یکشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۸

زن بودن

صدای گریه نوزادی راهرو منتهی به سالن سخنرانی را پرکرده. گمان می کنم چون بچه ها را آن موقع شب با پدرشان تنها گذاشته ام خیالاتی شده ام و حالا توی گوشم همش صدای بچه می پیچد. پله ها را که بالا می روم و در اصلی را که هل می دهم مادر جوانی را می بینم که روی یکی از صندلی های ردیف اول نشسته و در آن  جمعیتی که از سر و کول و هم بالا می روند با خیال راحت بچه اش را شیر می دهد. سخنرانی که شروع می  شود بچه هم که حالا به اشاره سخنران اول همه می دانند دختر چند ماهه ای است آواز خواندنش می گیرد.
 حالا نوبت زن جوان است میکروفون را می گیرد چند جمله فرانسوی می گوید و بعد ادامه می دهد امیدوارم شما و البته دخترم خیلی خسته نباشید و من را تا پایان همراهی کنید!!! حرف می زند و از توسعه پایدار می گوید و گاه گاهی به دخترش که دیگر آرام توی کالسکه نشسته است و گاه گاهی به دست برگزار کننده سمینار که پیرمرد سپید مویی است جابجا می شود نگاه می کند!ا
لابه لای عکس هایی که نشان می دهد عکس خودش هم هست وقتی باردار بود...ا
جسارتش را تحسین می کنم جسارت آنا و همه زن هایی که بین زن بودن و مادر بودن سرسختانه هر دو را انتخاب کرده اند.

           

6 نظر:

در ۲۷ بهمن, ۱۳۸۸ ۰۷:۳۱, Anonymous فریبا مامان رایان گفت...

وه.......چقدر چشمانت زیبا توصیر گرفته تا متنی اینقدر دلنشین و عمیق بنویسه.ممنونم.بودن افاردی مثل شما زیباییها رو برکت میده.مادر نمونه و انسان والا

 
در ۲۸ بهمن, ۱۳۸۸ ۲۱:۴۹, Anonymous لیلی گفت...

ای بابا! من تحسین می کنم اون مردمی رو که اینها رو دیدن و متلک و شیشکی نبستن به ریش اون مادر شجاع و سرسخت. تصور کن اون دختر وقتی مادر بشه چقدر به زن بودنش افتخار کنه. بعید نیست با بچه اش بشه یکی از سرنشین های ماه نورد و مریخ نورد. حتی اون موقع هم من خیال نمی کنم ماها با مسایل مادرش کنار اومده باشیم!

 
در ۲۹ بهمن, ۱۳۸۸ ۱۹:۰۵, Blogger ننه قدقد گفت...

چقدر زیبا نوشته بودی. خیلی لذت بردم. نمی تونم اینجا کامنت بذارم. خوشحالم برای این پست زیبات تونستم بذارم.

 
در ۰۲ اسفند, ۱۳۸۸ ۱۷:۳۵, Anonymous ستاره گفت...

هم نامی بچه ها من را به اینجا کشاند و خوشحالم که اینجا هستم.
با خواندن متن شما خاطره مشابهی یادم امد. خانمی که کل پروژه تحقیقی اش را تو یک کنفرانس علمی گام به کام با اسلاید های عکس دخترش ارائه کرد و در پایان همه در شگفت بودند که هم زمان هم مادر بودن و هم محقق بودن چه سخت و در عین حال هیجان انگیز می تواند باشد حتی من که اون موقع هنوز طعم مادر بودن را نچشیده بودم...
باز هم به شما سر خواهم زد و با اجازه شما را لینک می کنم.

 
در ۰۶ اسفند, ۱۳۸۸ ۱۲:۲۱, Blogger Noonoosh گفت...

اي واي كاش ميشد اينجا همينطوري بود كاش ميشد .....

 
در ۰۷ اسفند, ۱۳۸۸ ۱۰:۱۲, Anonymous leili گفت...

doone ha jan azizam in che harfieh doste agel o mehraboone man, avalan ke shoma gabl az man comment gozashte boodi... dige inke rastesh ehsas kardam hana jan ye zarre khaste shode o khastam shookhi karde basham bahash....
gabool daram ke ba ketab bozorg kardan shayadmaskhare bashe, vali vagti ehsas mikonam oon olgoohaii ro ke ta be hal didam dorost nistan bayad donbale ye rahe hal basham... albatte hargez shaki nadaram doone jan ke to madare nomoonei hasti va dokhtarhaye golet ham nomoone hastan.... :)

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی