پنجشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۹۱

از آنهایی که می مانند


 توی راهروی خانه مامان، گلدان‌های کوچک و بزرگ پهلوی هم نشسته‌اند. مامان هر روز به آنها سرک می‌کشد و بی‌اعتنا به پنجره‌ای که رو به خیابان باز می‌شود،  بی‌اعتنا به صدای بوق ممتد ماشین‌ها و سر و صدای کارگرهایی که دیوارها را بالا  می‌برند،برایشان زیر لب  شعر می‌خواند. مامان گلدان‌هایش را یک جوری لوس می‌کند که آدم دلش می‌خواهد توی این شهر شلوغ اشرف مخلوقات نباشد، شمعدانی باشد یا مثلا حسن یوسف.

اینجا آدمهای زیادی هستند که می‌خواهند بروند. کجا؟ فرقی نمی‌کند بروند دور بشوند هر جا که شد. آنها که می‌توانند می‌رو ند آنها که نمی‌توانند می‌مانند و شبها قبل از اینکه بخوابند فکر می‌کنند کاش زلزله بیاید، اس. یا آ.، تک تک یا با هم حمله کنند، کاش یک شهاب سرگردان بیفتد توی رختخواب خودشان و همسایه‎‌هایشان و همه کسانی که دوستشان دارند و همه با هم خلاص شوند.

مامان اینها یک همسایه‌ای داشتند که از وقتی من هفت هشت ساله بودم می‌خواست برود آمریکا. پیش خواهر و برادرهایش.
همسایه مامان همه سالهای جنگ می‌گفت اینجا نمی‌ماند، می‌رود. همه سال‌های بعد از جنگ می‌خواست برود. همه سال‌های قبل از بازنشستگی نقشه می‌کشید که برود بعد از بازنشستگی همین طور.
چند هفته پیش قبل از اینکه برود فرصتش تمام شد.

به مامان گفتم حیف. به ناچار ماندن خیلی تلخ‌تر از به ناچار رفتن است. بعد به گلهای مامان نگاه کردم به وسعت یک وجبی خاکشان و به خوشبختی بزرگشان که توی همان یک وجب جا، دور از آفتاب و آسمان می‌توانند سبز بشوند.

2 نظر:

در ۰۹ مهر, ۱۳۹۱ ۱۵:۱۶, Anonymous اردیبهشت گفت...

لااقل نوشته هایت را در گوگل ریدر می خواندم همیشه...حالا گوگل هم کلا فیلتر شد...فکر می کنم که یک روز بیدار می شوم و می بینم حیاط خلوتم هم فیلتر شده...
ماندن یا رفتن تفاوت معامله نیست...تفاوت:به ناچار است...که وقتی کاری را از روی ناچاری انجام می دهی اسفناک می شود...

 
در ۱۴ مهر, ۱۳۹۱ ۰۳:۰۱, Anonymous فریبای رایان گفت...

چقدر زیبا نوشتی.چقدر دلم حس گلهای گلدون مامانت رو حس کرد و چقدر حسرت و اجبار زندگی همسایه دردناک بود.و خوشا به حال کسی که زندگی رو با طعم عشق شناور در لحظه تجربه میکنه مثل مامان نازنین..........میبوسمتون.وهمیشه بیادتونم

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی