زمستان روزهای دور
مامان تعداد زیادی عمه و خاله و عمو داشت و تعدادی هم دایی. همه را هم با پسوند یا پیشوند صدا می کرد. می گویم صدا می کرد چون بعضی هایشان عمرشان را کرده اند و سر به بهشت گذاشته اند. خاله ها خال جان، دایی ها آقا دایی، عموها عموجان و عمه ها عمه خانم .ا
یکی ازعمه خانم های مامان که چند سالی است در گذشته را خیلی وقتها به یاد می آورم. زن مرتب و تمیزی بود و با اینکه سنی ازش گذشته بود همیشه خیلی مرتب لباس می پوشید و رنگ لباس هایی هم که می پوشید خیلی به هم می آمد. ابا یک کمربند که همیشه روی لباسش می بست. نمی دانم دقیقاً چه سالی این مدل لباس پوشیدن مد بوده اما به هر حال او تا سن هفتاد و خرده ای همون طوری لباس می پوشید هیچ تغییری نکرده بود.ا با یک روفرشی که فقط توی رختخواب درشان می آورد.ا
عمه خانم قصه ما، یک خونه بسیار منظم و دلنشین داشت با سماوری که همیشه می جوشید با چای تازه دم رویش،ا با صدای تیک تیک ساعت و یک رادیو که از صبح تا وقت خواب با صدای خیلی آرام روشن بود. گاه گاهی که می رفتیم دیدنش از ما با چایی که توی استکان های کمر باریک می ریخت پذیرایی می کرد، طعم آن چایی ها حتی برای کسی مثل من که خیلی هم اهل چای نیست، فراموش نشدنی است. ا
هر فصل خانه عمه خانم یک شکلی بود و زمستانش از همه به یاد ماندنی تر. یک کرسی وسط اتاقش می گذاشت با یک روکرسی خیلی زیبا و بالشهای خیلی نرم برای تکیه دادن با روبالشی های قلاب بافی. اخانه اش بوی چای دارچین می داد و اونقدر گرم و دلنشین بود که همه سرمای زمستان را از یاد می برد.ا
هر وقت به عمه خانم فکر می کنم با خودم می گویم خانه داری هم هنر می خواد! اینکه بتونی این همه تصویر خیال انگیز توی ذهن دیگران به جا بذاری استعداد و توانایی می خواد و قابل ستایشه.
پ ن: قابل توجه بستگان گرامی که شاید گذرشان به اینجا بیفته، آدمها مطلق نیستند خوبه حداقل وقتی نیستند خوبی هاشون رو به یاد بیاریم!ا

8 نظر:
منم از اون عمه خانمها و از اون خونه ها و از اون ارامش ها می خوام
آی گفتی..!! مادربزرگ من دقیقن جزئیات عمه خانم شما را نداشت اما با شکل خاص دیگری همین آرامش و امنیت و صفا را در حریم خودش داشت...یاد همه آنها به خیر!چه پاورقی با نمکی! همه ی ما مثل همدیگریم :D
سلام
اي كاش از فصلهاي خونه عمه تصوير ميگرفتي. جايي كه تصوير نيست، بايد طوري نوشت كه با كلمهها بشه تصور خوبي ايجاد كرد.
اما اين عكسي كه از آوين گذاشتيد؛ بچه، همين طوريش كوچيك و ريزه ميزه هست؛ حالا شما از بالا عكس گرفتي، ديگه بدتر. از روبرو يا از زاويه پايين بگيريد كه بزرگ شدنش رو نشون داده بشه.
سلام
اين يادداشت را بخوانيد. احساسات نويسنده و سبك نوشتن اين يادداشت، شبيه شماست.
توی سرمای امسال تهران واقعا دلم برای کرسی تنگ شده بود
برای خونه مادر بزرگم با رنگ و لعاب قدیمی
یادش بخیر
قدیمی ها خودشون محور و کانون فامیل بودن و با یک کرسی رنگ وارنگ ساده اما گرم همه ریز و درشت فامیل را در کنار هم می نشاندند
چقدر خاطره انگیز بود این نوشته شما
توی سرمای امسال تهران واقعا دلم برای کرسی تنگ شده بود
برای خونه مادر بزرگم با رنگ و لعاب قدیمی
یادش بخیر
قدیمی ها خودشون محور و کانون فامیل بودن و با یک کرسی رنگ وارنگ ساده اما گرم همه ریز و درشت فامیل را در کنار هم می نشاندند
چقدر خاطره انگیز بود این نوشته شما
چه قدر خوب که این تصویر ها می مانند
rastesh gamoon nakonam man az in honarha dashte basham... vali gahi vagtha delam mikhad too hamchi khuneii gadam bezanam....
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی