سه‌شنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۹۰

فاخته روی درخت است ...... بگذار بخواند!*ا

عمو جهانگیر هیزم می شکست صدای مبهمش بعد از این همه سال هنوز توی گوش‌هام هست. پایین خانه‌شان چوب‌های کوچک و بزرگ را انبار می‌کرد تا زمستان که برف تا روی زانوها می آید آتش خانه‌شان روشن بماند.
زنعمو، کوکب خانومی بود برای خودش! خانه‌اش تمیز بود دیوارها را تا نیمه، رنگ آبی زده بود و چهار دورش را پتو انداخته بود. روی طاقچه‌ها چند تا قابلمه‌ی مسی روی هم گذاشته بود. روی یکی دیگر یک فانوس بود و یک چراغ کوچک که به آن لاله می‌گفتند روی یک طاقچه هم چند تا قاب عکس بود.
زنعمو فکر می‌کرد عمو جهانگیر همه کارهایش عجله عجله و بی حوصله است. همیشه فکر می‌کرد چوب ها را کج روی هم می‌چیند فکر می کرد زیاد هیزم توی بخاری می‌ریزد فکر می کرد یک جوری روی پتو می‌نشیند که همه‌اش چین می‌خورد. فکر می‌کرد هر چه می‌گوید عمو جهانگیر آخر کار خودش را می‌کند.
عمو جهانگیر اما زیاد حرف نمی‌زد نه اینکه از خونسردی‌اش باشد توی خانواده مادری من زود جوش آوردن یک فاکتور ژنتیکی خیلی بارز است که اگر یکی آن را نداشته باشد باید به اصل و نسبش شک کرد. عمو جهانگیر کلاً اینطوری بود یعنی یک جوری توی عالم خودش بود.
من صبح ‌های تابستانی زیادی را با صدای زنعمو بیدار شده‌ام. وقتی که داشت با گاوهایش حرف می‌زد یا شعر می‌خواند. هر کدام از گاوها یک اسمی داشتند. به آنها می‌گفت که تکان بخورند که چقدر تنبلند. بعضی وقتها هم می‌شنیدم که چطور لوسشان می‌کند و آنها را دخترای ناز خطاب می‌کند.
یک وقتی فکر می‌کردم خیلی غمگین است که آدم با گاوهایش حرف بزند، فکر می‌کردم از سر تنهایی است اما حالا که خودم با گلدان دخترکم حرف می زنم می‌دانم که از سر بیچارگی و تنهایی نیست. یک حرف‌هایی است که آدم فقط می‌تواند به گاوها بگوید یا به گلدان‌ها مثلاً. بس که اینها مخاطب‌های خاصی هستند!
چند روز پیش توی تلویزیون می‌گفت دنیا حتی برای گاوها هم یک چراگاه بزرگ و سرسبز نیست و من این را خیلی قبل‌تر می‌دانستم. یک بار یکی از همین گاوها بچه اش را مرده به دنیا آورد گاو بیچاره تا دم غروب ماما می‌کرد. زنعمو می‌گفت باید لاشه بچه‌اش را بندازیم جلوش تا بلکه آرام بگیرد. زنعمو می‌گفت ببین یک گاو هم برای بچه‌اش بی‌صبری می‌کند، پس چطور انتظار دارید من برای پسرم صبوری کنم.
زنعمو برای پسرش هفت هشت سال‌ سیاه پوشید و تا وقتی زنده بود پایش را توی هیچ عروسی نگذاشت. آن روزها را هم خیلی خوب یادم است. در سرزمین مادرم، جایی که آدمها عمیقاً غمگینند، رسم بود که برای عزای جوان‌ها نی‌زن می‌آوردند. بعد کار زنعمو شده بود نشستن جلوی شمعدانی‌های رنگ پریده و گوش دادن به نی نوازی ضبط شده روی یک کاست سیاه. عمو می‌گفت آخر دیوانه می‌شوی زن!
هیچ کس حریفش نشد که این همه غصه نخورد. می‌گفت پسرم را توی جنگ کشتند، انتظار دارید من خوشحال باشم. آخ که این مامان‌های معمولی که پسرهایشان را توی جنگ کشتند چقدر مظلوم بودند. سرنوشت اشک‌هایشان، ناله‌ و نفرین‌هایشان، چشم به راهی‌هایشان مثل سرنوشت کتاب‌هایی است که هیچ وقت خوانده نشدند.
چند روز دیگر می‌شود بیست و پنج سال.......................من نه سالم بود.

* عنوان، برگرفته از یک ترانه محلی است.

7 نظر:

در ۰۹ اسفند, ۱۳۹۰ ۱۵:۰۶, Anonymous فریبا دناک گفت...

روحش قرین نور و رحمت .هم او هم پسرش که امروز بعد مکان دیگر فاصله ای برایشان نیست.الهی در اغازی بسوی او رهسپار باشند

دونه خیلی قلم فرساییتبی نظیره.اگر روزی کتاب بنویسی خیلی دلم میخواد از اولین خواننده هاش باشم.خیلییییییییییی سبک و حس نوشتنت رو دوست دارم.خیلی.
گلدونت شاداب میشه وقتی باهاش حرف میزنی؟.... ارزو میکنم شادی و ارامش و رضابت خاطر و سلامتی در زندگیت پر برکت باشه

 
در ۱۱ اسفند, ۱۳۹۰ ۰۵:۴۷, Anonymous اردیبهشت گفت...

دو روزه که دارم تلاش می کنم بیام اینجا و نظر بذارم...بابا یه شعبه هم برای ایرانیان بزن لطفا...
*
متن فوق العاده بود...تصویر سازی هاش و شخصیت پردازیش.
اینهمه راه اومدم همین دو جمله رو بگم.

 
در ۱۲ اسفند, ۱۳۹۰ ۱۹:۰۶, Anonymous اردیبهشت گفت...

عزیز جان!همیشه در گوگل ریدر می خوانمت...اما مگه اونجا نظر هم می شه گذاشت؟

 
در ۱۲ اسفند, ۱۳۹۰ ۲۱:۳۷, Anonymous اردیبهشت گفت...

ضمنا صد در صد با نظرت موافقم.

 
در ۳۱ فروردین, ۱۳۹۱ ۱۲:۵۸, Blogger Unknown گفت...

خیلی زیبا بود!

 
در ۱۱ اردیبهشت, ۱۳۹۱ ۰۳:۰۲, Blogger ننه قدقد گفت...

دونه جان خیلی زیبا نوشته بودی. واقعا لذت بردم. خیلی زیبا می نویسی. مادرانی که فرزندانشون رو از دست می دن فقط شروع می کنند معکوش شمردن که چند روز تا مرگشون مونده. دیگه روزهای زنده بودنشون رو نمی شمرن. الهی که نصیب هیچ مادری نشه

 
در ۱۱ اردیبهشت, ۱۳۹۱ ۰۳:۰۲, Blogger ننه قدقد گفت...

دونه جان خیلی زیبا نوشته بودی. واقعا لذت بردم. خیلی زیبا می نویسی. مادرانی که فرزندانشون رو از دست می دن فقط شروع می کنند معکوش شمردن که چند روز تا مرگشون مونده. دیگه روزهای زنده بودنشون رو نمی شمرن. الهی که نصیب هیچ مادری نشه

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی