مدرسه من مدرسه تو
دیگر فکر نمیکنم سال شصت و سه همین دیروز بود. آنقدر اتفاق ریز و درشت افتاده، آنقدر آدمها آمدهاند و رفتهاند و آنقدر چیزها عوض شدهاند که فکر میکنم هزار سال پیش بود.
بله هزار سال پیش چنین روزی من خوشحال و خندان و پرشور و اشتیاق دست در دستهای مادرم رفتیم مدرسه.
حس عجیبی داشتم وقتی بعد از این همه سال دست در دستهای کوچک دخترم پا به همان مدرسه گذاشتم. حیاطش چقدر کوچک به نظر میآمد و دیگر من تویش گم نمیشدم. دیوارها دیگر پر از شعار نبود و جایش را نقاشیهای قشنگ گرفته بود. خبری از مدیر اخموهم نبود که بیاید و به هر مناسبتی تاکید کند که بهترین هدیه آن است که کاربردی باشد مثل ناخن گیری که او سالها قبل تر از شاگردی هدیه گرفته و هر وقت ناخنش را می گیرد، یاد او میافتد. ناظم جیغ جیغویی هم نبود و چشمهای ترسیده بچههای بیشمار جایشان را به چشمهای نترس بچههای یکی یک دانه داده بود. پناهگاه مدرسه هم سرش را پوشانده بودند. بله بیشک باید هزار سال گذشته باشد بلکه هم بیشتر........
تصور درس خواندن دخترکم توی همان مدرسه بعد از این همه سال چقدر غریب است.

3 نظر:
چه با مزه که همون مدرسه می ره...اما نمی دانم چرا مدرسه رفتنشان اینهمه غمبار است...
بدون این که بدانیم روزهای کودکی غمگینی داشته ایم . اما با اینهمه رنگش کرده ایم با کودکیمان. عجیب است تصور اینکه دختر کوچولو هم به همان مدرسه خواهد رفت...
خیلیییییییی غریب است خیلییییییییی....به گمونم فقط زمینش یکی است ممکن نیست فضایش یکی باشد
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی