از آنهایی که می مانند
اینجا آدمهای زیادی هستند که میخواهند بروند. کجا؟ فرقی نمیکند بروند دور بشوند هر جا که شد. آنها که میتوانند میرو ند آنها که نمیتوانند میمانند و شبها قبل از اینکه بخوابند فکر میکنند کاش زلزله بیاید، اس. یا آ.، تک تک یا با هم حمله کنند، کاش یک شهاب سرگردان بیفتد توی رختخواب خودشان و همسایههایشان و همه کسانی که دوستشان دارند و همه با هم خلاص شوند.
مامان اینها یک همسایهای داشتند که از وقتی من هفت هشت ساله بودم میخواست برود آمریکا. پیش خواهر و برادرهایش.
همسایه مامان همه سالهای جنگ میگفت اینجا نمیماند، میرود. همه سالهای بعد از جنگ میخواست برود. همه سالهای قبل از بازنشستگی نقشه میکشید که برود بعد از بازنشستگی همین طور.
چند هفته پیش قبل از اینکه برود فرصتش تمام شد.
به مامان گفتم حیف. به ناچار ماندن خیلی تلختر از به ناچار رفتن است. بعد به گلهای مامان نگاه کردم به وسعت یک وجبی خاکشان و به خوشبختی بزرگشان که توی همان یک وجب جا، دور از آفتاب و آسمان میتوانند سبز بشوند.

2 نظر:
لااقل نوشته هایت را در گوگل ریدر می خواندم همیشه...حالا گوگل هم کلا فیلتر شد...فکر می کنم که یک روز بیدار می شوم و می بینم حیاط خلوتم هم فیلتر شده...
ماندن یا رفتن تفاوت معامله نیست...تفاوت:به ناچار است...که وقتی کاری را از روی ناچاری انجام می دهی اسفناک می شود...
چقدر زیبا نوشتی.چقدر دلم حس گلهای گلدون مامانت رو حس کرد و چقدر حسرت و اجبار زندگی همسایه دردناک بود.و خوشا به حال کسی که زندگی رو با طعم عشق شناور در لحظه تجربه میکنه مثل مامان نازنین..........میبوسمتون.وهمیشه بیادتونم
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی