سیاره الئا
مادر و پدر جوان مدتها بود که بی صبرانه منتظر این روز بودند و همه چیز رو برای استقبال از دختر کوچولو آماده کرده بودند حالا دیگه همه اون روزشماری ها و خط کشیدنها توی تقویم تموم شده بود تا چند ساعت دیگه می تونستند الئا کوچولو رو توی بغلشون بگیرن و نوازشش کنند ............................................................ه
اما،
همیشه همه چیز اون طوری که ما می خواهیم پیش نمی ره. فهمیدن علت بعضی چیزها خیلی سخته! زندگی یک سفره و همه مسافریم اما هیچ کی نمی دونه چرا سفر بعضی ها مثل عمر ستاره های دم صبحه که هنوز چشم بهشون نیفتاده، یه جایی توی دل آسمون مخفی می شن!..............ه
همیشه فکر می کردم به دنیا آوردن قشنگ ترین تجربه زندگیست اما هیچ وقت فکر نکرده بودم همیشه به دنیا آوردن زندگی بخشیدن نیست. بگذریم هنوز هم فکر می کنم به دنیا آوردن قشنگ ترین تجربه زندگیه و به دنیا آوردن کودکی که چشمهایش را به روی زندگی بسته سخت ترین تجربه قشنگ زندگی است.ه
مادر و پدر قصه ما یک بار دیگه، جایی نه خیلی دور، توی سیاره ای به اسم الئا به دخترکشون زندگی بخشیدن و دلشون می خواد هر روزاز لابه لای نوشته هاشون شادی، خوشبختی و سلامتی برای همه بچه های دنیا به ارمغان بیارن. من هم سعی می کنم گاه گاهی از وبلاگم یک پنجره کوچیک به این سیاره قشنگ باز کنم و نوشته هاش رو برای دوستانی که این صفحات رو می خونن ترجمه کنم.
ه
اما،
همیشه همه چیز اون طوری که ما می خواهیم پیش نمی ره. فهمیدن علت بعضی چیزها خیلی سخته! زندگی یک سفره و همه مسافریم اما هیچ کی نمی دونه چرا سفر بعضی ها مثل عمر ستاره های دم صبحه که هنوز چشم بهشون نیفتاده، یه جایی توی دل آسمون مخفی می شن!..............ه
همیشه فکر می کردم به دنیا آوردن قشنگ ترین تجربه زندگیست اما هیچ وقت فکر نکرده بودم همیشه به دنیا آوردن زندگی بخشیدن نیست. بگذریم هنوز هم فکر می کنم به دنیا آوردن قشنگ ترین تجربه زندگیه و به دنیا آوردن کودکی که چشمهایش را به روی زندگی بسته سخت ترین تجربه قشنگ زندگی است.ه
مادر و پدر قصه ما یک بار دیگه، جایی نه خیلی دور، توی سیاره ای به اسم الئا به دخترکشون زندگی بخشیدن و دلشون می خواد هر روزاز لابه لای نوشته هاشون شادی، خوشبختی و سلامتی برای همه بچه های دنیا به ارمغان بیارن. من هم سعی می کنم گاه گاهی از وبلاگم یک پنجره کوچیک به این سیاره قشنگ باز کنم و نوشته هاش رو برای دوستانی که این صفحات رو می خونن ترجمه کنم.
ه

5 نظر:
خانمی سلام
مرسی بابت پیغامات .تازه دیدمشون .من واقعا لازم دارم که یکی بهم یاداوری کنه و و خودت خوب میدونی که ادم چطور بین کارا و لحظه ها گم میشه و چیزای مهم یادش میره.آوین باید به داشتن تو افتخار کنه .امشب اریانک رو به روزش کردم البته خاله پینه دوز رو هم همین طور .باز مرسی بابت یاداوریت
واي خداي من دلم گرفت و اون پدر و مادر چه كار قشنگي كردن با درست كردن اين سايت.مرسي به خاطر سايتهايي كه معرفي مي كني.
مامان آوین جان زندگی بخشیدن همیشه قشنگترین احساسه . میدونی نوشته هاتو دوست دارم .
من گنج قارون ندارم بلکه در ایران مردی وجود دارد که دست از سر بنده حقیر نیز برنمی دارد و به خیال خود برای برگرداندن من به ایران هزاران نقشه ناکام می کشد . و این قصه سر دراز دارد .
شهربانو
تجسمش سخته و باور اون لحظه نیز وحشتناکه... یادمه روز 21 آذر پارسال وقتی همسرم داشت به هوش میامد فقط و فقط از وضعیت سلامتی یلدایم می پرسید و تا وقتی که او را در آغوش نگرفته بود دلش قرار پیدا نمی کرد... فقط می تونم دعا کنم که کسی چنین تجربه نداشته باشه
و از طرفی خوشحالم که می تونم اینجا پنجره ای رو به آن سیاره باز کنم
و اما مهمترین شیرین ترین و لذیذ ترین خبر امروز بی شک یازده ماهگی گلدونه عزیزی به اسم آوین خانم گله
یازده ماهه که پذیرای این فرشته نازنین هستین تولدش مبارک
ایامتون همیشه آسمانی و ناب
عشقتون ابدی
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی