دوستی در چهار سالگی
در چهارسالگی دوستی دارد که کمتر از رفیق گرمابه و گلستان نیست. روزهایی که دوست مریض است دخترک هم دل و دماغی ندارد و میگوید همه روز را تنها بوده. دوست اگر بگوید روز، شب است قبول میکند و ماست سیاه است همینطور و این برای دخترکی که همچنان ادعای فرمانروایی زمین را دارد و حرف حرف خودش است نهایت دوست داشتن است.
چند روزی بود که میگفت تولد دوستم است و اگر دوبار برویم راست دوبار برویم چپ می رسیم به خانهشان. روی حرف خودش و مخصوصا دوستش که نمیشد حرف زد یک بار که رفته بودیم خرید دوبار رفتیم راست و دوبارپیچیدیم چپ رسیدیم به وسط خیابان و بعد کوتاه آمد.
تا اینکه بالاخره دیروز با کارت تولد دوستش آمده با آدرس و تلفن. دیروز رفته بودیم برای تولد دوستش چیزی بخریم اما خودش یک تاج صورتی خریده و میخواهد با همان برود تولد!
پ ن: یک بار همین دوست گفته بود دیگه تو توی زندگی من نیستی! حتی معنی جمله را نمیفهمید اما خیلی غمگین بود نمیدانم چطور شد دوباره رفت توی زندگیش!
برچسبها: دختر کوچکتر

3 نظر:
خندم گرفت :)
خیلی جالبه...ایلیا اصلا چنین ارتباط هایی با دوستاش نداره...چقدر دنیای دختر بچه ها برام قشنگه...
نازنینه !
مادر وندلا مینو
ارسال یک نظر
اشتراک در نظرات پیام [Atom]
<< صفحهٔ اصلی