چهارشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۹

یک روز بارانی در مطب زانکویچ

دختر کوچولو هم بالاخره آبله مرغان گرفت و حالا دانه های کوچک و بزرگ همه جا مشغول زاد و ولدند. دیشب و شب قبلش خوب نخوابیده ام. می ترسیدم صورتش را بخاراند و جای آبله ها بماند. با هر تکانی بیدار شدم و سعی کردم جابجایش کنم اما صبح دیدم یکی از دانه ها که روی گونه است ترکیده که شاید به خاطر این باشد که رویش خوابیده. 
با داروهای آوین می شد مداوایش کرد اما می خواستم یکجا توی دفترچه سلامتش همه چیز با جزییات ثبت بشه ! نه واقعیت این است که خیلی خسته بودم و دوست داشتم یک نفر که خیلی آرام و مهربان باشد به من با لبخند بگوید نگران نباش همه چیز خوبست واکسنی که چند روز پیش زده ای هیچ تاثیری در آبله مرغان و وخیم کردن شرایط ندارد، دانه روی گونه خوب می شود، جایش نمی ماند. یک نفر که بپرسد خوب خودتون چطورید!
باران می بارید یعنی چند روز است که یک ریز می بارد. اخبار خانه های خراب شده و آدم های بی سرپناه را نشان می دهد. هلی کوپترهای قرمز و تجهیزات کمکی، فروشگاههای بزرگ و هتلهای چند ستاره که باران حریفشان نشده و حالا آدمهای خیس و نگران را توی خودشان جای می دهند. آدمهای مال باخته را نشان می دهد که نگران آینده اند و اشک می ریزند از دیدن خانه خراب شده شان و از دارو ندارشان که رقص کنان با رودخانه گل آلود همسفر شده اند... دیر می شود را ه می افتیم صبح با زانکویچ حرف زده ام وقت گرفته ام برای نمی دانم ساعت چند یعنی آنقدر خسته بودم که دقیق متوجه نشدم. 
می نشینیم توی مطب سحر آمیز زانکویچ . چشم می دوزم به تابلوی آبرنگی روی دیوار که عکس پل و باران را که دوباره شروع به باریدن کرده منعکس می کند. 
 دختر کوچولو وقتی ساکت است وهی نمی پرسد*?c'est quoi خیلی مظلوم می شود مخصوصاً که سعی می کند دو دستش را ثابت روی دسته های صندلی نگه دارد. آبله مرغان از آن مریضی هایی است که هیچ مامانی نمی گوید کاش من جای تو مریض می شدم، یه نفس راحت می کشی که بالاخره این شتر در خانه تو هم خوابیده و اگر این هم نبود خیلی غیر قابل تحمل بود!
به فاصله چند دقیقه خانم پیری وارد مطب می شود. با صدای بلند سلام می کند و هنوز لباسهایش را در نیاورده با دختر کوچولو خوش و بش می کند. دختر کوچولو با تعجب به موهای نارنجی خانم پیر که حالا می خواهد مامی صدایش کند نگاه می کند. مامی لباسهایش را توی ساک بزرگش جا می دهد و بی مقدمه از مزایای کیفهای بزرگ می گوید و بعد بدون اینکه حتی یک نقطه بین جمله اش فاصله بیفتد از من می پرسد آیا من همین یک بچه را دارم! گمانم به خاطر کیف نه چندان بزرگم این را می پرسد؟ به دخترک اشاره می کند و با صدای بلند می پرسد:
ـ مریض است .
ـ  بله آبله مرغان دارد.
و بعد همانطور بلند بلند ادامه می دهد:
ـ قدیم ترها در فرانسه آبله مرغان را در خانه درمان می کردیم، با پودر تالک....... حالا همه چیز عوض شده باید حتماً به پزشک مراجعه کرد. می دانید من هشتاد سالمه. هشت و صفر ....... به من میاد...... دوست دارم تا صد سالگی عمر کنم چرا که نه !
همین طور که دارد به حرف خودش بلند می خندد مجالی پیدا می کنم که من هم دو کلمه حرف بزنم . می گویم تا صد و بیست سالگی! 
بدش نمی آید تعارف هم حتی نمی کند که زیاد است و می گوید بله صد و بیست سالگی بهتر است و باز هم می خندد.
زانکویچ هنوز نیامده و دکتر مطب کناری می آید و در را می بندد می دانم سر و صدا اذیتش کرده خانم پیر به روی خودش هم نمی آورد. جابه جا می شود و دامنش را کمی صاف می کند. تپل مپل است، چاق و چله. به من نگاه می کند لبخند می زند و می گوید من که جوان بودم از شما هم لاغرتر بودم. توی دلم می گویم شوخی نکن!! ولی خوب سه تا زایمان کردم و بعد پیر که بشوی چاق هم می شوی حالا شما هم می بینید که در پیری چقدر آدم عوض می شود. 
بعد می پرسد کجا زندگی می کنم و می گوید چهل سال در این محله زندگی می کرده، چه روزگاری گذرانده! عجب محله آبادی بوده چند تا بقالی داشته و حالا همه یکی یکی برچیده شده اند و مردم از فروشگاههای بزرگ خرید می کنند. اگر دیر وقت بروی سراغ آشپزخانه و ببینی روغن نداری که نمی شود راه بیفتی بروی فروشگاه...................
خانم دورگه ای که به نظر می رسد چینی فرانسوی باشد از راه می رسد. مامی که مجلس گرم کن خوبی است بی مقدمه با خانم تازه وارد که حالا رفته از قسمت مجله ها یکی را انتخاب کرده و نشسته ، شروع به حرف زدن می کند. خانم که خیلی راحت نیست فقط لبخند می زند ............
مامی می خواهد جلوتر ازهمه برود و زانکویچ را ببیند می گوید فقط یک نسخه را باید نشان بدهد آقایی که قبل از خانم دو رگه رسیده خیلی راضی نیست. زانکویچ می آید، اخم می کند و می گوید باز هم شما؟ مشکلی پیش آمده؟ اگر فقط یک نسخه است همین جا منتظر باشید برایتان می نویسم. مامی اخم می کند و لب بر می چیند و ما همراه زانکویچ راه می افتیم.
زانکویچ پیرمرد سپید موی دوست داشنی است پزشکی نوعدوست و مهربان. هیچ وقت عجله ندارد حتی اگر تو را مابین مریض ها قبول کند به اندازه کافی وقت می گذارد. حال همه اعضای خانواده را می پرسد.
دختر کوچولو را می بیند می گوید خیلی خوب است که آبله مرغان گرفته ای. می گوید واکسنی که قبل از آبله زده هیچ خطری ندارد. می گوید جای آبله  روی گونه نمی ماند.
می گوید خوب خودتون خوبید؟ شما و همسرتون باید خیلی خسته شده باشید ..............

5 نظر:

در ۲۷ خرداد, ۱۳۸۹ ۰۲:۰۵, Anonymous فریبای رایان گفت...

رایان نذاشت بخونم کامل...فقط فهمیدم دخرت کوچولو رو باید بیشتر از قبل دعا کنم....میبوسمت..بیاد همتون هستم.....خاطر جمع باش یه روز وقتی نوه های خوشکلت رو بغل میکنی از این روزهای سخت با یک لبخند یاد خواهی کرد

 
در ۲۷ خرداد, ۱۳۸۹ ۰۴:۲۲, Anonymous اردیبهشت گفت...

سلام.مُردم برای آخرین خملت.که تو اون حال یکی به آدم بگه حال شما چطوره؟
پسرم تو یک سالگی "شبه وبا" گرفت و من دیگه داشتم تیمارستان بستری می شدم.

 
در ۲۷ خرداد, ۱۳۸۹ ۰۴:۲۴, Anonymous اردیبهشت گفت...

نظورم"جملت" بود.

 
در ۲۷ خرداد, ۱۳۸۹ ۱۴:۴۶, Anonymous هنا گفت...

نمی دونم به دخترک، مامی یا زانکویچ بگویم عزییییییییییییییییزززززززززززززم!
هر سه تا دوست داشتنی بودند. خدایی توی اون شرایط اگر کسی بگه خودتون خوبید باید رفت ماچش کرد!
خسته نباشی دونه جون. به قول دوستی بچه ها خوب میشن امیدوارم شما هم زود خستگیتون در بره.

 
در ۲۷ خرداد, ۱۳۸۹ ۱۵:۳۲, Anonymous leili mamane araz گفت...

daram too delam be hamchin doktori afarin migam! in adamhaye nazanin ro az koja peida mikonid? sefaresheshoon midid ya donya be khatere gole rootoon baratoon mifreste???? doostetoon darim....:)

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی