شنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۸

یک آخر هفته پاییزی


بچه ها آرام با هم بازی می کنند آوین با چوب های رنگی برج های عجیب و غریب می سازد و خواهر کوچولو سعی می کند مربع ها و دایره ها را سر جایشان بگذارد.
خانه آرام است و نور کم رنگی اتاق را روشن کرده . باران می بارد این را می شود از برگ ها که کم کم پر رنگ می شوند حدس زد. گاهی آفتاب از پشت ابر و باران سر می کشد و هنوز جان نگرفته پنهان می شود و درختها را در تاریکی و نم فرو می برد.
آوین از من می خواهد قبل از اینکه خواهر کوچولو برج ها را فرو بریزد از آنها عکس بگیرم تا شب به پدرش نشان بدهد. بعد با هم نقاشی می کشیم من یک درخت سیب می کشم آوین دو تا خانه می کشد و جلوی هر خانه یک گربه! بعد هم آن بالا چند تا پری بالدار می کشد و بعد یک هیولا! سعی می کنم خودم را پشتش قایم کنم و می گویم هیولا ترسناکه........ با لحنی بی خیال می گوید مامان هیولا فقط توی قصه هاست!! خواهر کوچولو مداد رنگی را توی دهانش می کند بعد دستش را می آورد جلو تا یک خط پر رنگ روی نقاشی بکشد آوین دستش را کنار می زند خواهر کوچولو غر می زند و با مداد روی صورت آوین خط می اندازد و بعد هم گریه می کند. آوین دستش را روی صورتش می گیرد و با همان آرامش همیشگی اش فقط به من می گوید چرا نمی فهمه نباید صورت منو خط بزنه؟!
بازی را عوض می کنیم آوین با عروسک هایش مشغول می شود و من مشغول کارهایم می شود اما تمام نمی شود انگار و من ناخواسته باید تا ته بازی بمانم. هر دفعه یا باید به نزاع ساختگی بین قورباغه و خرگوش و فیل پایان بدهم یا باید میانجی گری کنم که اسب آبی به حرف مادرش (آوین) گوش بدهد و غذایش را تا ته بخورد، بعضی وقتها هم باید غذای خیالی را مزمزه کنم و بخورم خلاصه وارد شدن به بازی آسان و خارج شدن از آن تقریباً محال است.
به بیرون نگاه می کنم حالا دیگر آفتاب کم کم خودش را نشان می دهد و سبزه های خیس را نوازش می کند، چقدر دلم می خواهد دوچرخه را بردارم و یک مسیر خلوت را انتخاب کنم و تا جایی که می شود رکاب بزنم! چقدر دلم می خواهد با خودم قهوه داغ و بیسکویت ببرم و آن کتابی که ماه هاست می خواهم بی دغدغه یک نفس بخوانمش!
صدای بچه ها مرا به خودم می آورد روی دست و صورت هم با ماژیک نقاشی می کشند و می خندند.........من هم خنده ام می گیرد و با خودم می گویم حیف نیست آدم اینها را بگذارد و تنهایی برود دوچرخه سواری؟!


5 نظر:

در ۲۰ مهر, ۱۳۸۸ ۱۲:۴۳, Anonymous bahareh گفت...

man ham delam yek docharkhe savari dar jangale kenare khonamoon ba ye khordaniye khoshmaze mikhad vali ba hamrahiye fereshteye koochoolom .manam delam nemiyad yek lahze bi ooon basham .dooneh jon arameshe dokhtarakat ro kheyli doost daram ...

 
در ۲۱ مهر, ۱۳۸۸ ۰۴:۵۸, Anonymous فریبا مامان رایان گفت...

خدای من چقدر نرم و زیبا بود متن......چقدر شیرین و دوست داشتنی بود تصاویرت ..............خدایا این شادی و ارامش رو توی این خونه روزافزون کن
دونه خیلی خوشحالم که اینجا رو بلدم تا از دریچه کوچولوش بتونم این همه زیبایی رو من هم کمی مزمزه کنم.........
اوین و خواهر دوست داشتنی رو میبوشم.........خوشابحال من که دوستی به خوبی تو دارم

 
در ۲۱ مهر, ۱۳۸۸ ۲۲:۱۲, Anonymous لیلی گفت...

دونه جان واقعا وقتی بچه ها بزرگتر میشن باز هم نمیشه لحظه های مخصوص به خود داشت؟ راستش را بگویم گاهی دلم خیلی برای تنهاییهایم تنگ می شود. می دانم این بهایی است که باید برای انهمه شیرینی و رنگ و لعاب دوست داشتنی زندگی ام بپردازم. می دانم این معامله ارزشش را دارد ولی زیر جلکی گاهی دلم چند دقیقه خلوت می خواهد... راستی آوین واقعا از خواهرش عصبانی نمی شود؟ چه موجود عجیب و دوست داشتنی است این آوین کوچولوی ما... چقدر بزرگ شده.

 
در ۲۴ مهر, ۱۳۸۸ ۱۵:۳۲, Anonymous marion :))) گفت...

عزیزم م م م م م
دلم برای خودت و اون فسقلی ها تنگ شده
کی بریم هات چاکلت؟؟ :))))

 
در ۲۵ مهر, ۱۳۸۸ ۱۲:۴۷, Anonymous نیایش گفت...

اخ خدا جون
چقدر زیباست که ادم هر چیزی را اینگونه ببیند.
به این حالت وقت خاص می گویند.
در حفظ این لحظات بکوشیم.
www.niayeshmehr.blogfa.com

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی