جمعه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۷

خانه تکانی ذهن

ظرفها روی هم تلنبار شده، دست به کار می شوم بشقاب ها، لیوان ها و قاشق و چنگال ها یکی یکی شسته می شوند و مرتب چیده می شوند. در همان حال سعی می کنم به کارهایی که باید انجام بدهم فکر کنم اما مگر یکجا بند می شود این ذهن افسارگریخته!ا آدم ها و اتفاق ها به نوبت و بی نوبت یکی یکی و دسته دسته می آیند و می روند. چون می دانی آخرش چه می شود دوباره سعی می کنی ذهنت را جمع کنی، افکارت را سامان بدهی اما لامذهب مهار نشدنی است. قصه های کهنه شکل می گیرند و تصاویر جان. آدم ها هم ظاهر می شوند آهان یکی شان حسابی بزرگ می شود همان که آخرین شوک را به تو وارد کرد حالا خودت هیچ اما با آن روش اعجاب برانگیزش.......،ا همان که چند روزی تو را به فکر فرو برد. یادت می آید اولش باور نمی کردی و فکر می کردی اشتباه برداشت کرده ای اما بعد دانستی که نه متاسفانه باید باور کنی که............ا
احساس می کنی داغ شده ای، دوباره برای بار نمی دانم چندم می رنجی، مثل همان اولین بار شوکه می شوی و هزار سوال بی جواب جلویت ظاهر می شود. توی ذهنت دنبال کسی یا چیزی می گردی تا محاکمه اش کنی، تا ناراحتیت را سرش خالی کنی وکاسه کوزه ها را سرش بشکنی. غیر از خودت کسی پیدا نمی کنی! بعد صدایت را روی خودت بلند می کنی و می گویی تا تو باشی وقتی با کسی از نظر روحی و فکری احساس نزدیکی نمی کنی، از همان اول دوستی نکنی. بعد صدای دیگری می گوید آخر روز اول که نمی شود همه چیز را فهمید، پیش داوری کرد. بعد هم نزدیکی فکری و روحی که طناب نیست که بشود متر کرد یا مثلاً شلغم نیست که بشود توی ترازو کشید، وقت می برد خوب !! صداها در هم می آمیزد و بلوا می شود هر کس چیزی می گوید. یکی می گوید مثل خودش، باش تلافی کن، انتقام بگیر. این یکی را اما نمی توانی، نه اینکه خیلی آدم خوبی باشی ها، نه، فقط حال و حوصله و وقتش را نداری. البته اعتقادی هم به آن نداری. یک صدا هم آرام و آهنگین تکرار می کند بزرگواری، بزرگواری. این یکی را که اصلاً نمی توانی مخصوصاً اگر معنیش این باشد که هر که هر چه خواست بکند و تو بازهم لبخند بزنی!ا
تصاویر محو می شود خدا را شکر انگار همه ظرفها شسته شده . صندلی را جلو می آورم همان جا جلوی ردیف ظرف های شسته شده می نشینم و برای خودم یک نوشیدنی آماده می کنم . همانطور که به ظرف های تمیز شده نگاه می کنم می گویم کاش می شد ذهن را هم به همین راحتی از همه تصاویر و افکار رنج آور شست!ا مثل قانقاریا است این افکار پراکنده سر به هوا، مثل قانقاریا که ذهنت را می پوساند و سیاه می کند.ا از در می رانی، پنجره را می کوبد. یاد قانون بقا می افتم همان که در بدترین شرایط راهی را برگزینی که نابود نشوی و باقی بمانی. باید ذهنم را نجات دهم.ا
تازگی ها کشف کرده ام که دوستی ها و محبت ها در سینه جمع می شوند و کینه ها و رنجش ها در ذهن تلنبار می شوند ( نه در دل) . شاید برای همین است که در دلم از هیچ کس کینه ای ندارم. اما در ذهنم از بعضی آدم ها تصاویر و خاطرات ناخوشایندی باقی مانده. کینه نیست، همان رنجیدگی است. تصمیم گرفته ام ذهنم را پاک کنم، مرتب کنم. تصویر آن آدم ها را از ذهنم دور بریزم. با عرض معذرت می خواهم حذفشان کنم. هر چند تعداد آن آدمها به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسد، اما اجازه نمی دهم بیشتر از این در ذهن من جایی داشته باشند. همه شان را بیرون می کنم، یک جا. ممکن است بعد از مدتی شکلشان هم از یادم برود یا حتی اسمشان اما مطمئناً اگر محبتی کرده باشند تا ابد در قلبم خواهد ماند.ا

1 نظر:

در ۲۵ اردیبهشت, ۱۳۸۷ ۱۶:۳۰, Anonymous ناشناس گفت...

salam doone jan! nemidanam chi shide ke inhame delkhori! va ranjidi...vali gaman konam ke mitavani yek rahe hale beinabein peida koni ke na fagat bozorgvari bashad va na fagat entegam....movaffag bashi...

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی