یکشنبه، بهمن ۰۴، ۱۳۸۸

هاییتی

توی روزنامه به نقل از مدیر یک یتیم خانه نوشته بود:ا
بچه ها داشتند کارتون سفید برفی را نگاه می کردند که یهو زلزله آمد و همه شان لابه لای خاک و سیمان و فریاد و آژیر خطر ناپدید شدند.....ا

10 نظر:

در ۰۶ بهمن, ۱۳۸۸ ۱۶:۵۴, Anonymous فریبا مامان رایان گفت...

بعضی حادثه ها اونقدر سریع و عجیب سرنوشتها رو تغییر میده که در حیرت میمونی ........و چقدر هم ناتوانی به ادم دست میده

 
در ۰۶ بهمن, ۱۳۸۸ ۱۶:۵۴, Anonymous فریبا مامان رایان گفت...

بعضی حادثه ها اونقدر سریع و عجیب سرنوشتها رو تغییر میده که در حیرت میمونی ........و چقدر هم ناتوانی به ادم دست میده

 
در ۰۷ بهمن, ۱۳۸۸ ۰۹:۰۰, Anonymous ناشناس گفت...

وای خدای من..............

 
در ۰۹ بهمن, ۱۳۸۸ ۱۴:۰۷, Anonymous leili گفت...

doone azizam mersi babate hame harfaye gashang o deldarit. mersi ke dooste man o araz hastin o behemoon ba kalemaehaye delneshin govvate galb midin. baz ham mamnoon be khatere hame chiz.

 
در ۰۹ بهمن, ۱۳۸۸ ۲۱:۲۱, Anonymous مامان محمود و نور گفت...

مرسی دونه عزیزم از لطفت راستش من هم مشتاق دیدن آوین با خواهر کوچولوش هستم. در مورد حسادت باهات موافقم خدارو شکر که بچه های ما این حس رو ندارن و از وجود هم لذت میبرن. ببوس دخترهای گلت رو.

 
در ۱۴ بهمن, ۱۳۸۸ ۱۵:۲۸, Anonymous نیاز گفت...

چقدر غم انگیز بود...خیلی دلم گرفت.

 
در ۱۵ بهمن, ۱۳۸۸ ۰۲:۰۴, Anonymous فریبا مامان رایان گفت...

این نظر توسط یک سرپرست وبلاگ حذف شد.

 
در ۲۳ بهمن, ۱۳۸۸ ۲۱:۰۰, Anonymous هنا گفت...

دونه جان خیلی وقت از آخرین پستت میگذره...دلمون تنگتون شده.

 
در ۲۳ بهمن, ۱۳۸۸ ۲۱:۱۹, Anonymous هنا گفت...

عجب دل به دل راه داره دونه جون.......ببوس فسقلی ها رو. حالشون خوبه؟ خانوم کوچولو راه افتاده نه؟ آوین با مدرسه چطوره؟
یک لحظه حس هم صحبتی بهم دست داد!

 
در ۲۴ بهمن, ۱۳۸۸ ۲۳:۲۹, Anonymous فریبا مامان رایان گفت...

ایمیل دارید!

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی