شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۶

پاییز


پاییز است. این را آسمان می گوید که این روزها یک در میان می بارد و درختها، که کم کمک خالی می شوند از پرنده ها و برگ ها، که به هر نسیمی دل می بندند و رها می شوند.ا
پاییز است .
ا آفتاب از لا به لای درختهای خالی راهی به خانه باز کرده است.ا پاهایم را زیرش دراز می کنم. هرچند دیگر این پاها قدمهای کوچک روزگار هفت سالگی نیستند اما پاییز که می شود من هفت ساله می شوم.ا دست و پاهایم کوچک می شود، دندانم لق می شود. بزرگترین آرزویم می شود داشتن یک جامدادی که با یک دگمه درش باز می شود و بزرگترین دلشوره ام می شود دیکته شبم که نکند معلمم بفهمد خودم از رو می نویسم!ا
هفت ساله می شوم و نمی دانم برای چندمین بار می روم توی کوچه ای که روزی برای من بلندترین کوچه دنیا بود. همان کوچه که اسم پیچیده ای داشت. بعد ها که جنگ شد، شد کوچه شهید.... و پیچیده تر شد، اسمش را به زبان نمی آوردیم مبادا دل کوچک دوست همکلاسی بشکند.
ا
توی اون کوچه دست در دست مامان راه می افتم. می روم به طرف مدرسه ای که یه نفر با گچ سفید روی دیوار سیمانی اش نوشته بود، مدرسه خر است و یه خط بزرگ هم کشیده بود و من برای نمی دانم چندمین بارهمان سوال هفت سالگی را می پرسم : مگه مدرسه آدم است که نوشته مدرسه خر است!!! و این می شود بزرگترین سوال فلسفی عمرم! (که تا بیست سی سالگی هم بی جواب مانده فقط گاه گاهی که کابوس های شبانه ام می شود دیر شدن مدرسه و جاماندن از امتحان با خودم می گویم بله مدرسه خر است).
ا
می روم توی کلاس کنار همکلاسی های محبوبم. دل خوشی مان می شود تقسیم کردن خوراکی ها توی زنگ تفریح و تعریف کردن از اتفاقهای افتاده و نیافتاده زندگیمان. بی درد بی درد می شویم و بی عار و ننگ همه چیز را برای هم تعریف می کنیم . معنی کلاماتی را که نمی فهمیم به زبان بچه گانه برای هم توضیح می دهیم. هیچ واژه ای معنای ترسناکی ندارد و چه بسا حسادت برانگیز است، حداقل زنگ تفریح اینطور است. طلاق یعنی اینکه مامانت هر روز با جعبه های کادو بیاید جلوی مدرسه و تو را ببرد رستوران و با هم غذا بخورید، تجدید فراش با فراش مدرسه فرق می کند، یعنی اینکه به جز خواهر و برادر خودت چند تا خواهر و برادر دیگر هم داشته باشی که می توانی هر وقت دلت خواست باهاشون بازی کنی تازه یک مامان اضافی هم داری. عدم تفاهم یعنی بابایت ایران باشد و مامانت آلمان و هی برایت خوراکی های خوشمزه و کفش و لباس بفرستد، مردن یعنی بروی توی آسمون و همه را از اون بالا ببینی و هر وقت خواستی پرواز کنی و به هر کجا که خواستی بری.....................
اهمه چیز بی نظیر و خواستنی می شود و همه کلمات قشنگ و تعریف کردنی .ا
هفت ساله می شوم و دلم می خواهد برای کم نیاوردن هم که شده یک داستان هیجان انگیز از زندگی ام پیدا کنم برای تعریف کردن...........
ا
هفت ساله می شوم و می خواهم وقتی بزرگ شدم دانشمند بشوم، مهمترین شغلی که می شود داشت. و می خواهم تا کلاس بیستم ادامه تحصیل بدهم. هفت ساله می شوم و شک می کنم دانشمند بشوم و یا مثل سیندرلا با یه نفر که خیلی دوستش دارم ازدواج کنم و چهار تا بچه تپل بیاورم.
ا نه از این فکر خجالت می کشم، تازه نمی شود برای کسی تعریفش کرد همان دانشمند می شوم و اگر شد ...حالا باید ببینم.............. ا

پ ن: منبع عکس

6 نظر:

در ۰۸ مهر, ۱۳۸۶ ۱۷:۴۴, Anonymous ناشناس گفت...

salam azizam,

che matne zibaii neveshte boodi, lezzat bordam , be haman andaze ke ba khandanash delam por az ghame haft salegi shod...
amma in ra ham be yad miavaram ke zamni ke dele pakash ra dashtam , tavanii taghiire jahan dar man nabood, va an zaman az natavaniam dar ranj boodam, vagean ke : ensan be rasti dar ranj afaride shode... ast.

 
در ۱۱ مهر, ۱۳۸۶ ۲۳:۰۸, Anonymous ناشناس گفت...

مثل همیشه زیبا.
اما شاد و دلتنگ و عجیب..داستانی اشنا که وقتی دوباره میشنوی احساست عوض میشه

ارزو ی براورده شدن ارزوهای زیبایت را دارم..میدانم حالا اونها رو عوض کردی و درست میدونی که درست کدومه و چرا میتونی برا همه تعریفش کنی یا نکنی!!

اوین زیبا رو ببوسید لطفا

 
در ۱۴ مهر, ۱۳۸۶ ۱۵:۰۵, Anonymous ناشناس گفت...

سلام
باورم نميشه اينجا برام باز شد .امكان كامنت گذاشتن برامون در اينجا وجود نداشت...
خوبين؟آوين عزيزم؟ميدونم خيلي شيرين شده و با حرف زدن هاي مدل خودش و كارهاي مخصوص به خودش دلبري ميكنه...اميدوارم هميشه سلامت و خوشبخت باشه و باشين.دلم هميشه اينجاست و هميشه نوشته هاي زيباتو ميخونم.ما هم خوبيم در دنياي حقيقي ولي ميدوني كه در دنياي مجازي نه!متن پاييز عالي بود.واقعا چه دنيايي بود 7 سالگي...
چقدر حرف زدم.چون اينجا رو دوست دارم.آوين نازم رو ميبوسم.

 
در ۱۹ مهر, ۱۳۸۶ ۰۲:۵۹, Anonymous ناشناس گفت...

سلام به اوین و مامان خوبش..........................

 
در ۲۲ مهر, ۱۳۸۶ ۰۲:۰۲, Blogger ليلا گفت...

kheyli ghashang bood. :)

 
در ۲۳ مهر, ۱۳۸۶ ۱۴:۰۷, Blogger jekond گفت...

خیلی زیبا نوشته ای . مثل همیشه . اما انگار عشق نازک ات به پاییز تو را نشاند بر روی یکی از همان برگهای سرخ و با خودش بردت به هفت سالگی.ماها همگی در ته وجود خود نیاز داریم که هفت ساله باشیم ، مثل یک دختر کوچک با گیسهای بافته و دمپایی های لنگه به لنگه.. نیاز داریم که هر کارمان حتی اشتباهمان سخت عادی باشد . عادی باشد که از هر غمی گریه مان بگیرد، لبهایمان مدتها برچیده بماند و یکهو بغضمان بترکد و با صدای بلند بزنیم زیر گریه . عادی باشد که روی چمنها غلت بزنیم ، گاهی توی هوا بپریم و یا از غم دوری مادر فریاد بزنیم و اشک بریزیم....برای یکبار هم که شده عادی باشد که نفهمیم جمله ی «دیگر بزرگ شده ای » چه مفهومی دارد
گاهی وقتها نیاز داریم که کودک درون را راهی بهیم به بیرون ، هوایی بخورد نفس بکشد ، خاکهای حبس را از گیسها و مژه هایش پاک کنیم و بگوییم که دوستش داریم درست مثل عروسک واقعی ای که داریم ، دختر کوچولوی حقیقی مان.
دخترکوچولوی نازنینت را ببوس
مادر وندلا مینو

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی