چهارشنبه، شهریور ۲۵، ۱۳۸۸

moyenne section!I

سال تحصیلی جدید آوین، با دوستان جدید و معلم جدید شروع شده و باران های پاییزی هم که این روزها یک در میان می بارند و هوا را ملایم کرده اند همین را یادآوری می کنند.
فصل حلزون های سرگردان و چتر و بارانی خیلی زودتر از آنچه انتظارش را می کشیدیم آغاز شده هر چند که به دوامش هم چنان امیدی نیست اما هر چه که هست لباس پوشیدن به بچه ها را سخت می کند. آوین تا چند روز پیش لباس های تابستانی به تن می کرد، حالا برایش سخت است لباس های گرم بپوشد و بعضی وقتها که پافشاری می کند برای اینکه هر دویمان راضی شویم لباس آستین کوتاهش را زیر پلیورش تنش می کنم!
معلمش "آن سسیل" از آن معلم هایی است که نسلشان رو به انقراض است! با کفش های پاشنه بلندش (که اصلاً خسته اش نمی کنند) و موهای لختش که همیشه روی شانه هایش ریخته اند (و اصلاً اعصابش را خرد نمی کنند) از ساعت هشت و نیم صبح تا چهار ونیم بعد از ظهر با سی تا بچه قد و نیم قد سر و کله می زند اما لبخند از روی لبش پاک نمی شود!
امسال روزهای هفته و فصل ها را یاد می گیرند. آوین هر روز می پرسد امروز چند شنبه است تا فردا توی کلاس جواب "آن سسیل" را بدهد اما یا یادش می رود چند شنبه بوده و یا آن جواب همیشگی که امروز سه شنبه است را می دهد که هر هفته فقط یک بار درست در می آید!!
بزرگترین لذتی که هر روز نصیبم می شود این است که دست های کوچولویش را محکم بگیرم و تا مدرسه همراهیش کنم و توی راه همه اش برایم حرف بزند و اول هر جمله بگوند مامان می دونی.... مامان می دونی......


11 نظر:

در ۲۵ شهریور, ۱۳۸۸ ۲۲:۳۳, Anonymous فریبا مامان رایان گفت...

چه باشکوهه این لذت بردنهای زندگی.....الهی اغاز سال تحصیلی و شروع فصل جدید براتون سلامتی شادی و ارامش خیال به همراه بیاره و روزها رو همه زیبا تجربه کنید..........
چقدر بامزه بود این جمله ات (....نسل در حال انقراض....)!!
میبوسمتون و براتون بهترینها رو ارزومند م

 
در ۲۶ شهریور, ۱۳۸۸ ۱۰:۴۸, Anonymous ناشناس گفت...

salam

سپنتا

 
در ۲۶ شهریور, ۱۳۸۸ ۱۰:۵۱, Anonymous ناشناس گفت...

اول می خواستم ببینم پست می شه این کامنت یا نه!
آخه دیگه هر باری که سر می زدم و می خواستم بنویسم نمی شد.

خوشحالم که همه چیز رو به راهه، آوین گل هم که حسابی بزرگ شده، چقدر هم شیرین زبون شده، تولد خواهرش رو هم تبریک می گم ، چند ماه دیگه هم که تولد آوین می شه .
ایشالا که هزار سال کنار هم با لبخند و شادی زندگی کنید

سپنتا
می بوسمتون

 
در ۲۶ شهریور, ۱۳۸۸ ۱۴:۲۳, Anonymous ناشناس گفت...

دخترک کوچیکم هم راه افتاده
البته زمین افتادنهای گاه و بیگاه هم که داره هنوز
بعدا برات عکس می فرستم، ببینی چقدر بزرگ شدن
بیزو
سپنتا

 
در ۲۶ شهریور, ۱۳۸۸ ۱۴:۳۱, Anonymous leili گفت...

doone jan,,,, avin koochuloo madrese mire? kheili delam mikhad bedoonam oonja chand salegi madrese ha shoro mishan.... doone jan... to ham az jomle madarhaii hasti ke nasleshoon dare mongarez mishe!

 
در ۲۶ شهریور, ۱۳۸۸ ۱۵:۰۴, Anonymous Arsham گفت...

خانه دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است

و در آن عشق به اندازه‌ی پرهای صداقت آبی است

می‌روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می‌آرد

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمین می‌مانی

و ترا ترسی شفاف فرا می‌گیرد

در صمیمیت سیال فضا خش خشی می‌شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی

خانه دوست کجاست.

با دو گزارش مستند در ارتباط با ماه مهر در انتظار حضور گرماتان هستم

 
در ۳۱ شهریور, ۱۳۸۸ ۰۷:۲۰, Anonymous ناشناس گفت...

وبلاگتون آینده رو برام تداعی می کنه و لحظات شیرین رو. از خوندنش لذت می برم. با اجازه لینکتون کردم
ننه قدقد
http://www.nanehghodghod.blogspot.com

 
در ۳۱ شهریور, ۱۳۸۸ ۲۳:۱۷, Anonymous ليلي مامان آراز گفت...

دونه عزيز! واقعا متشكرم از اينكه به فكر من بودي و ذهت پوياتو تحسين مي كنم كه يك راه حل عملي و موثر رو براي كمك به من انتخاب كردي... واقعا احساس بهتري دارم... متشكرم. گرچه كمونم دلتنگي من يه جور ديگه است... چند روزيه كه دوستاني كه دوستشون دارم مهمان ما هستند و براي آدمي مثل من كه پيله دورش از نون شب براش واجب تره اين مثل اين مي مونه كه لخت و عور مونده باشم وسط خيابون! نه فرصت مي كنم با خودم باشم و نه با پسرم... و دارم مثل يك پيرزن فقط غر مي زنم!!!! به هر حال مرسي بابت همه محبتي كه به من داشتي.... جفت دخترهاي ملوست رو ببوس...

 
در ۰۳ مهر, ۱۳۸۸ ۰۱:۵۴, Anonymous هنا گفت...

دونه جون...نصفه شبه الان...فقط اومدم تولد دخترت رو با کلی تاخیر تبریک بگم و برای خانواده تون بهترین رو آرزو کنم. راستی خیلی شیرینه مامان میدونی های آوین نه؟

 
در ۰۳ مهر, ۱۳۸۸ ۰۳:۴۱, Anonymous فریبا مامان رایان گفت...

مامانیه اوین مدرسه رو بیا بازم برامون بنویس ..........راستی ایمیلت رو هم چک کن لطفا

 
در ۰۷ مهر, ۱۳۸۸ ۱۶:۳۰, Anonymous ناشناس گفت...

doone jan man har vaght be inja sari mizanam nemidonam chera delam vase dokhmalakat zaf mireh ye joorayi alan ek tasavor mikonam mireh madrese khordani taram mishe.bebosesh

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی