چهارشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۷

گنجشک لالا



تختم رو چسباندم به پنجره، از همان روز اول و هر چقدر هم که جای وسایل خانه را عوض می کنم، دلم نمیاد تکانش بدهم. می شود ازرویش تا آخر شاخه های درختها را تماشا کرد.ا
شبها پشت پنجره ای های تیره اجازه نمی دهد نه درختها را دید، نه آسمان را و نه شمشادهای پشت پنجره را، اما عوضش از لابه لای درزهای پنجره نسیم بوی درخت و چمن و شمشاد و هر چه خواستنی است با خودش میاورد. چراغ خواب را روشن می کنم و و زیر نور طلاییش کتاب می خوانم. موجود کوچکی خودش را به زور کنارم جا می کند. اشاره می کنم برود توی تخت خودش اما توجه نمی کند. بلند می شود گویا یه چیزی یادش رفته، به سرعت از جلوی چشم پدرش که هنوز در اتاق دیگر مشغول کار است می گذرد و دو تا عروسکش را با خودش می آورد. باز به زود خودش را با عروسکهایش کنارم جا می دهد و دائم هم تکرار می کند دیگه جا نیست که یعنی یه کم جا به من بده.ا
نمی دانم چقدر می گذرد.ا نسیم خنک آغشته به بوی درخت و چمن و شمشاد و صدای جیرجیرک از لابه لای موهایش می گذرد و با عطر تنش که هنوز همان عطر ملایم روز اول است مخلوط می شود. سایه مژه هایش تا زیر گونه هایش کشیده شده، نفس هایش آرام است و دستهایش دور دو تا عروسکش حلقه خورده.ا
کاش می شد زمان را متوقف کرد........................ا



3 نظر:

در ۱۲ تیر, ۱۳۸۷ ۲۱:۰۲, Anonymous ناشناس گفت...

salam, khosh be halet ke inghadr zood o bee dardesar mikhabe, voroojake man ke ba 2 ta ghesseh o Sher o lalaee o nazo boos akharesham talabkare.

 
در ۱۳ تیر, ۱۳۸۷ ۲۱:۰۳, Anonymous ناشناس گفت...

vay che hali kardam az in neveshteye ziba
doneye aziz kheiliiiiiiiiiii khoshhalam ke doste khobi mesle shoma daram,,,,arami mesle darya,,,,,,,,,,,,,avin ro az tarafam bebos lotfan
.....hanoz ma porozhamon tamom nashode ama hame chiz kam kam dare roberah
mishe,,,dast be doam hanoz

fariba mamane ryan

 
در ۱۵ تیر, ۱۳۸۷ ۲۳:۵۵, Anonymous ناشناس گفت...

dooneh jan, in ham yeki az tazadhaye mane, delam nemikhad lahzehaye boodanam ba pesaram begzare va delam mikhad harche zoodtar balidanesho bebinam... rasti mesle inke maman fariba khabarhaye nesbatan khoob dare, omidvaram zoodtar bargarde...

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی