شد تا رها کنم آن تکه چوب را شاید هیچگاه دیگر جنگ نشود!
و اما باز روزی،
جنگ روزی ما شد،
وقتی آمدند، در کوچه رها بودم!
در جوی آبی خوابیدم که در آن پر بود از برگ های خشکیدۀ درختان،
وقتی دیدم پرنده های سیاه سهم ما را به زمین می فرستند با خود گفتم،
آن جمله چه بود که باید می گفتیم، در این لحظات؟
آهان، خاطرم آمد!
که چون مسلمانم باز باید به وجود خدا گواهی بدهم،
یعنی به همان فاصله که من می خواستم اشهد بخوانم؛ رفتند،
سرعتم خوب نبود، آخه من هنوز بچه بودم و نمی دانم که چه چیزی را کجا باید می گفتم!
وقتی برخواستم، و دیدم تکه های سوغاتی آهن از پرنده ها به زمین آمده است
و چند متر آن طرف ترها یک نفر نه، صد نفر جیغ می کشند،
با خودم گفتم بهتر است حالا به جای خواندن آن اشهد،
خیلی زود کشتن آن دشمن نامرد را بخواهم از خدا، من که آن را می دانم و از حفظم!
آن روز بازهم کلی خواندم آن دعای نفرت را، کینه ام را فریاد زدم، ای خــــــدا !
روز دیگر ...
وقتی آن نور و صدا ... ترس را در درونم ریخت
و سراسیمه زیر آن کرسی گرم زمستانی خزیدم!
در همان لحظه که از ترس به خود می لرزیدم از خدا خواستم،
پس چه شد آن همه درخواست من؟ پس چرا او هست هنوز؟
وای خدایا نکند من مرده ام ، اینچنین خون می آید از سرم!؟
گریه ام را بلند کردم، مادرم از من خواست که بگویم چیزی،
و من آن روز از ترس به سکوت رفتــــم!
شاید آن آب طلا بود که بعد از روزی به زبانم آورد!
این بی زبانی اما باعث ترس از طرح سئوالم از خدا نبود، باز خواستم از او بارها آن روز؟
که چرا هر بار که من از تو دارم یک سئوال به سکوتت میگذرد ای خــــــــــــدا؟
از تو خواسته بودم که بباری نفرت بر همو که میخواست بکشد ما را!
من که جز خواندن درسم، پسر خوبی بودم برای مادر و بابا
اگرم گاه گاهی چوب را اسلحه کردم شوخی بود، ای خــــــــــــدا!
و تو حالا بی جواب نگذار خواست ما را !
و از آن روز گذشته است سالها،
گذر ایام فراموشی آن روزها را در پی نداشت،
مانده هر روز به تنم رعشۀ آن لحظه ها،
من هنوز با ترس به آسمان می نگرم،
حاصل آن روزهای ترس و وحشت با ما ماند، نفرت آن مرد سیاه بود هنوز با ما!
من که فهمیدم امروز او هم اهل الله اکبر بود! می گفت که من هم مسلمانم، با همان آهنگ و ندا!
حالا وقتی بعد از آن همه التماسم از خدا، مرگ قسمت او هم شد!
نگرانم که نکند من نمی بایست آن روزها تقاضای مرگ او را از خدا می کردم!
نکند نفرت من باعث مرگ کسی باشد!
من که بچه بودم، دلم میخواست دشمنم تنبیه شود، آخر او مقصر بود نه من!
و من آن روز شاهد مرگ همسایه کوچکمان بودم، ترس و وحشت داشتم!
من پشیمانم !
من نمیخواهم دخترم امروز شاهد مرگ دشمن باشد، او که اهل نفرت نیست، کودک است !
پس چرا دیر جواب دادی ای خدا!
مزه اش رفت!
دیگر امروز من تقاضایم مرگ نیست!
مهربانی است، آتش خشم بس است!
صلح زیباست، چوبه دار برای زندگی کافی نیست!
دخترم آوین اهل گل هست و زیباست!
در چهره اش نه خشم است و نفرت، او خواستار زیبایی هاست!
او که معصوم تر از ماست، او نه که اهل دوستی است، با همه آشناست!
همبازی دوستان رنگارنگش
سیب زرد یا قرمز، هرکدام سهمی از آن را، تقسیم می کنند با هم!
او نمی خواهد دشمنی یا نفرت، خدا!
نه که آوین تنها باشد، همۀ دخترکان و پسرکان عالم چشمهایی زیبا دارند!
نکند اشکی شوند اینها!
من هراسانم از آن دعا،
که من آن روزهای بلا خواستم از تو ای خـــــدا!
دیگر اینبار تو می توانی بدهی خیلی زود پاسخ این دختر کوچک ما را!
که نه نفرت و نه کشتن !
بدهی دوستی و صلح همه انسان ها را** بابای آوین

6 نظر:
چه بابای با احساسی...
آوین عزیز
بفرمایین بازی یلدا
با ديدين اون صحنه از تلويزيون من هم همين دعا رو كردم...
اوين ناز رو ببوسين.
سلام.من هم در یه شهر جنگ زده جنوب، شاهد خشم و دشمنی ادمها بودم چه ترسها و هراسها و سنگر گرفتنهای سرشار از وحشتی داشتن ان روزها.
برایم این سوال عجیب تکرار می شد که چگونه این ادم بزرگها از جنگشان حماسی حرف می زنند؟ و بارها آرزو می کردم رسم جنگیدن از خاطر ما برود. آنموقع بچه بودم و امروز هم که در انتظار کودکم هستم ارزویم همچنان با من است.
چقدر صحنه چندش اوری بود دیدن شادی مردم عراق در خیابان ،برای مرگ مردی که روزی با کمک همین مردم جنایتها کرد....
خوب میدانم برای ایجاد صلح خود من هم باید سهمم را به دنیا ادا کنم و امیدوار باشم کودکم بیش از من صلح را حس کند
دست شما درد نکنه قشنگ بود این روزا جای مامان اوین هم خالی هست امیدوارم زودتر اینترنت دار شه چون من مرتب به نوشته های قشنگش سر میزنم و از همین جا بهش خسته نباشی میگم
vraiment parfait!
سلام دونه جونم. کجایین شما. خیلی وقته ازت خبری ندارم. من چندین بار اینجا سر زدم ولی چون از شعر سر در نمی یارم ترجی دادم نظر غیر واقعی ننویسم. یه خبری از خودت بده. آوین ناز رو ببوس.
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی