شنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۵

آوینممممممم


آوینم چند دقیقه ای می شه که با پدرت رفتی بیرون، یعنی قرار نبود بری ولی اونقدر پشت سرش گریه کردی که اون هم راضی شد تو رو با خودش ببره. البته قول داده تو رو توی راه بخوابونه تا طبق معمول سر ساعت بخوابی به هر حال من یه وقت کوچولو پیدا کردم تا بیام اینجا و بنویسم.م
دختر کوچولوی من گاهی اتفاقهای قشنگی می افته که دلم نمیاد اونها رو اینجا ننویسم. دلم نمیاد بذارم گذر زمان رنگ فراموشی بهشون بزنه.م
امروز صبح یک اتفاق جالب افتاد. چند وقتی هست که ما تلویزیون رو تنظیم می کنیم و با اون بیدار می شیم. تو از توی تختت می تونی تلویزیون رو ببینی. امروز صبح وقتی بیدار شدی ودیدی تلویزیون روشنه اونقدر هیجان زده شدی و اونقدر خندیدی که باعث شدی ما هم بیدار بشیم. نمی دونی چقدر شیرینه دیدن یه بچه نه ماهه که به زور خودش رو به نرده های تختش گرفته تا روی پاش بایسته وسر کوچولوش رو از لای نرده ها فشار داده تا بتونه بیرون از تختش رو ببینه! وقتی سرت رو به نرده ها می چسبونی و فشار میدی صورت کوچولوت عوض می شه چشمات مثل ژاپنی ها کشیده می شه و اون یه دندون نیمه کارت از وسط دهنت می زنه بیرون! نمی دونی چقدر برامون شیرین و عزیزی نمی دونم این حس ما غریزیه یا کاملا تحت کنترل عقل و اراده است هر چی که هست واقعاً کمک می کنه تا هر آنچه که برای سلامتی تو و خوشحالی و خوشبختی تو لازم باشه فراهم کنیم!م

4 نظر:

در ۲۶ شهریور, ۱۳۸۵ ۱۱:۲۴, Anonymous ناشناس گفت...

امان آوین عزیز. فکر کنم نتوانسته ام منظورم را در این نوشته به خوبی بیان کنم. من هیچ وقت نخواسته ام تنهاییم را با دوستی پر کنم شاید چون به تنهایی عادت دارم . . همانطور که نوشته ام من اصولاً بقدری در دوستی سخت گیرم و نکته سنج که همان تعداد معدود دوستان نزدیکم هم به آن با ذهنیت خودشان نگاه می کنند. این رابطه را هم من شکل ندادم . برایم جالب بود که خود این دختر خانم به زور باب دوستی را گشود و بعد هم از یاد برد. من به استثنای تنها فرزند بودنم می توانم در تنهایی 100 درصد هم بدون هیچ مشکلی گلیم خودم را از آب بیرون بکشم. نوشته ام بیشتر آرزویی بود که ای کاش همه ما یاد می گرفتیم به رابطه هایمان فقط به صرف شرایط نگاه نکنیم و برایشان تاریخ مصرف نگذاریم.از قول من دختر نازنینتان را ببوسید.

 
در ۲۶ شهریور, ۱۳۸۵ ۱۲:۰۳, Anonymous ناشناس گفت...

تصور این صحنه خنده به لبم میاره، حالا شما که دیدید که دیگه حتما یه عالمه لذت بردید،
خیلی دلم میخواد آوین رو از نزدیک ببینم ولی آوین جون این بابایی و مامانی یه کم مشان هستند نمیارنت اینجا
آخه بگو از مون پلیه تا اینجا چقدر راه بود خوب یه سر هم به ما میزدید دیگه مارکوپولوها

 
در ۲۶ شهریور, ۱۳۸۵ ۱۴:۰۶, Anonymous ناشناس گفت...

عكس هاي اوين ناز خيلي قشنگ بود. با اون معصوميتش در خواب و لبخند زيباش به پرندها اميدوارم هميشه در كنارش لذت دقايقو با اين عشق رو ببريد.

 
در ۲۷ شهریور, ۱۳۸۵ ۰۶:۲۴, Anonymous ناشناس گفت...

اون خداي مهربون با دلمون چي كار كرده كه واقعا با كلمات توان بيانش نيست
آوين عزيزم را ببوسين

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی