شنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۶

تپه آبی


به وسوسه یک روز قشنگ مه گرفته پاییزی، هوس پیاده روی می زنه به سرمون. شال و کلاه می کنیم و راه می افتیم. آوین از دیدن کبوترها ذوق می کنه و خوشحال لابه لای برگ ها قدم می زنه، اما به چشم زدنی سرعت می گیره و من ازش عقب می مونم.......
نتیجه اش یک تپه آبی می شه که وسط پیشونیش سبز شده و چند تا خط قرمز روی بینیش. انگار از میدون جنگ برگشته بچم!
هر چی شبها براش قصه بز موسیو سوگن* رو می خونم که به حرف بزرگترش گوش نداد و رفت توی کوه و گرگ خوردش، عبرت نمی گیره که.........



*بز موسیو سوگن یکی از قصه های معروف فرانسوی است چیزی به شیرینی شنل قرمزی، اما نمی دانم چرا به فارسی ترجمه نشده!


7 نظر:

در ۰۴ آذر, ۱۳۸۶ ۱۲:۰۲, Anonymous ناشناس گفت...

azizam, be nazaram be jaye negarani bayad khosh hal bashi, ba didi ke man az dokhtare gashanget daram oon shakhsiyate mostagelli dare va etemad be nafse ali. man age jaye to boodam be AVIN eftekhar mikardam! makhsoosan jaii ke shoma zendegi mikonin oon be in typ ehtiaj dare. khoobe bazi vagtha bache ha khodeshoon bashan va khodeshoo az zendegi dars begiran...

 
در ۰۵ آذر, ۱۳۸۶ ۲۰:۴۰, Anonymous ناشناس گفت...

اخه خانم خوشکله ما زخمی شده....اما حتما احتیاطش و کنترلش موقع راه رفتن بیشتر شده......میبوسم اوین خانم دوست داشتنی رو

 
در ۰۶ آذر, ۱۳۸۶ ۱۲:۲۱, Blogger Minou گفت...

راستش درست دو ماه پیش بود که وندلا موقع وارد شدن خونه راهش رو یک مرتبه کج کرد و از کنار دست من و پدرش با سرعت خودش رو به پله های کنار آسانسور رسوند. اون موقع ما هرگز نمیتونستیم حدس بزنیم که او با چه سرعتی میتونه راه بره چون راه رفتنش هنوز اونقدر خوب نشده بود. من فقط تونستم کیسه های خرید توی دستم رو روی زمین بندازم و پشت سرش بدوم، اما همون چند ثانیه کافی بود که وندلا تا پله سوم غلت بزنه و من در حالیکه اون در حال پایین رفتن بود بتونم توی هوا بهش چنگ بزنم و نگهش دارم.گونه ی سمت چپش و زیر ق چشمش در جا ورم کرد، من فقط به مغزش فکر میکردم و اینکه ضربه نخورده باشه و نمیدونم خودم چطور نفس میزدم و او که فریاد میکشید ...به مرکز درمانگاه زنگ زدیم در حالیکه برای آروم کردنش شروع کردم به شیر دادنش - من هنوز بهش شیر میدم- به اضافه ی موسیقی کلاسیک خیلی آرامش دهنده که هر دو خیلی آرومش کرد. به ما گفتند که بچه ها در این سن بدنشون محکم نشده و بیشتر حالت لاستیک داره تا اینکه شکننده باشه، اما پوست و چهرشون به همون دلیل خیلی زود کوچکترین ضربه رو نشون میده اینه که خیلی زود سیاه میشه، اما اکه تا یک ساعت دیگه بالا نیاره هیچ جای نگرانی به خاطر ضربه ی مغزی نیست..و هر ثانیه ی اون یک ساعت و حتی تا دو ساعت بعدش برامون هزار ساعت گذشت..تا همین اواخر هنوز سیاهی که دیگه دور همه ی چشمش رو گرفته بود باقی بود..من تا یک هفته ای توی شوک اون صحنه باقی بودم و میرفتم و پله های باقیمانده رو که وندلا درحال پرت شدن روی اونها بود نگاه میکردم که توی ترس و نگرانیم باقی نمونم و حالم بهتر بشه، البته خودم هم تا چند روز میلنگیدم چون حواسم نبود که موقع گرفتنش روی پله لیز خوردم ، تا بچه ها بزرگ بشن خیلی زمین میخورن . آوینه ی شیرین خیلی زود خوب میشه ، عذاب وجدان
ما پدر مادرها هم یک چیز کلاسیگ که همه دچارش میشن . نباید نگران بود و باید خوشحال بود که به خیر گذشته. ببوسش عروسک نازنازی رو

 
در ۰۶ آذر, ۱۳۸۶ ۱۶:۴۴, Anonymous ناشناس گفت...

سلام
باز هم شما كه آروم گفتي؛ مينو طوري تعريف كرد كه دل آدم مي‌سوزه.
قديميها حق دارند كه ميگفتند: "تا چيز، چيز بشه، دل آدم آب ميشه". ببخشيد، ترسيدم جسارت بشه.
خدا بچه‌هاتون رو در هر راه رفتن و افتادني سالم نگه داره.

 
در ۰۹ آذر, ۱۳۸۶ ۲۳:۰۸, Blogger Minou گفت...

دونه جون
ممنون عزیزم به خاطر نظر پر مهر و محبتت -مثل همیشه ـ امیدوارم پیشانی آوینه ي عزیز کاملا خوب شده باش. دونه جان اینکه راجع به فونت گقتی منظورت اینه که مطالبی رو که توی این پست نوشتم قابل خوندن نیست؟

 
در ۱۱ آذر, ۱۳۸۶ ۱۷:۵۵, Blogger ليلا گفت...

آخی نازی ... ایشالله که زودی خوب بشه.

 
در ۲۰ آذر, ۱۳۸۶ ۲۱:۵۵, Anonymous ناشناس گفت...

امروز برام خاطره انگيزه
امروز تولد يكي از بهترين دوستاي دخترك منه
امروز تولد آوين عزيزه
تولد شاهزاده كوچولوي شهر قصه هاي زيبا
تولد دلبرك نازي كه همراه و همدم دختر من بود تا پيش از رسيدن به آغوشمون
روز مادر شدن، روز پدر شدن، روز دريافت ناب ترين هديه و ستاره آسموني، روز آوين و زاد روز تولد اين الهه ناز مبارك
ايامتون مبارك

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی