دامن
سیزده ساله است، از آن طرف کره زمین آمده تا تعطیلات تابستانیش را اینجا توی برف و سرما بگذراند. قیافه اش شبیه سرخپوست هاست؛ صورت پهن، گونه های برجسته، موهای لخت مشکی، پوست آفتاب خورده و چشمهایی که موقع خندیدن خیلی زیبا تغییر فرم می دهند.......
آلبا می گوید برایش دامن خریده است، هرچند که مادرش از دامن خوشش نمی آید، اما اینجا دست هیچ کس به او نمی رسد ....
گاهی وقتها یک جمله آدم را تا کجاها که نمی برد..... من سیزده ساله که بودم چه کار می کردم؟! چه طوری فکر می کردم؟! من هم این همه ازدامن پوشیدن به خودم می بالیدم؟
از سیزده سالگیم تصاویر خیلی واضحی توی ذهن ندارم، راستش نمی دانم چه چیزی سیزده سالگیم را از چهارده سالگی و پانزده سالگی یا حتی ده سالگیم متمایز می کرد. سیزده سالگی من مثل خیلی سالهای دیگر یک جایی آن دور دورها گم شده است.
هر چند خاطرات محوند، اما مطمناً من خیلی از دامن پوشیدن خوشم نمی آمده. چند تا خاطره، مثل قطعات بی سر و ته یک فیلم، همیشه توی ذهنم رژه می روند.
خیلی کوچک که بودم، یک روز یک اتفاق خاص افتاد! خوب یادم هست می خواندند: ای دریغا لاله ما......... خانه دیوار به دیوارمان تا مدت ها سیاه پوش شد، گرماگرم جنگ بود و تمامی نداشت این پارچه های سیاه ..... دامنم خیلی زود جایش را به یک شلوار تیره داد، دامن های خوشحال من با آن همه غم و اندوه هیچ تناسبی نداشتند! همه توی کمد مدتها خاک خوردند.
حول و حوش سیزده چهارده سالگی زندگی داشت عادی می شد و شادیهای کوچک داشتند بر می گشتند که من ناگهان خیلی بزرگ شدم! آنقدر ناگهان که حتی خودم هم غافلگیر شدم. یکهو بزرگ شدن و یکهو وارد دنیای عجیب و غریب ساخته افکار بزرگترها شدن، خیلی ناخوشایند است. آن روزها توی مدرسه برای ما از نگاه آدم های هرزه می گفتند که حتی دامن را به قامت یک دختر بچه هم نمی توانست تاب بیاورد، البته من از این جمله ها چیزی سر در نمی آوردم، فقط از آن چیزهایی که برایم تعریف می کردند، فکر می کردم اگر دامن بپوشم، احتمال اینکه دزد مرا ببرد بیشتر می شود. تصویری یک دست، توی ذهن من و دخترهای همسن و سال من نقش بسته بود، انگار به ما تلقین شده بود که، ما چیزی بیش از یک طعمه خوشمزه نیستیم و یک طعمه اگر عاقل باشد! کاری نمی کند که اسیر گرگ بشود.
روزها گذشت و من بزرگ و بزرگتر شدم، بعدها دیگر دامن را دوست نداشتم. جایی که مرد بودن و کارهای مردانه کردن امتیاز است، و همه تعریف ها تو را به سمت "مرد بودن" هل می دهند آدم دلش نمی خواهد این همه از مردها متمایز باشد. اصلاً انگار دامن پوشیدن یک جور کسر شان بود، یک جور ننگ! چقدردلمان خنک می شد، که پسرها هم مجبور بودند در برهه ای از عمرشان، تن به این ننگ!! بدهند و بعد همه عمر از دیدن عکسهای ننگ آورشان که توی آلبوم خانوادگی می درخشید حرص بخورند!
اینها، همه به دست روزهای دور سپرده شدند و مثل همان سیزده سالگی یک جایی محو شدند. جان کندم تا، آن تصویر لقمه خوشمزه بودن را از ذهنم بیرون کنم. بگذریم، گذشته را که نمی شود برگرداند، اما به خودم قول داده ام، نگذارم هیچ کس و هیچ چیز، لباسهای دخترانه آوین و خواهر کوچولویش را بدزدد.

4 نظر:
عجیب بود .عمیقا هم حس شدم با نوشته ات ...چه کردند و چه میکنند با دنیای کودکانه .چقدر فراوان بانوان محجبه ای که تلقینات منفی گذشته رو مثل قانون یاد کودکانشون میدهند و شکوه انسان بودن رو با جنسینت طرح نادرست میدهند.و وای بر نتیجه اش که البته در مملکت گل و بلبلمان نمایان و اشکاره.....
چند مادر مثل شما قدرت تغییر باورهای غلط دیروز رو داره و میدونه که چه باید کرد برای نسل بعد
man har moge miam mibinam mamane ryan oomade o goftani ha ro gofte.... man ham bayad moragebe bache gihaye pesaram basham, ....na?
سلام مامان آوين
من به دنيا اومدم ولي هنوز اسم ندارم. فعلا بهم مي گن سنجد: داداش مزدا و آرين..
دامن ... رنگ ... شادیهای بچگی ... خنده های طبیعی و شاد + خیلی چیزهای دیگه رو به هزار بهانه ی الکی از بچگیهامون دزدیدن.
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی