یکشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۶

دفتر خاطره

ادامه.....
فکرمی کنم بیشتر ما در سن نوجوانی یک دفتر خاطره خصوصی داشتیم که از ناگفتنی هایمان در آن می نوشتیم و خاطرات سریمان را در آن ثبت می کردیم. خاطراتی که بعدها بیشتر خنده دار به نظر می آمدند تا اسرارآمیز! ولی خوب اصرار داشتیم که از همه مخفی بمانند و فقط به دوستان قابل اعتمادمان نشانشان می دادیم و همکلاسی های غیر صمیمی را در حسرت خواندنش می گذاشتیم. آن روزها هنوز از وبلاگ خبری نبود و تنها راه ثبت آن همه اتفاق کوچک و بزرگ یک دفتر خاطره بود. ظهور وبلاگ شاید از این جهت اتفاق خیلی مهمی باشد! آنقدر مهم که شاید تفاوت این دو را از یادمان ببرد.
حالا که بزرگتر شده ایم باز هم آن حس نوشتن خاطرات مهم در خیلی از ما زنده مانده است و حالا همه آن چیزی که انگیزه نوشتن است سرگرمی های تازه مان یعنی بچه هایمان هستند . یک چیز حداقل بین وبلاگ همه ما که از بچه هایمان می نویسیم مشترک است و آن
ثبت لحظات شیرینی است که به سرعت در گذرند و واهمه گذشتن و فراموش شدنشان مهمترین عامل نوشتنشان است.
حالا دیگر نوجوان وکم تجربه نیستیم و مسئول نوشته ها یمان که جلوی چشم هزاران نفر می گذاریم،
هستیم. نمی دانم اگر سالها بعد به نوشته هایمان نگاه کنیم، باز مثل نوشته های صمیمی نوجوانیمان از خواندنش لبخند به لبمان می آید یا نه؟
راستش من شک دارم، گاهی وقتها وبلاگهایمان آنچنان آغشته به روی و ریا می شوند که شک دارم حتی بچه هایمان از خواندنش لذت ببرند!
اینکه بچه های ما کفش ولباس فلان مارک می پوشند و فلان غذای خاص را می خورند اهمیت ثبت کردن دارد؟ نمی دانم چرا بچه های ما توی عکس، حتی وقتی مثلاً توی خانه سرگرم بازی هستند هم لباس مهمانی به تن دارند؟ این عکسهای مصنوعی بیشتر از اینکه برای یادگاری باشند برای نمایش نیستند؟ راستی نمایش برای چه کسی؟ مگه ما از کجا آمده ایم ؟ یعنی خیلی سخت است دیدن آدمهایی که توانایی فراهم کردن حداقل ها را هم برای بچه هایشان ندارند؟ نگوییم که آنها که به اینترنت دسترسی ندارند!! (این حرف خیلی خنده دار است)
چرا اینقدربا سلیقه کلیشه ایمان ظاهر بچه ها را می سنجیم و آنها را به زیبا و نازیبا تقسیم می کنیم. چرا بچه ها حتی توی دنیای مجازی هم نباید از تبعیض در امان باشند. داشتن ظاهر اروپایی ( با همان کلیشه ایرانی) آنقدرکه برای بعضی پدر و مادرهای ایرانی مایه افتخار است برای خود اروپایی هامهم نیست!
یعنی اگر هنوز وبلاگ وجود نداشت و ثبت خاطرات به همان دفتر خاطره خصوصی غیر قابل نمایش ختم می شد آیا ما باز هم همین چیزها را در آن می نوشتیم؟


14 نظر:

در ۱۳ اسفند, ۱۳۸۶ ۰۵:۳۲, Anonymous ناشناس گفت...

زيبا زيبا ... مثل قبلي ...
هميشه مورد سوال من هم بود ...
خوشحالم با قلم زيباي شما گفته شد

 
در ۱۳ اسفند, ۱۳۸۶ ۱۰:۰۱, Anonymous ناشناس گفت...

خوندن مطلب جدید وبلاگم رو به مامان و باباهای زیر 30 سال توصیه نمی‌کنم. اگر هم خوندین، تو رو خدا به بابا و مامان چیزی نگیدا وگرنه پوستم رو قلفتی می‌کنن!!!!

راستی خاله جون من هم با نظرتون موافقم به خاطر همین تو خونه معمولا هیچ لباسی به تنم بند نمی شه!!! همه لباسام رو هم زود خط خطی می کنم تا خوشگل به نظر نیان

 
در ۱۴ اسفند, ۱۳۸۶ ۱۲:۳۸, Blogger Minou گفت...

باز هم باید بگم که باهات موافقم!در مورد اون پاراگرافهای آخری، شخصا دوست دارم عکسهایی رو انتخاب کنم که بیشتر کارهای جالب و سرگرم کننده ومنحصر به فرد دنیای بچه ها رو نشون میده ، حالا میتونه در اون عکس وندلا هر شکلی باشه وهر لباسی رو به تن داشته باشه و یا چیزی بخوره ـ همه ی بخشهایی که اوقات او رو تشکیل میده ـ..حداقل ازاینکه فلان لباس مرتب رو تن بچه کنم که میخوام ازش عکس بگیرم و توی وبلاگش بذارم مسخره ترین مواردی هستند که میتونم بهشون فکر کنم...
متاسفانه ـ معمولا توی ایران و یابرای بعضی از ماها درخارج از ایران ـ کاملا برعکسه..خوب اینهم یک جور تلاش برای نمایشهایی هست که طبقه ی خانوادگی روـ به نظر خودش ـ میخواد از اونی که هست بالاتر نشون بده، یعنی داشتن فلان لباس و غیره رو نشونه ی برتری میدونه، که متاسفانه حقیقت طبقه و تفکر محیط بر خانواده رو نمایان میکنه...خوب فکر کنم آسون نباشه که آدم اون چیزی رو که نیست و بهش اعتقاد نداره باشه.
بعد هم راستش فکر کنم کاملا طبیعی هست که حتی اگر ماها قرار بود خاطرات دفتر چه ی خاطراتمون رو در معرض دید دیگران بگذاریم صد در صد روی کیفیتش تاثیر داشت..و اینکه مخاطبهای ماها چه کسانی هستند متاسفانه نوشته هامون رو ـ چه راجع به بچه هامون و یا هزار جور مسائل دیگه ـ به شکلی کمتر و یا بیشتر تحت تاثیر قرار میده.شاید این از اون فرهنگ خاص ما میاد که ما مجبوریم طبق تربیتمون که پر از دوگانگی و تناقض هست آنچه که دیگران میخوان باشیم نه اونچه که حتما درست هست و حداقل خود ماست، که البته بهتره که خود بود حتی اگر تابو شکنی کرد..اما یک بخش مثبت هم داره و اون اینکه آدم عاقل و معمولی مثلا یک مسئله ی ضد انسانی و یا مثلا پدوفیلی رو توی وبلاگش نمینویسه..و اگر کسی این کار رو کرد اسم و مکان زندگیش رو معمولا مشخص نمیکنه چون در جامعه ی اینجا این فرد تابوشکنی کرده .و با عث تنفر ماو اکثر افراد میشه .بحث جالبی رو مطرح کردی که ریشه در هزارتوی تربیت و تفکر آدمهاا و جائیکه ازش میان داره،،امیدوارم درست قضاوت کرده باشم.
آوینه ی گل رو ببوس..هزار تا : D

 
در ۱۵ اسفند, ۱۳۸۶ ۲۰:۳۱, Anonymous ناشناس گفت...

وقتی به فریبا مامان رایان گفتم با خوندن بعضی از وبلاگ ها حس بدی بهم دست میده ...یکی از وبلاگهای پیشنهادیش مال شما بود.فریبا راست میگفت .
...دلم براش تنگ شده.
دونه عزیز درست میگین ...من از دیدن این چیزها واقعا رنج می برم ... همیشه منتظر بودم ببینم کسی در این رابطه چیزی میگه
؟؟؟

 
در ۱۷ اسفند, ۱۳۸۶ ۱۲:۰۱, Anonymous ناشناس گفت...

SALAM AZIZAM,
goftehat baram kamlean gabele darke, va mamnoon babate yad avari ke kardi...nemidoonam shayad ham kheili sakhte ke adam khodesh bashe, shayd ham mikhaaim be bache hamoon begim vagti koochik boodi az hich kari barat darigh nakardim... rasti doostemoon ham halesh khoobe. omidvaram zoodtar bargarde va hame chi ro tarif kone.

 
در ۱۷ اسفند, ۱۳۸۶ ۲۲:۳۳, Anonymous ناشناس گفت...

mamane Avine nazanine ma shadidan mashghoole darsha hastam keh ta ghabla az oomadane fengheli beh yek jai beresoonameshoon chon motmaenan 1 sal bayad dars ro kenar begzaram beh hamin khater felan man bodo va vaght bodo.
Avin ro miboosm 1000 bar

 
در ۲۱ اسفند, ۱۳۸۶ ۱۱:۱۹, Anonymous ناشناس گفت...

می‌خوام پیشنهاد یه آتیش‌بس یه ماهه رو بدم که تو این مدت کمتر مامان و باباها رو اذیت کنیم تا تعطیلات عید تموم بشه و بعد دوباره با همه قوا، شیطونی‌هامون رو شروع کنیم...
آپیدم بدو بدو بیاین بخونین که تموم شد...

 
در ۲۱ اسفند, ۱۳۸۶ ۱۲:۲۸, Anonymous ناشناس گفت...

در مورد خوشگلتر نشون دادن بچه ها و با لباس مارک و غیره، کتاب جامعه ششناسی خودمانی هم میگه که ما ایرانیها عادت داریم قشنکتر ها رو بذاریم به بقیه نشون بدیم. پرتقال درشت تر مال مهمونه. سفره قشنکتر. اتاق بزرگتر و تمیزتر و غیره. این تکه یادداشتت برای من خیلی جالب بود چون من زیاد وبلاگ بچه ها رو نمیخونم و متوجه همچین نکته ای نشده بودم.

 
در ۲۵ اسفند, ۱۳۸۶ ۰۷:۴۱, Anonymous ناشناس گفت...

سلام، قرار بود دیگه تا عید چیزی ننویسم اما دیروز من و پویان‌، مامان‌هامون رو جایی برده بودیم که دلم نیومد برای شما ننویسم...
قول می‌دم این آخرین مطلبم قبل از عید باشه، اما ازتون می‌خوام حتماً این مطلب رو بخونین. منتظریم...

 
در ۲۵ اسفند, ۱۳۸۶ ۰۷:۴۱, Anonymous ناشناس گفت...

سلام، قرار بود دیگه تا عید چیزی ننویسم اما دیروز من و پویان‌، مامان‌هامون رو جایی برده بودیم که دلم نیومد برای شما ننویسم...
قول می‌دم این آخرین مطلبم قبل از عید باشه، اما ازتون می‌خوام حتماً این مطلب رو بخونین. منتظریم...

 
در ۲۹ اسفند, ۱۳۸۶ ۱۵:۳۷, Anonymous ناشناس گفت...

doone jan...eidet mobarak bashe azizam!

 
در ۲۹ اسفند, ۱۳۸۶ ۱۹:۰۷, Anonymous ناشناس گفت...

سلام خاله عزیزم
مرسی که همیشه به من سر می زنی و آرین رو هم فراموش نمی کنی. امسال من فقط با دوستی با دوستای خوبی مثه شما و آوین جون تونستم تا حدی با غم نبود داداش گلم کنار بیام. از لطف همیشگی تون ممنونم و سال خوبی رو براتون آرزو می کنم. دوستتون داریم هوارتا!!![شیطونک][گل]

 
در ۰۱ فروردین, ۱۳۸۷ ۱۰:۳۸, Anonymous ناشناس گفت...

بهار زیبا و خواستنی ، شکفتن شکوفه های زرد و سفید و گل بهی
بر دونه ی عزیز آوینه ی نازنین -این بهار کوچک ـ و همسر مبارک!
مادر وندلا
ممنون برای شعر بسیار زیبا و تبریک بهارانه ات
بوس بوس

 
در ۱۱ فروردین, ۱۳۸۷ ۱۶:۱۸, Anonymous ناشناس گفت...

کاملا با نوشتهات موافقم
سال نوتونم مبارک....

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی