من، بچه ها و مامان
آوین آینه را دو دستی جلوی صورتش گرفته و سعی میکند با آدامسش بادکنک درست کند. هنوز اول راه است و هر بار که آدامسش کمی پف می کند با آرنجش به من که کنارش هستم میزند که تماشا کنم.
دختر کوچکتر شعر میخواند، من تکرار میکنم و یک جاهایی را که اشتباه کرده درست میکنم. تحکمآمیز با من حرف میزند مثل اینکه مثلا من دخترش باشم و من اشتباه کرده باشم.
برای خودم نوشتهام با بچهها چطوری رفتار کنم، ورقه که حالا روغنی شده توی آشپزخانه است. گهگاهی که بهش نگاه میکنم خوشحال میشوم و به قول آوین دلم می خواهد یک ستاره سبز به خودم بدهم بعضی وقتها هم آه میکشم. برای یک آدم معمولی، مادر خوب بودن به این سادگیها نیست.
این روزها من خیلی خودم را با مامان مقایسه میکنم و خیلی وقتها هم دلم میخواهد به مامانم ستاره سبز بدهم. خیلی وقت است با هم خلوت نکردهایم همیشه در حضور دیگران و از همین چیزهای معمولی حرف زدهایم. دوست دارم یک بار دستهایش را بگیرم و بگویم چقدر ستاره سبز بهش بدهکارم. اما میترسم اشکهام سر بخورد. آوین خیلی از پیر شدن من میترسد و من از ترسیدن او و از پیر شدن مادرم و انگار این یک زنجیره است که همینطور ادامه دارد.

8 نظر:
چقدر خوب است که باز هم برایمان می نویسی دونه عزیز. نوشته هایت انگار از جنس دیگری است ... اما همه دانه های رو به رویش عوض می شوند، و من دونه جدید را به اندازه دونه قدیم و حتی بیشتر دوست دارم....
دوست نازنینم کاش یه کپی از اون اصول مادری اینجا میذاشتی.وقتی تو این همه مامان و انسان دوست داشتنی هستی و از مامان مهربونت این جور حرف میزنی خیلییییییییییی ارزوم شد کاش مامان بزرگ هم وبلاگ داشت و مینوشت.........رایان هم نگران پیر شدنه منه و اینکه بمیرم!این مقتضای سنشونه..........الهی مامان و مامان بزرگ اوین عمری پر برکت و با عزت داشته باشن و بالندگیها و بچه های اوین رو توی بغلشون بزرگ کنن............میبوسمت................راستی چرا لیلی به نظرش میاد تو عوش شدی؟ برای من این تغییر مححسوس نبوده ولی خوب لیلی خیلی تیز و باهوشه و من همیشه عاشق نوشته هات بودم....پاینده و تابنده باشی
زیباست مثل همیشه !
پاراگراف اول عالی بود.تصویر سازی اش معرکه.
گاهی فکر می کنم شاید نویسنده باشی.
راستی نمی دونم توی گوگل پلاس چطور باید پیدات کنم.می خونمت همیشه.شاید اولین نفر باشم که می خونمت.اما شاه کلید می خواد کامنت گذاشتنم.
خیلی زیبا نوشتی اما فکر کنم باید به مادر درباره ستاره های سبز بگویی حتی اگر اشک ها سر بخورد، به گمانم هر مادری همه زحمات را می کشد برای همین که روزی بچه ها متوجه حضور این چند ستاره سبز بشوند. بچه ها باید بگویند قبل از اینکه فرصت از دست برود
کجایی دوست جان؟
دامنه ی آلپ و پیرنه که دیگه نیستی ...پس به کدامین ییلاق به سر می بری؟؟
اثری و خبری از خودت بنما و وبلاگستانی را از نگرانی برهان...
:)
به قول شاعر :کریمان جان فدای دوست کردند....آقای دکتر...
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی