دوشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۶

اولین روز دومین سال مهد


امروز با رفتن آوین به مهد یادمون افتاد که کم کم تابستون هم داره رو به آخر می ره و باید به اسقبال پاییز بریم . صبح سه تایی شاد و خندان قدم زنان راه افتادیم به سمت مهد کودک، از روی همون پل همیشگی رد شدیم، ایستگاه ترم همیشگی رو هم رد کردیم، اما دخترکمون اونقدر ذوق زده بود که ما شک کردیم که اون پل و اون ایستگاه ترم، همون پل و ایستگاه ترم همیشگی باشن!ا
آوین خیلی شاد و شنگول بود اما از اینکه می دید من و پدرش تنها بر می گردیم و اون قراره بمونه خیلی خوشش نیومد!
ا خوب چند روز طول می کشه تا دوباره مثل سابق عادت کنه زندگی همینه دیگه، دلبستن و دل کندن و گاهی وقتها دل بستن از دل کندن سخت تره مخصوصاً اگه دل بستن مجبوری باشه !ا

دخترمون حسابی داره تغییر می کنه و دایره لغاتش هم هر روز وسیعتر می شه.ا یه شعر هم بلده و از صبح تا شب با خودش زمزمه می کنه. هر چند کلمات رو پس وپیش می گه و نصفش رو هم می خوره اما همه متوجه می شن این همون شعر معروفه:ا
Bateau sur l'eau
La rivière, la rivière
Bateau sur l'eau
La rivière il tombe dans l'eau

مثل سابق عاشق حیواناته و به همه اونها هم می گه شین (سگ)، از کبوتر و خرگوش و گربه گرفته تا اسب و فیل همه سگ هستند و سگ هم سگه. به عروسکهاش هم علاقه بیشتری نشون می ده و مخصوصاً یکی که سگه رو از همه بیشتردوست داره . چند وقت پیش وقتی توی بالکن مشغول بازی بود من و صدا زد و گفت شین فکر کردم یه پرنده وارد بالکن شده که به اشتباه می گه شین اما چیزی نبود دوباره بعد از چند لحظه اومد سراغم و گفت شین رفتم و دیدم این چیزی که آوین می گه شین یه مگس کوچولوه !!!ا صبح ها از توی بالکن برای کبوترها خرده نون می ریزه اما اونقدر از شادی جیغ می زنه که کبوترها جرات نزدیک شدن پیدا نمی کنن!ا
روابطش با بچه های همسن و سالش هم جالبه به بعضی ها زور می گه و از بعضی ها زور می شنوه و حد وسط و تفاهمی هم در کار نیست. اما با بچه های بزرگتر از خودش خیلی رابطه بهتری داره مخصوصاً پسر بچه ها.
توی ساختمونمون یه پسر شش هفت ساله ای هست که خیلی مودب و سر به راهه و همیشه سلام می کنه و مثل همه بچه ها ظاهر خیلی دلنشینی داره. چند وقت پیش وقتی از در خارج شدیم روی سکوی جلوی ساختمون نشسته بود. آوین بی هیچ مقدمه ای دوید به طرفش بوسیدش و سرش رو گذاشت روی پاش! محبتی که به جز من و پدرش به هیچ کس نشون نداده بیچاره پسرک که از تعجب خشک شده بود و تا بنا گوش قرمز! می گم آخه دختر جون درسته که می گیم آدم نباید احساساتش قلمبه بشه و اینجا همه از آزادی واینجور چیزها حرف می زنن ولی بد نیست بدونی یه چیزی هم به اسم خویشتن داری وجود داره آخه آدم که بی مقدمه نمی ره پسرمردم رو ببوسه طفلی اگه بزرگتر بود سکته می کرد از خجالت
!!ا

خلاصه تابستان خوبی بود و برای اولین بار فکر می کنم خیلی هم زود نگذشت. شاید دلیلش وجود یه بچه کوچیک توی خونه و هزار تا اتفاق و تغییر تازه است که باعث شده هر روزش به اندازه یه عمر شیرینی و لطافت داشته باشه .


پ ن 1: این روزها غیبت بعضی دوستان خیلی دلتنگمون کرده
پ ن2: داشتم به آرشیو وبلاگ نگاه می کردم دیدم چقدر در جواب محبت بعضی خواننده ها کوتاهی کردم مامان آرتا،
مامان کوشا، مامان انیس و خواننده هایی که بدون اسم برای ما کامنتهای محبت آمیز گذاشتند دلیلش نداشتن آدرس وبلاگ یا ایمیل بود که حالا همین جا از همشون تشکر می کنم
پ ن3:به خانم یا آقایی که بدون اسم کامنت گذاشتید
آدرس وبلاگتون رو بدید من حتماً و با کمال میل می خونمش
پ ن 4: غزاله عزیز من هر کاری کردم متاسفانه نشد براتون کامنت بذارم و آدرس ایمیلتون هم توی وبلاگ نبود برای همین همینجا می نویسمش
Chère Ghazaleh
ça m'a fait vraiement plaisir de lire ton message sympa!
Je suis très contente d'avoir fait ta connaissance. On va partager nos expériences maternemlles, cela sera très enrichissant!!
J'attendrai impassiament des nouvelles de ta bout'choux sur son blog!
Un gros bisou pour Améthis et sa maman!




9 نظر:

در ۱۲ شهریور, ۱۳۸۶ ۱۹:۲۵, Anonymous ناشناس گفت...

akhey naziiiiiiii
che nafas shode.
mishe goft taghriban be har mojoode zende i mige chien ;) door az joone maman o babash :X

 
در ۱۳ شهریور, ۱۳۸۶ ۱۰:۵۹, Blogger Minou گفت...

فصل زیبای پاییز و آغاز دوباره مهد کودک به خوشی و دل انگیزی باشه.چقدر شیرین و زیبا.متنی رو که درباره دریاچه لئا نوشته بودید . اگر حتی عکسهای به اون قشنگی رو نگذاشته بودید ، اون متن ، لطافت و دل انگیزی اون جا رو خیلی خوب منعکس کرده.
دختر زیبای نازنین رو ببوس.

 
در ۱۳ شهریور, ۱۳۸۶ ۱۴:۲۴, Anonymous ناشناس گفت...

Doone aziz che ziba minevisi... nemidoonam chizhaii ke migi shayd khaterate koochiki bashan vali shakhsiyate AVIN ro be gashangi monakes mikonan. Rasti moragebe in ahoo koochooloo bash...

 
در ۱۴ شهریور, ۱۳۸۶ ۲۲:۴۶, Anonymous ناشناس گفت...

سلام
مانند گذشته دقيق و لطيف مي‌نويسي. لينك "بعضي دوستان" را درست كن.
به اميد ديدار
خدانگهدار

 
در ۱۵ شهریور, ۱۳۸۶ ۰۴:۳۵, Anonymous ناشناس گفت...

سلام بهاوین و مامان خوبش...........ببوسید این خانم خوشکله مهربون رو که اینهمه اجتماعیه...کلی خندیدم به ارتباطش با اون همسایه....
ارزو میکنم اوین بشه یه دختر قوی و موفق و شما با زیبایی برامون توصیفش کنید

 
در ۱۷ شهریور, ۱۳۸۶ ۰۶:۳۸, Blogger ليلا گفت...

Douneh Joon salam, mersi az commentet. Dokhtsre zibaa to beboos. :)

 
در ۱۷ شهریور, ۱۳۸۶ ۲۱:۲۸, Anonymous ناشناس گفت...

سلام
ممنون از همدردي و پيام خوب و آرامش بخشتان

 
در ۲۸ شهریور, ۱۳۸۶ ۲۰:۲۴, Anonymous ناشناس گفت...

سلام
يك هفته از ماه رمضان گذشت. از روزه و ماه رمضان بنويسيد. بگو در آن ديار غريب چگونه اين ماه آشنا را مي‌گذرانيد. از مراسم و مجالس افطار خيرين فرانسوي چه خبر؟
به اميد ديدار
خدانگهدار

 
در ۰۴ مهر, ۱۳۸۶ ۱۵:۵۵, Anonymous ناشناس گفت...

متاسفانه من اطلاع زیادی از مراسم خیرین فرانسوی ندارم

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی