آوین و کتابخونه بزرگا
جلوی گیشه کتابها را روی میز می گذارم. می دانم بیشتر از میزانی که باید، کتاب دارم اما با خودم می گویم شاید بشود فقط یکشنبه دستم باشد. خانم مسئول می گوید نه نمی شود. کارت آقای همسر را هم نیاورده ام تا آن یک کتاب اضافه را هم ببرم. خلاصه هر چه می کنم نمی شود و باید یکی از کتابها را پس بدهم. همه جا آرام است آوین که تا حالا کلی همراه خوبی بوده و توی کتابخونه بزرگا سر وصدا نکرده با صدایی اعتراض آلود می گه:
مامان چرا خانومه با تو بدجنسه!!!
قبل از اینکه دنبال کلمه ای برای توجیه حرفش بگردم صدای خنده خانومه همه جا رو برداشته!
بیرون کتابخونه یک اثر هنری فلزی بزرگ است از من می پرسه مامان این چیه می گم یادم نمیاد فکر کنم یه اسب باشه
می گه نه مامان این یک الفانتوره -ترکیب فیل و برج- !!!!
می خوام بوسش کنم دوستش دارم و پایه فلزی الفانتور بوس می شه!!

3 نظر:
dokhtarakemoon che harfaii mizane... rasti gahi vagtha ganoon ba adamha bad jebs mishe, nemidoonam chera.
وای از دست این اوین.....بووووووووووس ....
خوب با کارت اوین نمیشد کتابه رو بگیرید؟..........میگم جدی خانمه مهربونی نبوده نه؟
ارزو میکنم خوب و سلامت باشید و طوفان برای شما بی دردسر گذشته باشه....لطفااگه فرصتی داشتیتد از سلامتیتون برامون بنویسید
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی