شنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۷

مامان عیالوار 1


این روزها حسابی ورزش های کششی از نوع اجباریش را انجام می دهم. داریم ناهار می خوریم، با یک پایم باید  ترانسای خانوم کوچولو را یک ضرب تکان بدهم تا خوابشان عمیق شود، حتی اجازه نمی فرمایند من پایم را جابجا کنم، زودی نقشان در می آید. از طرف دیگر خانوم بزرگ میل فرموده اند پیش بند ببندند، حالا همیشه باید کلی چانه بزنیم و دلیل بیاوریم که پیش بند به چه دردی می خورد تا ایشان راضی شوند! همان طور که با یک  پایم یک ریز ضربه می زنم خودم را تا آن سر میز جایی که صندلی غذای خانوم بزرگ مستقر شده کش می دهم تا پیش بندشان را ببندم .آن یکی پایم هم برای جلوگیری از سقوط کردن ناچاراً روی زمین است. با خودم می گویم اگر این معلم های ریاضی و جبر و فیزیک و شیمی این همه زنگ های ورزش ما را به یغما نرفته بودند لابد الآن می توانستم با آن یکی پایم هم تلفن را که دارد زنگ می زند جواب می دادم!!ا

8 نظر:

در ۰۶ آبان, ۱۳۸۷ ۱۰:۴۹, Anonymous ناشناس گفت...

آوین جون از خودت عکس هم بزار.
:)

 
در ۰۶ آبان, ۱۳۸۷ ۱۰:۴۹, Anonymous ناشناس گفت...

آوین جون از خودت عکس هم بزار.
:)

 
در ۰۹ آبان, ۱۳۸۷ ۲۲:۴۹, Anonymous ناشناس گفت...

mamane mehraboon cheh bi seda.
tabrike faravan.
esme fereshteye koochoolootoon chi hast?

 
در ۱۲ آبان, ۱۳۸۷ ۲۰:۲۰, Blogger Minou گفت...

دوست عیالوار و مهربون من! راستش ما مامان خانمها خیلی عجیبه که هشت پا نشدیم ! اما با اینهمه من فکر میکنم حتی اگر هشت پای قادر به انجام هر کاری هم داشتیم باز آنقدر کار اضافه برای خودمون پیش میاوردیم که باز جسممون برای اونهمه کار ظرفیت کمی داشت : ) !
امیدوارم صبر و حوصله و استراحت به جا و مناسب همیشه سایه اش رو بر سرت بندازه که میدونم هر مامانی با دو تا کوچولو سخت بهش نیاز داره. بوس بوس. فرشته های نازنینت رو بوسه باران کن.

 
در ۱۵ آبان, ۱۳۸۷ ۱۹:۴۱, Anonymous ناشناس گفت...

دونه جون
اتفاقا من همیشه توی فکر بودم که یه بار از این چیز خنده داری که از ذهنم میگذره بنویسم...دستان پرتوان برسید به داد کارآگاه ناتوان!
اسم کارتونش یادم رفته ولی واقعا دلم میخواست مثل اون کارآگاهه از توی دستم یه چیزی در بیاد یا روی سرم ملخ بچرخه پرواز کنم...
حسابی خسته نباشی و خدا قوت با فرشته کوچولوت
هنا

 
در ۱۷ آبان, ۱۳۸۷ ۲۰:۲۲, Anonymous ناشناس گفت...

با تمام وجود به شما و همسر گراميتون تولد دلبر ناز ديگري را تبريك ميگم... كما بيش از طريق همسرم در جريان حضور ناب خواهر عزيز آوين دوست داشتني بودم.

 
در ۱۷ آبان, ۱۳۸۷ ۲۰:۲۲, Anonymous ناشناس گفت...

با تمام وجود به شما و همسر گراميتون تولد دلبر ناز ديگري را تبريك ميگم... كما بيش از طريق همسرم در جريان حضور ناب خواهر عزيز آوين دوست داشتني بودم.

 
در ۱۹ آبان, ۱۳۸۷ ۱۹:۴۷, Anonymous ناشناس گفت...

سلام مامان عیالوار
ما منتظر عیالوارهای بعدی هستیم
:)
راستی اون کارآگاهه اسمش گجت بود
*
دونه جون بیشتر از خواهر آوین و عکس العملش بنویس.
البته می دونم که سرت شلوغه الان .
ما هم هنوز مهمون این خونه و اون خونه ایم و فرصت نوشتن پیدا نمی کنم
هنا

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی