صداقت از نوع کودکانه
روی حوله حمامش عکس یک آقا قورباغه با شلوارک کوتاست که دست یک خانوم غورباغه با مژه های بلند را گرفته . به عادت همیشگی که در مورد عکس و رنگ و شکل لباسها با هم بازی می کنیم می پرسم آوین این دو تا چی هستند و آوین بی درنگ جواب می دهد ژان مقی و فرانسواز (مربی و کمک مربی مدرسه)!
من: نباید به معلمت بگی قورباغه
آوین :چرا؟
من: چون چون... چون معلمت قورباغه نیست (جواب از این ساده تر سراغ داشتید ؟؟!)
سوار اتوبوس می شویم خانمی با ابروهای به شدت دستکاری شده دورتر از ما روی صندلی نشسته آوین به طوری که حتی دیگه مژه هم نمی زنه به خانم زل زده و بعد با یک صدای غم آلود می گه
من: نباید به معلمت بگی قورباغه
آوین :چرا؟
من: چون چون... چون معلمت قورباغه نیست (جواب از این ساده تر سراغ داشتید ؟؟!)
سوار اتوبوس می شویم خانمی با ابروهای به شدت دستکاری شده دورتر از ما روی صندلی نشسته آوین به طوری که حتی دیگه مژه هم نمی زنه به خانم زل زده و بعد با یک صدای غم آلود می گه
maman pourquoi la dame est tellement fâchée!!
مامان خانومه چرا اینقدر عصبانیه!!
(تلاشهای من برای نگاه کردن به گل و بلبل و پروانه و وعده سر خرمن دادن نتیجه نمی دهد و همه به جز اون خانومه به ما لبخند می زنند).
باز هم یک روز دیگر در اتوبوس خانوم پیری با موهای سفید شینیون شده یک پالتوی پوست و یک دم روباه روی یقه، سوار اتوبوس می شود. پشت چشمهایش یک سایه آبی کشیده و رژ سرخابیش هم برق می زند (برای کسانی که حتی چند روز هم فرانسه بوده اند تصور چهره های اینچنینی خیلی ساده است). آوین در حالی که فکر می کند در یک نمایش واقعی حضور دارد با لبخند رو به من می گوید:
(تلاشهای من برای نگاه کردن به گل و بلبل و پروانه و وعده سر خرمن دادن نتیجه نمی دهد و همه به جز اون خانومه به ما لبخند می زنند).
باز هم یک روز دیگر در اتوبوس خانوم پیری با موهای سفید شینیون شده یک پالتوی پوست و یک دم روباه روی یقه، سوار اتوبوس می شود. پشت چشمهایش یک سایه آبی کشیده و رژ سرخابیش هم برق می زند (برای کسانی که حتی چند روز هم فرانسه بوده اند تصور چهره های اینچنینی خیلی ساده است). آوین در حالی که فکر می کند در یک نمایش واقعی حضور دارد با لبخند رو به من می گوید:
maman c'est une vraie sorcière!!
مامان این یه جادوگر واقعیه!!
فکر می کنم دارم بخار می شوم، البته نه فقط از شدت خجالت بلکه نمی دانم چطور می شود توضیح داد که برای دختر من جادوگر خطاب کردن دیگران فحش و ناسزا نیست و فقط کشف کودکانه یک شباهت است. خوشبختانه گوش خانوم سنگین است. پیاده که می شود دوست دارم برگردم خانه و بخوابم از شدت فشاری که تحمل کرده ام!
امیدوارم این داستان زودتر تمام شود و تلاش های من برای اینکه هر فکری که در سرش می گذرد را اول با من آرام در میان بگذارد و بعد علنی کند هر چه زودتر نتیجه بدهد!
فکر می کنم دارم بخار می شوم، البته نه فقط از شدت خجالت بلکه نمی دانم چطور می شود توضیح داد که برای دختر من جادوگر خطاب کردن دیگران فحش و ناسزا نیست و فقط کشف کودکانه یک شباهت است. خوشبختانه گوش خانوم سنگین است. پیاده که می شود دوست دارم برگردم خانه و بخوابم از شدت فشاری که تحمل کرده ام!
امیدوارم این داستان زودتر تمام شود و تلاش های من برای اینکه هر فکری که در سرش می گذرد را اول با من آرام در میان بگذارد و بعد علنی کند هر چه زودتر نتیجه بدهد!

9 نظر:
وای خدای من...حالم کلی بهتر شد....چه خنده دار بود موقعیت سوم! فکر کن اگر خانومه میشنید خودش چه حالی می شد :))
البته به نظرم اگر آوین الان من رو میدید هم نظرش چیزه جالبی می شد! با این قیافه ی من!!
:)))
kheili ba maze bood azizam... kolli khandidam, araz ham khosh be halesh shode bood o mikhandid!!!
خیلی جالب بود... کلی خندیدم ..اما تصور احساس شما برام کمی سخت بود!!اما گمونم وحشتناک بوده (شاید چون هنوز دارم میخندم شما رو درک نمیکنم!!)....الهی فدای این تشابه یابیها و این زبان گفتاریش بشم...میگن حرف حق رو از بچه باید شنیده دیگه!...میدونم خیلی فشار و سختی داره درست ارتباط برقرار کردن با بچه توی همچین شرایطی ...موفق باشید لطفا راهکاراتون رو برای ما هم بنویسید تا بتونیم به موقع ازش استفاده کنیم...لطفا از طرفم ببوسین این خانم خوشکله باهوش رو
مامان مهربون کاملا میفهمم چه شرایطی داشتی. وندلا هم شده که از این حرفها بزنه اما اینهایی که برای شما پیش اومده واقعا جالبتر بودن. ما امسال خیلی زود به دهکده اومدیم ..تا دلت بخواد گل و بهار و بارون و حشره و زنبور و این اواخر پشه کوره داریم...اما اینتر نت نداریم..اینه که من حسابی از قافله ی وبلاگ وندلا و اصولا ارتباطات اینترنتی هم به خاطر درسهام و هم این دفعه از بی اینترنتی عقب هستم یعنی از خجالت هم کارم گذشته. حالا هم که از کتابخونه ی کوچولوی دهکده مینویسم البته با کامپیوتر خودم اگه نه فارسی هم نمیشد نوشت. روی نازنین مامان و آوین و فرشته نازنازی رو میبوسم.و امیدوارم هر چه زودتر پستهای جدید رو با عکسهای جدید برای دوستان عزیزی مثل شما بذارم.
سلام دونه جون ارزو میکنم که سلامت باشید وشاداب و بودن در کنار دو تا فرشته کوچولو مانع نوشتنت شده باشه......همیشه مشتاق نکات زیبایی هستم که از خوندن وبلاگتون نصیبم میشه..میبوسمتون
خیلی بامزه بود. به خصوص این مورد آخری. نمی دانم اگر می شنید چه عکس العملی نشان می داد.
دونه جون دیر کردی توی نوشتن...خوبید؟
یه پسر کوچولو برای خاله ایمیل داده
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی