پنجشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۸

زنگ تفریح

برف باریده و همه جا را سپید کرده. آفتاب دو روز است روی این سپیدی نامنتهی نور می پاشد اما حریفش نمی شود. سوز و سرما دانه ها کوچک برف را سخت به هم فشرده پا که رویشان می گذاری زمختی سنگهای نخراشیده زیرپایت سپیدی معصوم برفها را از یادت می برد!ا
ویروسها برای چند روز مهمان بدن کوچک بچه ها بودند این بار از آن نوعی که مجبوری هر چه داری بشویی و تمیز کنی. همین که هر چه خورده بودند را با شدت تمام پس می دادند، تب فروکش می کرد، هذیانهای شبانه تمام می شد و خواب گرم چشمهای کوچکشان را تسخیر می کرد و تو فکر می کردی همه چیز تمام شد. اما باز با صدای سرفه های آن دیگری بیدار می شدی و بعد از اینکه همه راه حل ها  را برای خواباندن سرفه امتحان می کردی دیگر صبح شده بود  و خواب از سر همه پریده بود
حالا بچه ها خوبند و  با انرژی دارند کم کاری های این چند روزه را جبران می کنند!!ا
می دانم این هم یک قسمت از داستان مادر یا پدر شدن است، بخشی که هر چند تلخ است اما شیرین هایی هم دارد که به تو کمک می کند با قدرت ادامه بدهی. وقتی می بینی گرمای آغوش تو بهترین و امن ترین پناه یک موجود کوچک است، وقتی در تاریکی شب دست های کوچکی را در دستت می گیری و هر بار که کابوس های شبانه می آیند فقط کافی است که آن دست ها را بفشاری و آرام زمزمه کنی نترس من اینجا کنار تو هستم و همین می شود پایان یک خواب ترسناک، قلبت گرم می شود و خستگی از یادت می رود.
امروز به خودم زنگ تفریح داده ام هرچند که می دانم این هم مثل همه زنگ تفریح های دنیا خیلی زود تمام می شود اما همین چند ساعت هم کافی است تا نفسی تازه کنم و خستگی جسمی این روزها را از یاد ببرم.  

4 نظر:

در ۱۷ دی, ۱۳۸۸ ۲۱:۲۸, Anonymous هنا گفت...

خیلی قشنگ بودها....تذکر خوبی بود برای این روزهای من. راستش امشب به همسرم می گفتم من خودم رو یادم نمیاد..من کی بودم؟ و اون مثل تو گفت تو نیاز این ها رو به خودت دیدی و چشیدی و اینطور میگی.
عالم عجیبیه به هر حال و من هم هنوز گیج میزنم و کیف می کنم و خسته میشم و غر می زنم!

 
در ۱۸ دی, ۱۳۸۸ ۱۶:۲۳, Anonymous دايي بهنام گفت...

سلام...
وبلاگ دايي بهنام با مطالب جديد درباره مثبت انديشي مادران و .... به روز شد...
يه سر كوچولو به كودكانه من بزنين....
خوشحال ميشم...خوشحال ميشين...

 
در ۱۹ دی, ۱۳۸۸ ۰۷:۲۶, Anonymous نیایش گفت...

خدای من
بانثری دلنشین چه خوب توصیف کرده اید این روزهای سخت را
پیروز باشید!

 
در ۲۲ دی, ۱۳۸۸ ۲۱:۱۵, Anonymous فریبا مامان رایان گفت...

بعد از مدتی دوباره وقت وبلاگ خونیهام رسید!اما هر بار که اومدم برات کامنت بذارم نشد!!!
خیلی خیلی خدا قوت.میتونم بفهمم چقدر با هر بار حال بد و استفراغ بچه ها دلت به درد اومده و چقدر دیدن چهره بچه ها در حال بد دردناکهو سخت .خصوص وقتی بخوای به اونها روحیه بدی که قوی باش زود خوب میشی.........ارزو میکنم روزهای سخت به کلی ازتون دور بشه و سلامتی و ارامش و شادی مضاعفی بیاد و گرد خاطرات اون روزها رو هم کمرنگ کنه.باز هم خداقوت........
خیلی شکرگزاریت در اوج سختی دلنشین بود .واقعا میشه در اوج تلخی ها شیرینیهای رو پیدا کرد و با حسشون انرژی گرفت
میبوسمتون و همیشه بیادتونم و براتون دعا میکنم

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی