یکشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۱

دوستی در چهار سالگی

در چهارسالگی دوستی دارد که کمتر از رفیق گرمابه و گلستان نیست. روزهایی که دوست مریض است دخترک هم دل و دماغی ندارد و می‌گوید همه روز را تنها بوده. دوست اگر بگوید روز، شب است قبول می‌کند و ماست سیاه است همینطور و این برای  دخترکی که همچنان ادعای فرمانروایی زمین را دارد و حرف حرف خودش است نهایت دوست داشتن است.
 چند روزی بود که می‌گفت تولد دوستم است و اگر دوبار برویم راست دوبار برویم چپ می رسیم به خانه‌شان. روی حرف خودش و مخصوصا دوستش که نمی‌شد حرف زد یک بار که رفته بودیم خرید دوبار رفتیم راست و دوبارپیچیدیم چپ رسیدیم به وسط  خیابان و بعد کوتاه آمد.
تا اینکه بالاخره دیروز با کارت تولد دوستش آمده با آدرس و تلفن. دیروز رفته بودیم برای تولد دوستش چیزی بخریم اما خودش یک تاج صورتی خریده و می‌خواهد با همان برود تولد!

پ ن: یک بار همین دوست گفته بود دیگه تو توی زندگی من نیستی! حتی معنی جمله را نمی‌فهمید اما خیلی غمگین بود نمی‌دانم چطور شد دوباره رفت توی زندگیش!

برچسب‌ها:

3 نظر:

در ۱۳ آذر, ۱۳۹۱ ۱۵:۳۴, Anonymous راهنما گفت...

خندم گرفت :)

 
در ۱۷ آذر, ۱۳۹۱ ۲۲:۲۲, Anonymous اردیبهشت گفت...

خیلی جالبه...ایلیا اصلا چنین ارتباط هایی با دوستاش نداره...چقدر دنیای دختر بچه ها برام قشنگه...

 
در ۰۷ بهمن, ۱۳۹۱ ۲۳:۴۷, Anonymous ناشناس گفت...

نازنینه !
مادر وندلا مینو

 

ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]

<< صفحهٔ اصلی