برش هایی از منطق زندگی در عصر مـــــــــا
آوین جان، ازهمان روز اول قرارشد این وبلاگ به تو اختصاص داشته باشه، لحظه های زیبا و شیرین، خاطره ها و نوشته هایی از دوران رشد و بالندگی تو. این که چطوری با شرایط دور و بر خودت کنار میایی. چطور اطرافت را کشف میکنی، یا اینکه چطور توانایی های ابتدایی، حرکات و گفتار ساده ات کم کم در آینده ای نه چندان دور به توانایی هایی خاص تبدیل می شوند.ا
در این مدت نه چندان طولانی که برات می نویسم همینکه خواستم از چیزی غیر از تو بنویسم به خودم می گفتم به بیراهه رفته ام و از هدفی که برای وبلاگت در نظرم بود دور شده ام، اما امروز با خودم گفتم ای بابا، کجای کاریم! خیلی هم خوب هست گاه گاهی به شرح دادن اخبار روز بپردازم. به چیزهایی که دلمشغولی های ماست، چیزهایی که برای ما اهمیت داره تا حداقل وقتی برای خودت خانمی شدی بهتر متوجه بشی که تفاوت نسل که میگن به چه خاطریه و چه جوری نگاه آدمها و برخوردشون به مسائل در زمانها و شرایط مختلف متفاوت می شه!ا اینکه ممکنه ما بعدها تو را کمتر بفهمیم یا اینکه تو متوجه رفتارها و نوع برخوردمان با مسائل نشوی بی شک به خاطر همین تفاوت های به ظاهر پیش پا افتاده است. خلاصه به این نتیجه رسیدم که بعضی وقتها هم از بعضی چیزها که این روزها دور و بر ما می گذره و مستقیماً به تو ربطی نداره بنویسم. ماجراهایی که بعدها می تونه برای تو جالب، خنده دار، شوک آور یا حیرت انگیز باشه، تا اگه یه روزی در رمان یا کتاب تاریخی خواندی که در سی سال پیش مردم دنیا یا ایران اینجوری فکر می کردند یا این مشکلات را داشتند یا به چه چیزهایی اهمیت می دادند برایت باور پذیر باشد.ا
اون چیزی که من اسمش را میذارم ، البته به سبک اهل سینما، برش هایی از منطق زندگی در دوران ما در سال 1386، که مطمئنا با شما مثلا در سال 1410 متفاوت خواهد بود!ا
خوب برای شروع نمی خواهم خیلی طولانی باشد پس بقیه را می ذارم برای بعد...........ا

9 نظر:
سلام آوين عزيز!
اين وبلاگ را دوست داشتم چون مادر مهربانت يا از زبان تو با ما حرف ميزد و يا با زبان تو مينوشت. هرچه بود تو بودي و اين شيريني خاصي به نوشتههاي وبلاگت ميداد. اميدوارم وبلاگ «دونه» فصل جديد خود را شيرين، جذاب و قوي آغاز كند.
من به وعدهام عمل كردم و از قسمتي از حيات وحش ايران عكس تهيه كردم. سخت بود ولي بايد انجام ميشد. هرچند ميدانم در كشوري كه تو در آن زندگي ميكني باغ وحشهاي بزرگي وجود دارد و براي ديدن حيوانات نيازي به تصاوير من نداري. آن روز كه به موزه رفتم ميداني چه ديدم؟ پوست آخرين ببر ايران (ببر مازندران) كه حدود 50 سال پيش توسط يك عده شكارچي از خدا بيخبر كشته و نسلش منقرض شد. نميدانم زماني كه تو بزرگ شوي و به وطن بازآيي، چه چيز باقي مانده و چه چيز نابود.
به اميد ديدار
خدانگهدار
مادر خانمي برديمون لب چشمه تشنه برگردونديمون؟جيگر آوين گلم.راست ميگي اگر از همه چيز براش بنويسي بعدها خيلي به دردش مي خوره.از طرف ممن ببوسش.
خاله مژده
ايده خيلي خيلي جلبي است. شايد يك روز شبيه به ورق زدن صفحات مجله هاي قديمي باشه كه من خودم به شدت مشتري مرورشون هستم
دردانه را ببوسين
سلام عزیزم . خوبی ؟ ممنونم که بهم سر زدی . آوینه خانوم گل ما چطوره ؟ راستشو بخوای چند وقتیه که منم به سرم زده برای نینیمون یه چیزایی بنویسم . البته نه تو نت ، رو کاغذ ... ام می ترسم نوشته هام غمناکش کنه ... نمی دونم ... منم می بوسمت عزیزم . دعام کن !
مامان آوین جان ممنون از تبریک و لطفت .
آوین کوچولوی ناز رو عوض من ببوس .
میگم وبلاک رو خوب نوشتی و از هدف هم منحرف نشدی وامیدوارم روزی برسه که آوین جان خودش شروع به نوشتن بکند .
شهربانو
سلام مامان آوين! به نظر من هم فكر خوبيه چون چيزي كه در حال گذره فردا رو ميسازه. درسته كه شايد آوين كوچولو اتفاقات حال حاضر رو بعدها دقيقا به ياد نياره ولي اين حوادث هستند كه شخصيت اونها رو شكل مي دهند.. موفق باشي عزيزم.
جه فکر زیبایی .من هم به انجامش فکر می کنم.امیدوارم روزگار زیباتر پیش بره تا در اینده اوین عریز هم از خوندنشون احساس خوبی پیدا کنه
مامان مهربون آوین: مرسی از پیغامت و از راهنماییت. آوین گلت رو ببوس.
سلام بر مامان اوین عزیز.اومدم تا دعوتتون کنم به بازی ارزو نویسی!!
اگه دوست داشتید قبول کنید.به نطر باید جالب باشه.من همعی کردم بنویسم!
اوین رو لطفااز طرف من ببوسید
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی