یکشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۶

پنجره باز


سالها پیش نزدیک خانه مان (خانه کودکی) خانم و آقای پیری زندگی می کردند. آقا شیرینی پز بود و حسابی برای خودش برو و بیایی داشت و گاه و گداری و البته به ندرت ما هم از شیرینی هایش بی نصیب نمی ماندیم. خانم خانه دار بود و البته شاید اونقدر توی خانه کار برای انجام دادن داشت که هیچ وقت به کار بیرون از خانه فکر نکرده بود. خانم گاه گاهی برای همسایه ها فال قهوه می گرفت و با همه حواس پرتی و گاهی وقتها کم توجهیش، همیشه یادش بود فقط خبرهای خوب بدهد و پیش بینی های خوب بکند! سختی ها و مشکلات زندگی که به نوعی بارش بیشتر به دوش خانم بود، کمی زود رنج و حساسش کرده بود به طوری که آدم غیر قابل پیش بینی بود و معلوم نبود کی خوشحال است و کی عصبانی.ا
زمستانها که هوا سرد بود و همه مشغول کار و درس بودند این حساسیت ها کمتر کار دست کسی می داد، اما تابستانها وضع کمی فرق می کرد خانم که از درد مفاصل شاکی بود خیلی با کولر میانه خوبی نداشت وبعضی بعد از ظهرها ترجیح می داد پنجره را باز بگذارد تا از خنکای هر چند ناچیز بیرون استفاده کند و همه چیز از همین پنجره باز شروع می شد.......
ا
اگر رهگذری خواسته یا ناخواسته چشمش به داخل خانه که از قضا چشم نواز هم بود می افتاد، خانم از کمین گاهش!!
ا خارج می شد و شروع می کرد به تکرار جملاتی که همه از حفظ بودیم "ما جرات نداریم دو دقیقه پنجره مان را باز بگذاریم، این چه وضعی است که هر جا پنجره ای باز باشد هر کسی می خواهد تا ته خانه را تما شا کند" .ا گاهی وقتها پیرمرد با چشمهای خون آلود و خواب زده میانجیگری می کرد و همسرش را بر می گرداند، همسایه ها هم سعی می کردند متقاعدش کنند که بهتر است از پنکه استفاده کند و خیلی پنجره را باز نگذارد، اما برای خانم مرغ یک پا داشت و می گفت حتی اگر پنجره را هم ببندد که این بی ادبها ادب نمی شوند و خلاصه خودش را مسئول تربیت همه بی تربیتهای عالم می دانست.ا
حال حکایت وبلاگ نوشتن هم بی شباهت به همان پنجره باز نیست وبلاگ هم به نوعی همان پنجره ای است که هر کدام از ما به امید یک هوای تازه باز کرده ایم. شاید گاهی وقتها فراموش کنیم اما واقعیت این است که این پنجره رو به یک خیابان شلوغ و پر رفت و آمد باز می شود، خیابانی که هر غریب و آشنایی حق عبور از آن و همینطور سرک کشیدن به آنچه ما در ورای پنجره هایمان چیده ایم دارد.
ا خود ما هستیم که تصمیم می گیریم چطور و چه بخش از خود خودمان را پشت پنجره بگذاریم.ا
گاهی وقتها این پنجره چشم بعضی ها رامی نوازد و آنها را از ظن خود یار ما می کند و گاهی بی دلیل یا بادلیل بعضی ها را می رنجاند!
ا
به هر حال هیچ کس را نمی توان متهم به سرک کشیدن به این پنجره کرد. به قول معروف خود کرده را تدبیر نیست!
ا
ادامه دارد..........
ا

8 نظر:

در ۲۷ بهمن, ۱۳۸۶ ۰۵:۰۷, Anonymous ناشناس گفت...

تشريح و تعبير جالبي بود برام. به خصوص كه گاه به گاه من هم گرفتار قضاوت ميشم كه بايد خودم را بابت باز گذاشتن پنجره توبيخ كنم و يا رهگذران را مقصر بدانم
اما هنوز در يك سوي اين پنجره باز حضور دارم چرا كه آنهايي كه حضورشان بر دلم مي نشيند را خيلي دوست دارم
راستي عكس هاي آوين كوچولو همچو هميشه بي نظير و زيبا بود
دردانه ناز را ببوسين

 
در ۲۷ بهمن, ۱۳۸۶ ۱۵:۳۶, Anonymous ناشناس گفت...

maman dooneh aziz, hag ba tost, vali nemidanam chera delamm baraye an pirzan ham misoozad... chon oo ham hag dashte dar arammesh az fazaye baz estefade konad, hamantor ke ma ham hag darim jaii ke gooshe shenavandeii vojud darad, darde del konim...movaffag bashi...

 
در ۲۸ بهمن, ۱۳۸۶ ۰۹:۵۴, Anonymous ناشناس گفت...

هورررررررررررررررررررررا
من بالاخره این بخش نظرات رو باز کردم. خوبین خاله و آوین عزیز. من مزدایم. مزدا باقری. بابام مطلب جدیدتون رو خیلی پسندید . می دونین این بابای ما خودش روزنامه نگاره و ادعاش می شه اما می گفت خیلی قشنگ نوشتین.

 
در ۰۴ اسفند, ۱۳۸۶ ۰۹:۴۶, Anonymous ناشناس گفت...

دیدین بعضی از این باباها و مامانا رو که انگار همه کارشون رو ول کردن نیشستن که ما بچه‌ها یه سوتی بدیم یا یه کلمه‌ای رو اشتباه بگیم تا اونا از اون به بعد در هر جمعی آبروی ما رو ببرن. تازه بعضی از این بزرگترای با کلاس‌تر که از وبلاگ و این چیزا هم سر در میارن، بلافاصله هر اشتباهی رو تو وبلاگ، تو بوق و کرنا می‌کنن...

اگه می خواین از نظرات گهربار ما در این زمینه خبردار بشین، بقیه مطلب رو در وبلاگمون بخونین. نظر هم یادتون نره!! در ضمن وبلاگ داداشمون آرین هم به روزه...

 
در ۰۷ اسفند, ۱۳۸۶ ۱۵:۴۴, Anonymous ناشناس گفت...

سلام سلام ... بلاخره با تلاش بسيار كامنت دوني تون برام باز شد ...سعي كردم ايميل بزنم از تو وبلاگ قبلي تون يه آدرس پيدا كردم و فرستادم ولي پس فرستاده شد :)

بي ترديد يكي از بهترين نوشته هايي بود كه خوندم تو وبلاگها...واقعا موثر هم بود ... براي خيلي ها ... ممنون از توجه تون ...

 
در ۰۸ اسفند, ۱۳۸۶ ۰۶:۰۴, Anonymous ناشناس گفت...

سلام خاله
شما کجایین. ما یه پنجره باز تو دنیای اینترنت داریم که هر روز منتظریم شما و آوین جان از یه گوشه اش سرک بکشیم

 
در ۱۲ اسفند, ۱۳۸۶ ۱۰:۲۰, Blogger jekond گفت...

کاملا موافقم!

 
در ۱۲ اسفند, ۱۳۸۶ ۱۰:۲۱, Blogger jekond گفت...

کاملا موافقم!

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی