تابستان
آسمان داغ و زمین تفتیده است. یک قلمبه هوای گرم ما را در خودش بلعیده، نه عطر نسیمی که به دل آتش و گرما بزند و نه تازگی خنکایی که لب خشکیده برگها را تر کند. همه چیز در یک حجم راکد منبسط شده است و جم نمی خورد. هواشناسی می گوید سی و یک درجه و من این روزها ته ذهنم را جستجو می کنم ببینم چطور دمای چهل و دو درجه تهران را تحمل می کردم! هر چه که هست من با این هوا خیلی میانه ای ندارم و تنها چیزی که تحملش را شیرین و لذت بخش می کند آن خنکای دلپذیری است که شبها بوی شب بو می دهد و صبح ها آغشته به صدای پرنده هاست.
دوچرخه سواری آوین هنوز پا برجاست. با هم مسیرهای تازه را کشف می کنیم. احترام به چراغ قرمز را تمرین می کنیم. و آوین با اشتیاق استقبال می کند و همان طور که دوچرخه سواری می کند برایم خاطره تعریف می کند، با رهگذرها خوش و بش می کند و به دیگران تذکر می دهد که مبادا به دوچرخه ما اصابت کنند! لپهایش از گرما مثل ذغال اخته می شود و رنگ و رویش برنزه مایل به شکلاتی خالص شده است! خواهر کوچولو را هم با خودمان می بریم او هم بیکار نمی نشیند آواز می خواند، دست تکان می دهد، هوس می کند از کالسکه خودش را آویزان کند و اگر کمی غفلت کنم برگی، علفی، سنگی، جانوری، چیزی را توی دهانش می چپاند و تا قبل از اینکه من هراسان به زور آن را از دهانش خارج کنم چند دور توی دهانش قرقره اش می کند و بعد د ر کمال آرامش با مقادیر قابل توجهی تف تحویلم می دهد البته صحیح و سالم .
همین طوری پیش می رویم تا ببینیم از آن تابستان تحمل پذیر خبری می شود یا نه !
پ ن: این نوشته مربوط به یکی دو روز پیش است الان هوا عالیست و نسیم خنک و ملایمی که می وزد هیچ سنخیتی با روزهای گرم گذشته ندارد!

3 نظر:
چه متن تابستانی دلنشین و شیرینی...خیلی زیبا توصیفش کرده بودی ..من هم گرمای هوا را تجربه کردم هم طعم دهنم از مزه مزه های اون فسقلی عوض شد و هم لذت دوچرخه سواری و کیف ارتباطات اوین رو بردم
دونه جان از وقتی این پست رو خوندم وقت و بی وقت تصویر اون فسقلی که هرچیزی رو به دهنش می بره و بعد از کلی کنکاش دهانی بیرونش میده دلم رو می بره.
دونه جان. می خواستم قبل از اینکه دوستهام اون پست رو بخونند و نگرانم بشند زودتر برگردم و بنویسم که خوبم اما دیشب نشد. امروز صبح نوشتم. نمیدونی چقدر دلگرم شدم وقتی نوشتی برات ایمیل بزنم. حالم الان خوبه و دارم اون خرده ریزه هایی که هی میرن زیر پای دلم رو جمع می کنم. اگر فرصتی شد برات ایمیل می زنم. امیدوارم دفعه ی بعدی در کار نباشه اما حتما روی همراهیت حساب می کنم. همونطور که تا حالا کردم. اصلا شاید انرژی مثبت شما بوده که اینقدر زود سرحال برگشتم.
می بخشی که فرصت ایمیل زدن ندارم و تا سارا بیدار نشده گفتم بیام همینجا و از کامنتت تشکر کنم.
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی