دوشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۹

دلداده های آسیاب کوچک

روزی روزگاری یک پیرمرد کوچولو و یک پیرزن کوچولو در آسیاب کوچکی زندگی می کردند. آنها جلوی خانه شان یک فواره کوچولوو  یک باغچه کوچولو داشتند. در باغچه کوچولو سبزیجات کوچولو و گلهای کوچولو داشتند.
آب فواره کوچک قل قل می جوشید و می جوشید و پره های آسیاب کوچک می چرخید و می چرخید و پیرزن و پیرمرد کوچولو روی صندلی های کوچولویشان می نشستند.
پیرمرد به پیر زن گفت یادت میاد وقتی که جوان بودیم و وقتی که برای اولین بار همدیگر را دیدیم؟
می خواندیم و می رقصیدیم چقدر خوب بود یادت میاد پیرزن کوچولو؟
.............

این قصه را امشب دوبار برای آوین خواندم. شعرهایش را زمزمه کردیم و دستهایمان را به جای پره های آسیاب کوچک دور هم چرخاندیم. قصه ها حتماً که نباید آخرشان یک اتفاق خاصی بیفتد، حتماً که نباید یک درس اخلاقی داشته باشند. یعنی همین که از صبح تا شب یک پیرزن و پیرمرد کوچولو را که با آب چشمه شان باغچه را آب می دهند، بعد با سبزی های باغچه شان سوپ کلم درست می کنند وبعد لیموناد تازه می خورند و بعد از لای قورباغه ها رد می شوند تا بروند و در نور مهتاب بخوابند و به صدای هوهوی جغدها گوش بدهند، مرور کنی و دلت بخواهد به جایشان باشی کافی نیست؟!


5 نظر:

در ۲۱ اردیبهشت, ۱۳۸۹ ۰۷:۳۸, Anonymous leili mamane araz گفت...

chera dorost hamin tore, mesle in weblog, hich vagt fekr nakardam ke doone jan ye mojoode mavaraii ya elahi hasti amma lahzeii ham naboode ke fekr nakonam che khoshbakhtand adamhaye dor o barat doone jan, bas ke negahat be zendegi gashang ast.....

 
در ۲۱ اردیبهشت, ۱۳۸۹ ۱۰:۵۶, Anonymous مامان محمود و نور گفت...

چه کتاب قشنگی ...درست میگی بچه ها خودشون از لابه لای تصویرها اون چیزی که دلشون بخواد یاد میگیرن و چه چیزی بهتر از یه زندگی ساده و لذت بردن از طبیعت. بعد هم چقدر آوین بزرگ شده و اون شیطونک فسقلی هم بالاخره دیدیم ماشالله. همیشه به سفرهای خوب برید

 
در ۲۳ اردیبهشت, ۱۳۸۹ ۰۸:۱۱, Anonymous نیایش گفت...

لذت بردن از هرآنچه که هست درست ترین شیوه زیستن است و دادن زیبایی به هر انجه که در اطراف ماست!
با هم باشید و شاد دوست خوبم!

 
در ۲۷ اردیبهشت, ۱۳۸۹ ۱۴:۳۶, Anonymous فریبا مامان رایان گفت...

نمیدونم میتونی حدس بزنی که چقدر ارزو کردم کاش کل داستان رو نوشته باشی؟!...............
دونه عزیزم این چشماش ماست که زندگی افرینه.و تو نعمتش رو به برکت داری و اوین و خواهر کوچولوش باارزشترین درس رو دارن از تو یاد میگیرن.....
دونه تو یکی از اون افرادی هستی که بهش میگن باارزشترین دوست برای هر کسی که در کنارت قرار میگیره و میشناستت...این مدت اشناییم با تو از طریق وبلاگ روزی نبوده که در این حسم شک کنم...خیلیییییی دوستتون دارم.برای بودنتون شکرگزارم...
دونه دلم میخواد باهات کلی حرف بزنم....

 
در ۲۷ اردیبهشت, ۱۳۸۹ ۲۲:۱۹, Blogger ننه قدقد گفت...

چه پست زیبایی. پر از خوشبختی بود.

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی