پاییز هزار رنگ

ابرها تمام شب رو پشت پنجره بودن، توی باغ جلوی خونه، از اینطرف به اون طرف رفت،ن با هم پچ پچ کردن، از روی گلها و درخت ها پریدن، اما همین که دیدن وقت بیدار شدن آدمهاست دامن خیسشون رو جمع کردن و رفتن اون بالا، بالای درخت ها. در خونه رو که باز می کنم رد خیسشون رو می بینم، دامنشون رو به همه جاکشیدن، روی برگ ها و درختها، روی شیشه، روی زمین سنگی باغ. باز هم یاد بچگی هام می افتم یاد پاییزهای دورو دراز، کوچه مه گرفته و صدای آرومی که سکوت کوچه رو می شکست. هیچ وقت دیر نمی کرد، رفتگر پیرمحل که با کمر خمیده اش برگهای هزار رنگ رو جمع می کرد و سکوت سرد پاییز رو می شکست . فکر می کنم پاییز هم پیره مثل همون رفتگر که لباس نارنجی داشت فکر می کنم یه جارو داره مثل همون که فرو می کنه توی رنگ و می پاشه روی برگها بعد که نقاشی هاش دلش رو می زنه اونها رو ورق ورق می کنه و می ریزه روی زمین هیچ هم فکر نمی کنه کی باید اونها رو جمع کنه. نمی دونم چرا فکر نمی کنه اینهمه قشنگی رو نمی ریزن زیر دست و پا. اونموقعها از توی کوچه درازمدرسه جمعشون می کردم و می ذاشتمشون لای کتابهام بعضی هاشون یه عطر ملایمی داشتن یه وقتها هم دوست داشتم روشون راه برم صدای خش خش اونها توی بعد از ظهر سرد و ساکت پاییز وقتی که فقط صدای کلاغ ها گوش رو پر می کرد خیلی لذت بخش بود کلاغ ها پرنده های منفور دوست داشتنی تنها همنشین های وفادار پاییز چقدر پاییز بدون اونها بی معناست . پاییزها دلم برای اونها هم تنگ می شه نه اصلا پاییز فصل دلتنگیه انگار هزار سال گذشته انگار خیلی بزرگ شدم نمی دونم چرا این خاطره ها اینقدر دورن؟ه

3 نظر:
سلام خانمی. چقدر زیبا نوشتی. من حیرون موندم چقدر این مامانای وبلاگستان دست به قلم و خوش قلم هستن من واقعا از خوندن مطالب خیلی از وبلاگها لذت می برم.
پاییز واقعا رمانتیکترین فصل ساله. یه جورایی شاعرانه و زیبا. دختر گلت رو ببوس.
سلام خانمی
ممنون که به یادمونی
منم کلی دلم برای شما تنگ شده بود
دست به قلم زیبایی دارید
فدای آوین جون مهدکودکی بشم
بازم مثل همیشه قشنگ نوشتی و منو بردی به خاطرات دور و درازم به پاییز ایران به همون ایرانی که پاییزش هم با اینجا فرق داره دلتنگ بودن تو پاییز اونم تو غربت
دیگه چی کم داریم؟
دخمل خوشکلتو ببوس
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی