یکشنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۸۸

آوین بای سیکل ران

قرارهای دوچرخه سواریمان پابرجاست. بعد از ناهار یک چرتی می زند و ساعت چهار با صدای مامان بریم راهی می شویم. کوله پشتی کوچکش را پر می کنم از عصرانه های محبوبش شیر کاکائوی وانیلی، نان شکلاتی و یک سیب و آب برای تسکین خستگی پدال زدن های پشت سر هم.
آن کوچولوتره را هم سوار مرکبش می کنم و از همان جا هر بار اعلام می کند که دوچرخه می خواهد. من هم بین کالسکه و دوچرخه آنقدر می دوم که از همه خسته تر می شوم و شب از همه خواب آلوده تر.
مسیر همیشگی را می رویم، یک شیب ملایم جلوی راهمان است. برای هزارمین بار یادآوری می کنم حواسش به ترمز باشد که فعلاً عشق سرعت و پا زدن هوش وحواس برایش نگذاشته. بعد وارد زمین خاکی می شویم و دور می زنیم تا سر از پشت خانه در می آوریم صدای اعتراضش بلند می شود که هنوز تمام نشده. باشه دوباره ادامه می دهیم از کنار زمین پتانک می گذریم پیرمردها مشغول بازیند. طوری که همه عالم بشنوند از من می پرسد اینها چه کار می کنند. نه یک بار، نه دو بار حداقل ده بار..........
می رویم دور زمین فوتبال، خیلی دوست دارد وارد قسمتی که مخصوص دویدن است شویم اما با کالسکه بزرگمان تقریباً غیر ممکن است. از آنجا هم عبور می کنیم، سراشیبی سختی را پشت سر می گذاریم توی یک پارک گوته هایمان را می خوریم، بازی می کند، بعد باز همان مسیر را پدال زنان بر می گردیم.........

1 نظر:

در ۱۳ اردیبهشت, ۱۳۸۸ ۲۰:۳۰, Anonymous فریبا مامان رایان گفت...

دونه ممنون که مینویسی و در حظ زندگیت ما رو شریک میکنی......
قوی &دانا&مهربان صفتهایی که من به مامان این دو تا فرشته میدم...این فرشته های زمینی دنیای ما رو زیباتر خواهند کرد..مطمئنم..........
ببوسشون لطفا

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی