چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۵

فراتر از روزمرِگی


در ورودی آپارتمان را باز می کنم و آرام راهرو را پشت سر می گذارم، اول سعی می کنم آوین خودش متوجه حضور من شود، چند لحظه صبر می کنم، لامپ راهرو را روشن – خاموش می کنم تا برایش جلب توجه کند. ...آهان ..متوجه شد، وروجک برق توی چشماش افتاده به سرعت با روروک به سمت من می آید. لبخندی همراه با جیغی نازک که باعث شده لثه و دندان پایین و بالایش را به رخ من بکشد، بر چهره نازنینش می نشیند !... بابایی سلام، ...می خواهد بغلش کنم، دستهایش را بالا برده ، من خم می شوم؛ مادرش هم خوشحال از عاطفه پدر- دختر نظاره گر ماست. بی تابی او ادامه دارد، از دخترم خواهش میکنم اجازه بدهد اول دستهایم را بشویم و بعد حسابی در خدمتش باشم، تحمل ندارد و تا دم دستشویی خود را می رساند گاهی از داخل آیینه روبرویم متوجه حضورش می شوم؛ با شیطنت {البته با بکار بردن این کلمه برای بچه ها مخالفم} تا به او نگاه میکنم می خندد. دستهایم را که خشک می کنم دیگر اجازه تعویض لباس هایم را نمی دهد، دیگر طاقت ندارد. او را به گرمی در آغوش می گیرم، احساس آرامش عجیبی در خودم احساس می کنم ، او هم رضایت از چهره اش می بارد. دستی به سرش می کشم و از او می خواهم از روزی که در مهد سپری کرده تعریف کند، جیغی می کشد می فهمم بد نگذشته و تا آخر ماجرا را حدس میزنم. در عوض مادرش شروع به توصیف و تفسیر کارهایش بعد از مهد کودک یا نظر مربیانش می کند. آوین هم در این بین؛ که در آغوش من است، سرش را بالا می آورد تا صورت من را ببیند؛ شاید می خواهد تــأیید من را از رفتارش احساس کند، من هم به او لبخند می زنم. ه

مادر آوین حین گزارش مفصلش از واژه ها و کلمات من درآوردی که خیلی بامزه هم هستند برای توصیف رفتار آوین استفاده می کند . البته از من خواهش کرده از آنها استفاده نکنم چون ممکن است بیموقع و در جمع آوین را با این کلمات صدا بزنم و بعدها آوین ناراحت شود. ـ

می گویم خانم دست شما درد نکنه ! خستگی ما حسابی در آمد، دیگر نیاز نیست شما برای بنده یک فنجان چای یا یک لیوان آب خنک بیارید ! اگر شما از این همه گزارش خسته شده اید من برای شما یک فنجان چای بریزم، می خندند و میفرمایند مرسی ، آقا شما می دانید که ما چای نمی خوریم و اصلا اهل چایی نیستیم! ـ


9 نظر:

در ۲۷ مهر, ۱۳۸۵ ۰۹:۰۴, Anonymous ناشناس گفت...

يكي از زيبا ترين صحنه ها ديدن عشق بابايي و دختر كوچولوش وبي تابي دخترك براي اغوش پدر است.با اين صحنه خيلي اشنايم.اوين نازم سايه بابايي وماماني هميشه بر سر تو و همه كوچولو ها باشه.

 
در ۲۷ مهر, ۱۳۸۵ ۱۵:۴۴, Anonymous ناشناس گفت...

یاد این ترانه می افتم

http://www.tebyan.net/Adabi-Honari/Sound/Music/mahali/sound/AZARI/Gurush.wma

البته به زبان ترکی ولی بسیار زیبا ست
از زبان یک پدر
آرزو می کنم جمع خانوادتان همیشه پر از عشق باشد

 
در ۲۷ مهر, ۱۳۸۵ ۱۷:۰۲, Anonymous ناشناس گفت...

خيلي بهم چسبيد
حسي را كه هر شب دارم
عشقي را كه هر شب مي بينم
و آن شور و نشاطي كه وجودم را تسخير مي كند و قادر به بيان دقيقش نيستم را يكجا خواندم

خيلي بهم چسبيد

 
در ۲۷ مهر, ۱۳۸۵ ۲۱:۵۴, Anonymous ناشناس گفت...

سلام دونه جونم. می گم اسم پرشین بلاگ بد در رفته ها. خدا می دونه چند بار زدم تا صفحه ÷یامت باز شد.
من یه مدت کام÷یوترم خراب بود حالا خدارو شکر همه چیز طبق رواله.
دونه جون سوال کرده بودی چیکار کردم حسین علاقه مند شد. راستش من کاری نکردم. گذاشتمش کلاس و خدارو شکر دیدیم کم کم راه افتاد. کلا یه مقدار هم ارثیه. چون عمو و عمه و خاله شم استعداد خیلی خوبی دارن. در عوض کلاس ژیمناستیکشو هر چی اصرار کردیم نرفت که نرفت.
حوصله ی نقاشی هم نداره. می خوام بگم هر بچه ای در یه زمینه علاقه داره و نه توی همه چیز.

 
در ۲۷ مهر, ۱۳۸۵ ۲۲:۳۷, Anonymous ناشناس گفت...

بازم سلام. این آخر چه جالب بود دون جون. لحظه ی دیدار پدر و دختر. چه باشکوه.

 
در ۲۸ مهر, ۱۳۸۵ ۰۶:۴۴, Anonymous ناشناس گفت...

تیکه اخر صحبتتون خیلی با مزه بود

 
در ۳۰ مهر, ۱۳۸۵ ۰۰:۱۸, Anonymous ناشناس گفت...

سلام مامان و بابای آوین دوران بچگی و نی نی بودن بچه ها شیرین ترین دوران زندگیشونه .
فکر کنم یکی دو سال دیگه من هم بشم مامان بزرگ و از نی نی دختر و پسرم بنویسم .
شهربانو

 
در ۰۲ آبان, ۱۳۸۵ ۰۹:۴۲, Anonymous ناشناس گفت...

mamane mehraboone Avine aziz kamelan dorost migid .zaman kheili zood migzareh va cheghadr in lahezat shirineh. dar ertebat ba esme Robin ham bayad begam keh ma tamame saiemoon in bood keh esmi ro baraye Robin entekhab konim keh ham international basheh va ham talafozesh baraye khodemoon (Iraniha)va kasai keh intarafe ab zendegi mikonan asoon basheh. fekr mikonam keh entekhabemoon dorost boodeh.
dar zemn man esme Avin ro kheili doost daram.

 
در ۰۲ آبان, ۱۳۸۵ ۲۲:۰۱, Anonymous ناشناس گفت...

مامان آوین عزیز : آنچه که دردناک بود . این موضوع بود که آن آدم زن کشی را مد سال کرد . یکی دو نفر نیز به تقلید از او زنشان را کشتند اما دستگیر شدند .
اما در مورد مامان بزرگ شدن من ، از لطف شما تشکر می کنم و امیدوارم که حوصله برایم باقی بماند .
شهربانو

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی