شنبه، آبان ۰۲، ۱۳۸۸

کد


آوین دیشب قبل از شام همه بساطش را جلوی در سالن چیده بود و بعد از شام وقتی آماده می شد برود توی تختش به ما سفارش کرد اگر خواستیم رد شویم از در دیگر استفاده کنیم تا بساطش را به هم نزنیم!
صبح با احتیاط یک دور دست پا گیر می زدیم تا به قولی که داده ایم عمل کرده باشیم اما خوب بعضی وقتها هم یادمان می رفت و سر زده وارد مدرسه اش می شدیم . با هم دو تا علامت ورود ممنوع درست کرده ایم و دو طرف در چسبانده ایم تا یادمان بماند نپریم وسط مدرسه خیالیش!
برایمان از چیزهایی که در مدرسه می گذرد تعریف می کند و آن اتفاقهایی که ناراحتش کرده اند، با چنان جزییاتی که تعجب می کنم. دیروز خوابگاه مدرسه شان را کشیده بود با تشکچه هایش ویکی یکی جای بچه ها را نشان می داد و حتی آن حدفاصل میانی که جای عبور مربی هاست و بعد در حالیکه سعی می کرد کاملاً موضوع را برای من روشن کند گفت دومینیک تنبیهش کرده چون موقع خواب با دلیا بلند بلند حرف می زده.
می خواهم یادش بدهم یکی از همین ورود ممنوع های بزرگ توی ذهنش بزند تا هر جمله و صحنه ناراحت کننده ای راحت واردش نشود و این همه مشغولش نکند. می دانم کار آسانی نیست ما آدم بزرگ ها هم، گاهی وقتها ساعتها در ذهنمان یک اتفاق ناخوشایند را مرور می کنیم. اما معتقدم بچه ها خیلی زود آن چیزهایی را که برای محافظت کردن از خود لازم دارند یاد می گیرند فقط کافی است دستشان را بگیری و آرام آرام با آنها قدم برداری.

4 نظر:

در ۰۳ آبان, ۱۳۸۸ ۰۶:۱۳, Anonymous فریبا مامان رایان گفت...

هر وقت در مورد اوین میخونم و برخوردی که باهاش داری کیف میکنم...........هم از اوین هم از مامانش....اخ که چقدر ارزو میشم برای گفتگوی بیشتر باهات و شریک شدن توی بعضی از دونسته هات.......زاویه های قشنگی برای نگاه به دنیا داری و این سهم زیبایی رو برات صد چندان میکنه......ارتباطی که با اوین برقرار میکنی درست همونقدر زیباست که میتونه باشه.............ممنونم که با نوشتنشون خط فکری بهم میدی

 
در ۰۵ آبان, ۱۳۸۸ ۰۷:۵۳, Anonymous نیایش گفت...

فدای اون دنیای سراسر زیباشون!
واقعا باید ارام ارام همراهیشان کرد و به قول پدر نیایش دنیای بچگی شان را خراب نکرد!
ببوسیدش.

 
در ۰۵ آبان, ۱۳۸۸ ۲۲:۳۱, Anonymous لیلی گفت...

خیلی این دنیای آوین باید دنیای جالبی باشه. دنیایی که مادر فهیمی مثل دونه در آفریدنش نقش مهم و موثری داشته.

 
در ۰۹ آبان, ۱۳۸۸ ۰۰:۱۳, Anonymous مامان محمود و نور گفت...

خیلی وقت بود بهتون سر نزده بودم چقدر این پستهای چند ماه اخیر جالب بود مخصوصا دنیای آوین و طرز رفتارش با خواهر کوچولوش شاید برای من جالب تر که بچه هامون هر دو خواهر و برادری کوچیکتر دارن. و همونطور که لیلی گفت و توی نوشته ها خیلی واضح دیده میشه نقش خودت که چقدر به رشد این دنیا کمک میکنی. خسته نباشی :)

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی