ده ماهگی
به سادگی ده ماه گذشت، از اولین روزی که ما مادر و پدر شدیم. فاصله بین بارداری و تولد فرصت خوبی بود برای اینکه کم کم آماده نگهداری از یه موجود کوچولو بشیم که سلامتی، خوشبختی و موفقیتش در گرو توجه ماست، اما ورود به مرحله مادر شدن یا پدر شدن خیلی سریعه بعد از نه ماه انتظار در عرض چند دقیقه یه کوچولویی رو توی بغلمون داریم که با دقت و کنجکاوی نگاهمون می کنه، فکرمی کنیم هیچ تجربه ای نداریم، با خودمون می گیم چطور می تونیم بهش کمک کنیم تا انسان کاملی بشه در حالیکه خودمون برای کامل شدن راه درازی در پیش داریم.........اما بعد می فهمیم که خیلی هم سخت نیست روز به روز ما هم بزرگ تر می شیم هر روز یه چیزی یاد می گیریم و هر روز یه تجربه جدید به تجربیاتمون اضافه می شه..........................ه
ده ماهگی آوین هم پر از تجربه بود هم برای خودش هم برای ما توی این ماه آوین شروع کرد به ایستادن خودش رو به تختش یا میز می گیره و روی پاش می ایسته خسته که می شه خیلی با احتیاط می شینه کلماتی جدیدی هم می گه که با قبلیها خیلی فرق می کنه مثلاًمی گه قل قل یا پل. دائم با خودش تمرین می کنه بعضی وقتها اونقدر صداشو بلند می کنه که نمی تونیم صدای تلفن یا تلویزیون رو بشنویم. دیگه اینکه این ماه برای اولین بار خودش به تنهایی غذا خورد، با وسواس دنبال تکه های کوچیک سیب زمینی می گشت و هر تکه ای که به زمین می افتاد تا چند ثانیه همچنان نگاهش می کرد. مثل سابق عاشق وسایل بزرگترهاست، از سیم و چکش گرفته تا موبایل و دوربین! اجتماعی هم شده . عاشق بچه هاست البته به بچه های کوچیک تر از خودش خیلی کنجکاوی نشون نمی ده. توی کارهاش هم خیلی پشتکار داره هر چیزی که بخواد مدتها وقت صرف می کنه تا بدستش بیاره!!!!!!!!!!ه
و ما چی یاد گرفتیم؟ ه
ما هم یاد گرفتیم بهش اعتماد کنیم و اجازه بدیم خودش به تنهایی خیلی چیزها رو تجربه کنه. یاد گرفتیم که چند بار زمین خوردن و چند بار گریه کردن برای راه رفتن و بزرگ شدن لازمه. یاد گرفتیم دوست داشتنمون و محبتمون مانع بزرگ شدن و توانا شدنش نشه!ه
ده ماهگی آوین هم پر از تجربه بود هم برای خودش هم برای ما توی این ماه آوین شروع کرد به ایستادن خودش رو به تختش یا میز می گیره و روی پاش می ایسته خسته که می شه خیلی با احتیاط می شینه کلماتی جدیدی هم می گه که با قبلیها خیلی فرق می کنه مثلاًمی گه قل قل یا پل. دائم با خودش تمرین می کنه بعضی وقتها اونقدر صداشو بلند می کنه که نمی تونیم صدای تلفن یا تلویزیون رو بشنویم. دیگه اینکه این ماه برای اولین بار خودش به تنهایی غذا خورد، با وسواس دنبال تکه های کوچیک سیب زمینی می گشت و هر تکه ای که به زمین می افتاد تا چند ثانیه همچنان نگاهش می کرد. مثل سابق عاشق وسایل بزرگترهاست، از سیم و چکش گرفته تا موبایل و دوربین! اجتماعی هم شده . عاشق بچه هاست البته به بچه های کوچیک تر از خودش خیلی کنجکاوی نشون نمی ده. توی کارهاش هم خیلی پشتکار داره هر چیزی که بخواد مدتها وقت صرف می کنه تا بدستش بیاره!!!!!!!!!!ه
و ما چی یاد گرفتیم؟ ه
ما هم یاد گرفتیم بهش اعتماد کنیم و اجازه بدیم خودش به تنهایی خیلی چیزها رو تجربه کنه. یاد گرفتیم که چند بار زمین خوردن و چند بار گریه کردن برای راه رفتن و بزرگ شدن لازمه. یاد گرفتیم دوست داشتنمون و محبتمون مانع بزرگ شدن و توانا شدنش نشه!ه

10 نظر:
ده ماهگي دختر كوچولوي ناز و شيرين مبارك.چقدر زيبا گفتي كه به سادگي ده ماه گذشت.هميشه سلامت و شاد باشين با اوين دوست داشتني.
سلام خانمی، تبریک میگم به سلامتی، موافقم باهات خیلی زود می گذره!
ما هم همچنان به دنبال کرش هستیم، و اگه نه یه نونو، تا ببینیم چطور می شه ولی مهم تر از همه اینه که هنوز خودمون قبول نکردیم ازش جدا بشیم، البته وقتی جا پیدا شد این مسئله هم حل خواهد شد
وو هنوز هم تلفنمون درست نشده، البته امیدواریم تا چند وقت دیگه بشه،
راستی خبر داری از زهرا، احوالش چطوره، خیلی دلم می خواست باهاش صحبت کنم ولی خوب فعلا که نمی شه
آوین گلم رو هم از طرف من یه گاز بگیر!! البته آروم ها
راستی یادم رفت بپرسم کرش از خونتون خیلی دوره؟
بعضي وقتا مي خوام از اين ده مهي كه بر دل منم گذشت بنويسم، نمي دونم از كجا شروع كنم و چي بنويسم كه حق مطلب را به جا بياره... همون موقع ها گذرم به سراي پاك و مهربانانه آوين عزيز ميافته تازه ميفهمم كه بايد چي نوشت و چطوري وصف كرد
.
.
.
اما بعد می فهميم که خيلی هم سخت نيست روز به روز ما هم بزرگ تر می شيم هر روز يه چيزی ياد می گيريم و هر روز يه تجربه جديد به تجربياتمون اضافه می شه
.
.
.
تولد ده ماهگي آوين عزيز ما و شما مبارك باشه
ببوسينش
من عاشق آواز خوندنشونم اون هم با صداي بلند
و با تاخير بايد بگم يك دنيا ممنونم از كارت زيبا و اينكه در سالگردي زيبا به ياد خانواده ما بودين
آوین عزیزم ده ماهگیت مبارک .داره یک سالمون میشه ها داریم خانم میشیم البته شما از اولشم خیلی خانم بودی .خاله جونم نمیدونم چه مشکلی توی صفحه شما پیش ومده که همیشه در پستهای اولتون و سطرهای اول و دوم یک مربع کوچک خالی میوفته .
خانمی سلام
بعد از اون سفر بد جوری مریض شدم و هنوز هم تموم نشده.تو این مدت خیلی به یادتون بودم .وبلاگ خیلی خوبی داری و اوین باید بهتون افتخار کنه .خوش به حالش که تو بزرگی این همه خاطره لحظه به لحظه داره.امیدوارم بشه من هم بیشتر وقت بزارم و کمی برای آریان بنویسم.
به امید دیدار خاله پینه دوز
سلام دونه جون. 10 ماهگی آوین جون مبارک. دیگه به سلامتی داره از آب و گل در می یاد
akhey nini nakone to nazdikiyaye man hastio man bi khabaram ? hanoozam farancais hasti?va age bale kodoom shahri ?
salammmm mamane avin joon ta jayi ke midonam Provence hasto Grenoble kenare Alpe hala shoma kojayid ?:d
vali kheyli doorima
man paris hastam:((
akheyy esme Alpes yade cartone bachehaye Alpes oftadam yade bachegi be kheyr
ممنون عزیز که بهم سر زدی. این خوشگلت را هم خدا براتون نگه داره.
کجایی مامان فاطمه؟؟؟؟
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی