آوین
من آوین هستم. با خانواده ام در شهری کوهستانی زندگی می کنم. پدر و مادرم بارها جایش را در نقشه نشانم داده اند و برایم با آب و تاب توضیح داده اند که ما از جای دوری می آییم و در حالیکه انگشت سبابه شان را روی یک گربه خوابالود گذاشته اند سعی کرده اند به من بفهمانند که ما مال آنجاییم. من اما خیلی از این چیزها سر درنمی آورم و بی خیال روی آن خطها، یک آدم بزرگ می کشم که سرش یک جا و دستها و پاهایش جای دیگرند و یک خط مورب بزرگ به علامت لبخند هم می گذارم توی صورتش.
من یک خواهر کوچولو دارم که بعضی وقتها کارهای عجیب و غریب می کند مثلاً همینطور که نشسته ام می آید سراغم وبه نشانه محبت موهایم را میکشد و اگر کسی چیزی بگوید گریه می کند یا در بهترین حالتش مات و مبهوت به ما نگاه می کند. من گگو (بروزن کدو) یا ددو صدایش می کنم دو تا کلمه ای که خودش همیشه ورد زبانش است. وقتی توی اتاق مشغول بازی هستم کافی است که با صدای بلند بگویم گگو گگو . آن وقت گگو که معمولاً یک پاچه شلوارش بالا رفته و یکی دیگه اش حسابی پایین آمده، نفس نفس زنان در حالیکه اسب آبی مرا که تقریباً اندازه خودش است را می کشد سر و کله اش پیدا می شود.خواهر کوچولو هم مرا گگو صدا می کند و البته همه موجودات زنده و غیر زنده را. ما با هم بازی می کنیم می رقصیم شعر می خوانیم و در همه امور به جز خوردن و نقاشی کشیدن با هم تفاهم داریم . من مثل مرتاض های هندی می توانم با یک دانه بادام روزها و شب ها زندگی کنم واگر اصرار مامان و بابا نباشد لب به غذا نمی زنم اما خواهر کوچولو جور دیگری است. اگر از وقت غذایش چند دقیقه بگذرد حسابی بدخلقی می کند. یعنی اولش می رود توی آشپزخانه و می چسبد به پایه صندلی غذایش و این یعنی من گرسنه ام اگر غذا آماده شد که شد اگر نه می رود به سمت مامان و چند ضربه می زند به پای مامان با ناراحتی و بلاخره کاری می کند تا غذا زودتر حاضر شود.
وقتی مامان عصرانه هایمان را می دهد من طبق معمول خیلی طولش می دهم اما خواهر کوچولو درچشم به هم زدنی عصرانه اش را تمام می کند و با چشمهایی مشتاق به من نگاه می کند و من هم از یک لحظه غفلت مامان استفاده می کنم و نیمی از نان شکلاتی ام را توی دهانش می چپانم و او هم به چشم به هم زدنی آن را می بلعد . البته این هم نوعی تفاهم است. اما در نقاشی کشیدن واقعاً تفاهم نداریم او روی همه نقاشی هایم خط می کشد و رنگهای آبرنگم را مخلوط کرده. با همه اینها خیلی دوستش دارم دائماً می بوسمش و اجازه می دهم با اسباب بازی هایم بازی کند.
من یک معلم مهربان دارم که اسمش آن -سسیل است که البته شخصیت مورد علاقه من نیست. من کلاً با آدمهایی که همیشه لبخند می زنند و خوشحال و مرتبند و دائم حال آدم را می پرسند خیلی میانه ای ندارم در عوض از آدمهایی که گاهی وقتها و به ندرت لبخند می زنند و شخصیت عجیب و غریبی دارند و معلوم نیست در مورد آدم چی فکر می کنند خوشم می آید مثل ژان مقی معلم پارسالم. تا حالا چند باربه مامان گفته ام می خواهم برگردم کلاس ژان مقی .
من چند تا آرزوی کوچک و بزرگ دارم
آرزوی کوچکم این است که با مامان و بابا و خواهرم برویم به یک سیرک واقعی
و آرزوی بزرگم این است که دَدی و واچوا برادرهایم که مامان و بابا فکر می کنند خیالی هستند بیایند پیش ما
و البته یک آرزوی دیگر هم دارم و اینکه ما یک حیوان خانگی داشته باشیم ...........ا
..... ادامه دارد
من یک معلم مهربان دارم که اسمش آن -سسیل است که البته شخصیت مورد علاقه من نیست. من کلاً با آدمهایی که همیشه لبخند می زنند و خوشحال و مرتبند و دائم حال آدم را می پرسند خیلی میانه ای ندارم در عوض از آدمهایی که گاهی وقتها و به ندرت لبخند می زنند و شخصیت عجیب و غریبی دارند و معلوم نیست در مورد آدم چی فکر می کنند خوشم می آید مثل ژان مقی معلم پارسالم. تا حالا چند باربه مامان گفته ام می خواهم برگردم کلاس ژان مقی .
من چند تا آرزوی کوچک و بزرگ دارم
آرزوی کوچکم این است که با مامان و بابا و خواهرم برویم به یک سیرک واقعی
و آرزوی بزرگم این است که دَدی و واچوا برادرهایم که مامان و بابا فکر می کنند خیالی هستند بیایند پیش ما
و البته یک آرزوی دیگر هم دارم و اینکه ما یک حیوان خانگی داشته باشیم ...........ا
..... ادامه دارد

7 نظر:
سلام.شما هم مثل معدود مادرهای دیگه شیوه نگارش و قلم زیبایی دارید.با اجازه لینکتون میکنم تا زود به زود بهتون سر بزنم.
نمیتونی حدس بزنی با چه حسی این نوشته رو خووندم و با چه لذتی به پایان رسوندمش و. از کلمه ادامه داردش چه حالی کردم..............
دونه تو بینظیری...این رو جدی جدی میگم....یادمه اون وقتی که کلی از وبلاگ قدیمیت رو هم خوونده بودم به همین نکته رسیده بودم و البته همیشه هم بهش معتقدم ...
این متنت فوق العاده بود.حظ کردم.اوین و خواهرش درست مثل دو تا فرشته دوست داشتنی هستند که توصیفشون با نوشتار دلنشینت خیلییییی خواستنیه....
اون لفظ گگو و اون تصویری که از اومدن اون خواهر کوچولو کرده بودی خیلی زیبا بود....میشه اون گگو خانم رو از طرفم ببوسی؟!...دونه بهت تبریک میگم بابت داشتن این زیبایی در زندگیت و افرین به قلم و حس قشنگت
vaj az daste in mamanha ke in tasavire ziba ro az zendegie zibaye do khahar tarsim mikonan. man vagean delma mikhast oonja boodam va booye mehr o mohebbat ro az har do khahar esteshmama mikardam.... doone jan, har do dokhtarhat bi nazir hastin, ey kash mishod az khahar koochooloo bishtar bekhoonam...
سلام دونه جون.......راستش این یه حس بود.یه حس شیرین از یه تجربه غیر مادی .چیزی شبیه یافتن و فهمیدن.و البته رسیدن به روزی از رزوشمار زندگیم که خیلی منتظرش بودم.یک پله بزرگ از رهایی ما از مشکلات دیروز.....نوشتمش تا بشکلی ثبتش کرده باشم اما رست میگی ظاهرش نامفهومه!
دوست خوبم ممنونم که مرتب به من سر میزنی و ممنونم ک با دقت نظر میخونی و ببخشید که گاهی این همه بد مینویسم!اوین جون و اون خواهر عسلیش رو رو از طرفم ببوس
سلام
من مزدا هستم. من رو يادتون هست؟
متن قشنگي بود. راستي حالا من هم مثه آوين جان يه داداش كوچولو دارم كه اسمش مهراده.اگهدوست داشتين عكسامون رو ببينين بهمون سر بزنين.
harf nadarin mamaniye va dokhmalash.kheyli ghshang bood engari ke khode khanoom koochoolo rooberoom bood va dasht baham harf mziad
چقدر ساده و صمیمی بود عین خود آوین و عین دنیایی که دارن. چقدر شیرینه تصویر اون فسقلی که شلوارش همیشه نامرتبه با یه آوین مهربون که بهر حال خواهرش رو دوست داره خیلی. مرسی دونه جون به من هم سر زدی بی نهایت خوشحال شدم. دو تا فرشته کوچولوها رو ببوس
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی