مادربزرگ
تابستانها می رفتیم خانه مادربزرگ، وقتی کوچکتر بودم همه تابستان را. ا
توی یکی از پستوهای خانه مادربزرگ یک صندوق قدیمی بود و تویش همه سرگرمی های بعد از ظهرهای تابستان مامان بزرگ.اا
ظرفهای قشنگ و پارچه های رنگارنگ که سوغات جاهای دور و نزدیک بودند و گاه گاهی نصیب تازه عروسهای مهمان می شدند، یه اتوی ذغالی که روزگاری بهترین اتو بوده و لباس همه را خط می انداخته، یه سماور فلزی که قدیم ترها همه خانواده را چایی می داده، چند تا قاب استکان فلزی یک قوری بزرگ چینی و.........و البته یک آلبوم خانوادگی که این یکی بیشتر سرگرمی بعد از ظهرهای تابستان من بود! ا
تکیه می دادم به همان صندوق فلزی و پاهایم را دراز می کردم، مامان بزرگ آلبوم را می گذاشت روی پایم.ا نمی دانم چند سالم بود اما از آن طرف آلبوم کمی از پاهایم پیدا بود.ا
آلبوم پر بود از عکس، همین که عکسهای مامان را می دیدیم با موهای قشنگش که روی شانه هایش ریخته بود چشمهایم برق می زد. جوانی دایی هم با موهای پرپشتش دیدنی بود. مامان بزرگ می گفت به رویش نیاورم مبادا غصه بخورد! مامان بزرگ خودش همه جا با کت و دامن های کرم و قهوه ای و روسری های خوشگلی که بی نهایت بهش می آمد و همیشه می گفت به سلیقه عروس بزرگتر خریده دلم را می برد و در کنارش پدر بزرگ قد بلند و چهارشانه که مامان بزرگ در کنارش خیلی کوچولو به نظر می آمد. دایی بزرگه با عکس همسر با سلیقه اش توی تولد بچه هایشان هم گل سرسبد عکسها بودند.ا
عکس عروس و دامادهای ترو تازه و شاداب که هر چه نگاهشان می کردم، سیر نمی شدم هم حسابی قند توی دلم آب می کرد. عکس همه توی آلبوم بود، خواهرزاده و برادرهای مادربزرگ یا عمه و عموهای مامان.ا اگر خوب نگاه می کردی عکس بچه ها و نوه هایشان هم پیدا می کردی. همان موقع هم هر کدامشان یک جای دنیا بودند اما عکسشان توی آلبوم و خاطره شان توی یاد همه بود.ا
همه را یک دل سیر نگاه می کردم، اسمهایشان را می پرسیدم، مامان بزرگ عینکش را بالاتر می برد، لبخندی می زد و می گفت این فلانی است نمی دانی چقدر خوشبخت شده و بوسه ای به عکس می زد و قربون و صدقه اش می رفت. عکس بعضی ها را هم که می دید، اشک توی چشمهایش جمع می شد وزیر لب می گفت می گفت یا رب نظر لطف تو برنگردد برگشتن روزگار سهل است و در حالی که نگاه هایش را از من می دزدید می گفت مادر جون اسم بعضی ها دیگه به کارت نمیان.
و من دوباره همه را از سرتا پا برانداز می کردم و آخر سر هم همه را می شمردم. دخترکی که گاه گاهی در کارهای خانه کمکمان می کرد می گفت نباید عکسها را شمرد، کم می شوند اما من آرام توی دلم همه را می شمردم و البته بعد هم عذاب وجدان می گرفتم .........!!ا
از آن بعد از ظهرهای تابستانی سالها می گذرد، خودمان از آن آلبومها نداریم تا روزهای بلندمان را با نگاه کردن عکس های دورو بریهایمان بگذرانیم. دوست دارم تقصیرش را بندازم گردن دوربین های دیجیتال اما نه اشکال باید جای دیگری باشد.ا
سالهاست که نه ازآن آلبوم خانوادگی خبری دارم و نه از آدمهای تویش نه حتی ازآنها که عکسشان بغل عکس من بود، فقط می دانم آدمهای توی آلبوم خیلی کم شده اند. الان دیگر شمردنشان هرچند خالی از عذاب وجدان است اما حسابی دلتنگی می آورد. مادر بزرگ که به همه آن عکسهای بی تحرک و ثابت روح وجان می داد و برای هر کدامشان هزار تا قصه داشت امروز می شود ده سال که رفته و با خودش یه عالمه حرف و قصه نگفته را برده. خیلی بی رحمانه است آدم عزیزترین هایش را بگذارد توی دل سرد خاک. برای همیشه!ا
توی یکی از پستوهای خانه مادربزرگ یک صندوق قدیمی بود و تویش همه سرگرمی های بعد از ظهرهای تابستان مامان بزرگ.اا
ظرفهای قشنگ و پارچه های رنگارنگ که سوغات جاهای دور و نزدیک بودند و گاه گاهی نصیب تازه عروسهای مهمان می شدند، یه اتوی ذغالی که روزگاری بهترین اتو بوده و لباس همه را خط می انداخته، یه سماور فلزی که قدیم ترها همه خانواده را چایی می داده، چند تا قاب استکان فلزی یک قوری بزرگ چینی و.........و البته یک آلبوم خانوادگی که این یکی بیشتر سرگرمی بعد از ظهرهای تابستان من بود! ا
تکیه می دادم به همان صندوق فلزی و پاهایم را دراز می کردم، مامان بزرگ آلبوم را می گذاشت روی پایم.ا نمی دانم چند سالم بود اما از آن طرف آلبوم کمی از پاهایم پیدا بود.ا
آلبوم پر بود از عکس، همین که عکسهای مامان را می دیدیم با موهای قشنگش که روی شانه هایش ریخته بود چشمهایم برق می زد. جوانی دایی هم با موهای پرپشتش دیدنی بود. مامان بزرگ می گفت به رویش نیاورم مبادا غصه بخورد! مامان بزرگ خودش همه جا با کت و دامن های کرم و قهوه ای و روسری های خوشگلی که بی نهایت بهش می آمد و همیشه می گفت به سلیقه عروس بزرگتر خریده دلم را می برد و در کنارش پدر بزرگ قد بلند و چهارشانه که مامان بزرگ در کنارش خیلی کوچولو به نظر می آمد. دایی بزرگه با عکس همسر با سلیقه اش توی تولد بچه هایشان هم گل سرسبد عکسها بودند.ا
عکس عروس و دامادهای ترو تازه و شاداب که هر چه نگاهشان می کردم، سیر نمی شدم هم حسابی قند توی دلم آب می کرد. عکس همه توی آلبوم بود، خواهرزاده و برادرهای مادربزرگ یا عمه و عموهای مامان.ا اگر خوب نگاه می کردی عکس بچه ها و نوه هایشان هم پیدا می کردی. همان موقع هم هر کدامشان یک جای دنیا بودند اما عکسشان توی آلبوم و خاطره شان توی یاد همه بود.ا
همه را یک دل سیر نگاه می کردم، اسمهایشان را می پرسیدم، مامان بزرگ عینکش را بالاتر می برد، لبخندی می زد و می گفت این فلانی است نمی دانی چقدر خوشبخت شده و بوسه ای به عکس می زد و قربون و صدقه اش می رفت. عکس بعضی ها را هم که می دید، اشک توی چشمهایش جمع می شد وزیر لب می گفت می گفت یا رب نظر لطف تو برنگردد برگشتن روزگار سهل است و در حالی که نگاه هایش را از من می دزدید می گفت مادر جون اسم بعضی ها دیگه به کارت نمیان.
و من دوباره همه را از سرتا پا برانداز می کردم و آخر سر هم همه را می شمردم. دخترکی که گاه گاهی در کارهای خانه کمکمان می کرد می گفت نباید عکسها را شمرد، کم می شوند اما من آرام توی دلم همه را می شمردم و البته بعد هم عذاب وجدان می گرفتم .........!!ا
از آن بعد از ظهرهای تابستانی سالها می گذرد، خودمان از آن آلبومها نداریم تا روزهای بلندمان را با نگاه کردن عکس های دورو بریهایمان بگذرانیم. دوست دارم تقصیرش را بندازم گردن دوربین های دیجیتال اما نه اشکال باید جای دیگری باشد.ا
سالهاست که نه ازآن آلبوم خانوادگی خبری دارم و نه از آدمهای تویش نه حتی ازآنها که عکسشان بغل عکس من بود، فقط می دانم آدمهای توی آلبوم خیلی کم شده اند. الان دیگر شمردنشان هرچند خالی از عذاب وجدان است اما حسابی دلتنگی می آورد. مادر بزرگ که به همه آن عکسهای بی تحرک و ثابت روح وجان می داد و برای هر کدامشان هزار تا قصه داشت امروز می شود ده سال که رفته و با خودش یه عالمه حرف و قصه نگفته را برده. خیلی بی رحمانه است آدم عزیزترین هایش را بگذارد توی دل سرد خاک. برای همیشه!ا

9 نظر:
salam azizam, khoda nakonad ma dooneh azizeman ra deltang bebinim! raftegan baraye modatti kootah tarkeman mikonand ta ma ham ejazeh rosh paeida konim va zamani ke be hado andazehaye anha residim be didareshan khhim shetaft, mohem inast ke to dooste man gesse madar bozorg ra baraye avin koochoolo begoii hatta agar alboomi dar kar nabashad!
مامان اوین عزیز من اطمینان دارم این شیوایی گفتارتان به مادر بزرگ رفته .اون زیبایی تعریف کردنهاتون..پس مادر بزرک هنوز هم پیش ماست..روحش شاد
خیلی گرم یادش کردید احساس میکنم مادر بزرگ را من هم بوسیدم
ajab ghashang bood..... shoor o shirin baa ham....
نمیدانم آیا مادر بزرگها هم میدانند که اینقدر برای نوه هایشان عزیزند، که وجودشان سرشار از تاریخ و حکایت و لبریز از آرامش و گرمی است. خیلی قشنگ نوشتی دخترک نازنینت را ببوس
مادر وندلامینو
سلام دونه جون، بالاخره من تونستم که برات کامنت بذرام، نمی دونم چرا این قدر وبت برای من سخت باز می شه!!!!!!!!!!به هر حال پوزش می خوام ولی باید بگم همیشه به این جا سر می زنم. در مورد مادربزرگ خیلی زیبا نوشته بودی و من رو یاد مادر بزر گم انداختی که کمتر از دوماه پییش فوت کرد و من نتونستم برم ببینمش....
در مورد دوربین دیجیتالی هم در ست می گی در کنار مزایاش کلی معایب هم داره که اصلی ترینش اینه که آدم تنبلیش میاد همه عکس ها رو چاپ کنه...
آوین ناز رو ببوس....
سلام اولين باره كه به وبلاگ قشنگتون ميام به من و يونا سر بزنيد خوشحال ميشيم.
سلام من به طور اتفاقی به وبلاگ شما برخوردم و نکات مشترک زیادی دیدم که مرا مشتاق ایجاد ارتباط با شما کرد
دختر کوچولوی منم که اسمش آمی تیسه توفرانسه و سال 2005 به دنیا اومده الان هم می خواستم بخوابونمش ولی نمی خوابید لالایی ها هم دیگر اثر ندارند نه قدیمی نه جدید نه فارسی نه فرانسه این بود که خواستم یه لالایی جدید پیدا کنم شاید جالب باشه براش و گوش کنه و خوابش ببره خلاصه کلمه لالایی رو جستجو کردم و به وبلاگ شما رسیدم و باید بگم که بسیار جالب بود و کمی هم غبطه خوردم منهم برای آمی تیس وبلاگ باز کردم ولی از بس سرم شلوغ بود بی نوشته مونده نوشته های شما به من انگیزه داد بعداز این بیشتر می نویسم و امیدوارم شما هم به ما سر بزنید فکر کنم دوستان خوبی برای هم بشیم مامانا وکوچولو ها
یه دفعه یه قلب از خاطرات پریدن بیرون .بچگی و آلبوم دیدن ها که چه کیفی داشت.و ما که چقدر بی آلبوم و بی تصویر موندیم.یعنی این جوری حرفی واسه گفتن به نوه هامون میمونه؟؟؟؟؟
سلام بعد از خوندن مطلبت حس كردم چقدر دلم براي مادربزرگم تنگ شده چقدر خوب منو بردي به حس و حال بچگي آن روزهاي شادي وبي خيالي آوين نازنين رو ببوس و اگه دوست داشتي به وبلاگ من سر بزن
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی