سه‌شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۷

ما، شما و آنها


فیلمی از مادر بزرگ دارم که مربوط به حدود 15 سال پیش است؛ خدا رحمتش کند، در بخشی از آن همینطوری که توی اتاق نشسته، یک شاخه گل را در دستش گرفته و منتظر فلاش زدن دوربین است. یعنی با لبخندی ملیح و چشمان مهربان پشت عینک ته استکانی اش کاملا حالتی فیکس دارد! یادم می آید چقدر سخت بود جلوی خنده ام را بگیرم ! شاید برای اینکه بعضی ها با آنکه برای ما خیلی بزرگند و الگوی ما می شوند، خیلی ساده با دنیا و زیبایی های آن برخورد می کنند! حالا اگر آن گل مصنوعی هم باشد، باز احساس میکنند اگر آن را در دستشان بگیرند با آن تصویرشان زیباتر می شود، به همین سادگی.
خب "آنها" اینجوری بودند. ساده و صمیمی با همه چیز برخورد می کردند، برای روزها و ساعتها معنا و شئون خاصی قایل بودند، مثلا در فلان شب خوب نیست پیاز بخورید! در شب ناخن نگیرید! آب روی گربه نپاشید! نان را با چاقو نبرید! و خیلی از این باورها که با سنگ محک "ما" يا خيلی محترمانه "سنتی " تلقی می شوند یا کمی آنورتر می رویم و " خرافاتی" می نامیمشان! شرایط امروز ما را خیلی پیچیده کرده. هر کدام از این باورها و اعتقادات را که می بینیم و یا می شنویم از پوسیدگی آنها می گوییم و برایشان دلایل فلسفی ، تاریخی ، اجتماعی و اقتصادی می آوریم که چرا مثلاً مادربزرگها در مورد روز" دوشنبه" این عقاید را داشتند. در حالی که آنها بدور از هر برهان و منطقی که ما خلقش کرده ایم برای خودشان یک نظام فکری داشتند که باعث می شد زندگی شان را بر اساس یک نظم که ریشه در باورها و اعتقاداتشان داشت به پیش ببرند یا به قول سهراب سپهری آنها آب بی فلسفه می خوردند و توت بی دانش می چیدند! این نظم اعتقادی ، سینه به سینه تا زمان ما رسیده، هر چند دیگر آنقدر پیچیده شده ایم که نمی توانیم باورشان کنیم اما حداقل خوبیش این است که معیارهای ساده و صمیمی سنجیدن روزها و اتفاقات مادربزرگ تا همیشه توی خاطرمان می ماند. الآن با خودم می گویم حیف شد کاش در آن لحظه دوربین را کنار می گذاشتم و تنها او و شاخه گل را نگاه میکردم، شاید ذهنم بی هیچ واسطه ای بهتر میتوانست آن تصویر را ضبط کند!



2 نظر:

در ۰۲ شهریور, ۱۳۸۷ ۲۳:۰۱, Anonymous ناشناس گفت...

dooneh jan rast migooii. kash yad begirim ke man ham donya ra sade bebinim. kami fagat dar in donyae pichide!

 
در ۰۴ شهریور, ۱۳۸۷ ۱۴:۲۹, Blogger Unknown گفت...

خیلی قشنگ ، قوی و موثر مینویسی. و در مورد موضوع نوشته ات هم که واقعا همینطوره...دل من برای مادر بزرگم تنگ شد .

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی