پنجشنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۶

یک روز با سیلوی


پریروز مهد آوین تعطیل بود و همون روز به طور اتفاقی گذر سیلوی ( مربی مهد آوین) به خونه ما افتاد. یک ساعتی از اومدن سیلوی نگذشته بود که آوین از خواب بیدار شد و همین که چشمهای خوابالودش به مربیش افتاد کمی تعجب کرد و بعد همونطور خوابالود خودش رو انداخت توی بغلش و به خوابیدن ادامه داد .......ا
بعد از اینکه از خواب بیدار شد به طرز بی نظیری مودب و خانم شده بود به هیچ چی دست نمی زد حتی تکون هم نمی خورد اول فکر کردم شاید خواب آلوده اما نه واقعاً وجود سیلوی معجزه کرده بود .............اقبل از انجام هر کاری با نگاهش از سیلوی اجازه می گرفت و اگه جواب منفی بود سرش رو می انداخت پایین و با دلخوری قبول می کرد. سیلوی هم که دست از معلم بازی برنمی داشت سیب هایی رو که برای آوین پوست کنده بودم بهش نمی داد و می گفت این عادت نداره اینجوری سیب بخوره!!!!!!!!!ا یا خودش بینی آوین رو پاک می کرد که خوب من نمی دونستم باید چه کار کنم!اخلاصه با رفتارهای معلمانه و البته صمیمانش حسابی من رو غافلگیر کرده بود.ا
آوین، هم خوشحال بود و هم موقعیت خودش رو گم کرده بود طفلی نمی فهمید الآن اینجا مهد کودکه،خونه است، مهمونیه،چیه؟ اگه این مهمون بازیمون دوسه ساعت دیگه هم ادامه پیدا می کرد، عضلات بچم می گرفت از بس منقبض نگهشون داشته بود و فرمانبرداری می کرد !!!!!!!ا
موقع خداحافظی هم اندکی گریه وآبغوره که یعنی منم با سیلوی تشریف ببرم !ا
حالا قراره از این به بعد بیشتر سیلوی رو ببینیم شاید آوین هم کم کم اون روی دیگرش رو به خانم معلم نشون بده و بهشون بفهمونه که اونقدرها هم که اون فکر می کنه سر به راه و شاگرد اول نیست.ا


7 نظر:

در ۲۴ خرداد, ۱۳۸۶ ۱۶:۰۵, Anonymous ناشناس گفت...

خيلي ماجراي با مزه اي بود يعني فكرش رو هم نمي كردم كه همه چي به اين نخو پيش بره. واقعا كه بچه ها دنياي عجيبي دارن و به طرزي كه فقط مخصوص به خودشونه با دنياي بزرگترها كنار ميان. عجيبه با شناختي كه از آوين داشتم اصلا فكر نمي كردم اينهمه حرف معلمش رو قبول كنه! موفق باشيد دونه جان.

 
در ۲۶ خرداد, ۱۳۸۶ ۱۶:۲۳, Anonymous ناشناس گفت...

joooooonam azize delaaaaaaaaaaaaam.
mamane Avine mehraboon oon angoshte koochooloosh ro keh bahash ejazeh migira ro miboooosam 1000 bar

 
در ۲۷ خرداد, ۱۳۸۶ ۱۹:۲۳, Anonymous ناشناس گفت...

سلام به اوین و مامان گلش که اینقدر خوشکل مینویسه....مثل همیشه یه موضوعی که با نگاه و کلام مامان مهربون کلی خوندنی و حتی دیدنی مشه......من همیشه بهتون سر میزنم و اولین روزی که این رو نوشتید من خوندمش اما با حضور رایان نوشتن کامنت کار خیلی سختیه..مگر اینکه مثل الان خواب باشه ومن پای کام÷یوتر باشم..بیدار شد

 
در ۲۸ خرداد, ۱۳۸۶ ۱۲:۳۴, Anonymous ناشناس گفت...

akhey che jaleb!!
shayd ham too barnameye khanoome silvi hast ke be hame sar bezane. yeho !!
kheyli kare khoobie. injoori shoma ham kheyli chiz azash yad migirin.
che jaleb shode boode tefli avin. azash ax bezarin:X

 
در ۳۱ خرداد, ۱۳۸۶ ۰۰:۴۶, Anonymous ناشناس گفت...

salam mamani, khobid? ma naboodim avin golam ke hesabi khanoom o bozorg shode!! khanoom shodeh,
ajaze migire!! nazii
miboosametoon

 
در ۰۷ تیر, ۱۳۸۶ ۱۴:۲۵, Anonymous ناشناس گفت...

سلام
به سلامتي شما هم عازم ايران شديد؟ بدون خبر؟ بدون خداحافظي؟
به اميد ديدار
خدانگهدار

 
در ۰۸ تیر, ۱۳۸۶ ۱۴:۱۴, Anonymous ناشناس گفت...

ma haminjaiim, vali shoma telephon hatoon chi shodan!!!

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی