دوست
حالا دیگه برای خودش یه دوست جون جونی داره که صبح ها به عشق دیدنش می ره مهد، بعد ازظهرها هم کلی مراسم خداحافظی و روبوسی دارن.ا
آمبرین دخترک دو رگه دوست داشتنیه، از آوین خیلی بزرگتر به نظر میاد و خیلی بهتر حرف می زنه، اما نباید بیشتر از چهار پنچ ماه ازش بزرگتر باشه. خیلی آروم و ملایمه. هر وقت می رم دنبال آوین با اون توی طاق نمای فلزی مهد مشغول سنگ جمع کردن و خونه درست کردنه. هر دفعه هم من وسط کار می رسم اونوقته که آوین می گه (په متنا) یعنی الان نه و من باید یک ربعی منتظر بمونم تا ساختمون سازیشون به یک جایی برسه! توی جمعشون یک پسر کوچولو هم هست که خیلی خوب خودش رو با اونها سازگار کرده و توی بازیشون جا افتادده .ا
امسال آخرین ساله مهده و چند وقته دیگه آوین باید از همه اونها جدا بشه، و نمی دونم عکس العملش چیه. حتی همین حالا هم توی تعطیلات روزی صد بار اسم دوستهاش رو میاره و بعضی وقتها از ما می خواد که عکس هاشون رو بهش نشون بدیم. بعد همین طور که بهشون نگاه می کنه می گه می خوام بوسشون کنم!!!ا

1 نظر:
ma kheili chizha mitunim az bache ha yad begirim...masalan doost dashtan ro...
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی