سه‌شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۵

اولين دندان ها

تق تق، صدايي که خبر از در اومدن اولين دندونها ميده !م
داشتم چايي مي خوردم و آوين با تعجب به من نگاه مي کرد استکان چايي رو به طرف دهنش بردم تا بفهمه تلخه و خوشش نمياد شروع به جويدن لبه ليوان کرد تق تق!! صداي برخورد دندونهاي کوچولوش باليوان! فهميدم اين دفعه دختر کوچولوم چايي نمي خواست فقط
مي خواست بگه دندونهايي که اينقدر منتظرش بوديم بالاخره دراومدن!! م
طبق يه رسم که يادگاري از روزگارهاي خيلي قديمه شادي دراومدن دندونهاي دخترکم رو با کبوترها جشن گرفتيم وقتي براي کبوترها دونه مي پاشيدم دعا کردم دخترم هميشه سلامت باشه وقدر خوشبختي هاي زندگيش رو بدونه دعا کردم هيچ بچه اي توي دنيا گرسنه نمونه و دندونهاي قشنگ همه بچه ها طعم غذاهاي خوشمزه روبچشه
 Posted by Picasa

11 نظر:

در ۳۱ مرداد, ۱۳۸۵ ۱۹:۵۳, Anonymous ناشناس گفت...

سلام مامان آوین، مبارکه، امیدوارم که همیشه سالم و تندرست باشه این خانمی، باز هم مثل همیشه حرفاتون و کاراتون در مورد این فرشته کوچولو با احساس و پر عاطفه هستش، چقدر از خوندن دو سه جمله آخرتون لذت بردم، برای آوبن کوچولو و خانواده اتون بهترین ها رو آرزو دارم...

 
در ۰۱ شهریور, ۱۳۸۵ ۰۷:۱۱, Anonymous ناشناس گفت...

سلام مامانی تبریک می گم که دخمل نازت وارد مرحله ی جدیدی از زندگی شد. ایشالله همیشه سالم و سلامت و شاد باشه و خوراکیهای خوشمزه بخوره.

 
در ۰۱ شهریور, ۱۳۸۵ ۱۲:۵۴, Anonymous ناشناس گفت...

ميدونم كه اون صدا رو با تمام وجود حس كردي ويك لبخند يك نفس عميق يه بوسه به صورت متعجبش و بعد اون ارزوهاي خوب.روزي فراموش نشدني بود نه؟منم هيچ وقت صداي اولين دندون يلدايم رو فراموش نميكنم.مبارك باشه اوين نازم.

 
در ۰۱ شهریور, ۱۳۸۵ ۱۴:۱۳, Anonymous ناشناس گفت...

بازم قشنگ نوشتی این خوشکل خانم چطوری نشست وسط این کبوترا البته با خودم گفتم دختر شماست دیگه وبلاگت یه جورایی با وبلاگ های بقیه مامانا فرق داره ایشالله روز به روز شاهد بزرگ تر شدنش باشی هر چند بعدا می گی کاش کوچولو می موندی کوچولوی خوشکلت رو از طرف ما هم ببوس

 
در ۰۱ شهریور, ۱۳۸۵ ۱۵:۲۴, Anonymous ناشناس گفت...

سلام مامانی، وای که چقدر خوشحال شدم، همه اش تو این فکر بودم که ازت بپرسم آیا آوین دندون دو آورده که بیام بخورمش، با خودم می گفتم وارد نه ماهگی شده، الان باید کلی دندون داشته باشه،
حالا اون دندون عقل بود دیگه!!!!!

 
در ۰۴ شهریور, ۱۳۸۵ ۰۹:۵۶, Anonymous ناشناس گفت...

mobarakeeeeeeeee

 
در ۰۶ شهریور, ۱۳۸۵ ۱۴:۴۰, Anonymous ناشناس گفت...

سلام مامانی. چرا به روز نمی کنی. یعنی این دختر گل ما آوین ناز ما هیچ کار تازه ای نکرده که بیای وبلاگتو به روزکنی؟ اینو نگو. بچه ها هر لحظه مارو با یه اتفاق و مواجه می کنن و متحیرمون می کنن.

 
در ۰۷ شهریور, ۱۳۸۵ ۱۲:۴۴, Anonymous ناشناس گفت...

salam azizam mamnonam

 
در ۱۱ شهریور, ۱۳۸۵ ۱۲:۳۹, Anonymous ناشناس گفت...

سلام مامان آوین رسم مات هم اینه که برای اولین دندون بچهبرای نزدیکان و دوستان دیشلیک می پزیم گندم و نخود و کشمش و گردو و خشکبار دیگری که دلمون بخواد . اما در مورد این رسم کبوتر شما چیزی نمی دانم . اگر برام بنویسی خوشحال می شم .
شهربانو

 
در ۱۲ شهریور, ۱۳۸۵ ۰۹:۱۶, Anonymous ناشناس گفت...

دندون تازه آوین جان مبارک. ممنون از اینکه به من سر می زننین مامان اوین جان. دلتان شاد و لبتان پر خنده. دختر شیرینت را هم از قول من ببوس .

 
در ۱۷ شهریور, ۱۳۸۵ ۱۸:۰۹, Anonymous ناشناس گفت...

آخ كه من عاشق اون صداي ريز و ظريف برخورد اين صدف هاي ناز به لبه قاشق يا استكان هستم... يلدايي فعلا يه دونه صدف داره كه خيلي تيز و با مزه هم هستش

آوين عزيزم را ببوسين

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی